گاهی فکر میکنم خبر مرگ مرا چه کسی به تو خواهد داد..؟
گاهی فکر میکنم خبر مرگ مرا چه کسی به تو خواهد داد..؟
به یک روز بعد از مرگم فکر میکنم، به اینکه چه کسانی خواهند گریست، به اینکه هرکس به چه نحوی باخبر خواهد شد و فرو خواهد ریخت، به اینکه در ذهن هرکس تا چند وقت زنده میمانم.
به این فکر میکنم که، چطور دلتنگم خواهی شد؟..
شاید وقتی داشتی پاکت سیگاری میخریدی یاد من میافتی که قیمت کلان خرید سالیانه سیگار را برایَت حساب میکردم، و همان جا رو به رویِ صندق حساب زانوهایَت سست خواهد شد و اشک خواهی ریخت؛
شاید هم ماه ها بعد وقتی حواست پرت کتاب بود صدایَم کنی تا لیوان آبی دستت دهم، آنجا به خود میآیی و داغ دلت دوباره تازه میشود و صدای شیون هایَت بالا میرود؛
شاید شبی در تابستان که سجاده را پهن کردهای تا در زیر آسمان بی کران نمازت را بخوانی، دعا هایِ مکررَت را برای داشتن من به یاد بیاوری، و آنچنان اشک بریزی که نمازت را بشکنی تا هیچ مزاحمی هنگام زار زدن هایَت سراغت نیاید؛
یا اصلا شاید یک شب که دلت بیهوا گرفته بود و حال خوشی نداشتی از سر عادت بیایی تا کمی با من گپ بزنی، ولی ناگهان آن پیغام لعنتی تلخ همچون وز وز مگسی تا صبح در سرت بپیچد و بغضی گلویَت را چنگ بزند..
نمیدانم؛
من که از آینده خبر ندارم.
اما کنجکاوم که خبر مرگ مرا چه کسی به تو خواهد داد...
به یک روز بعد از مرگم فکر میکنم، به اینکه چه کسانی خواهند گریست، به اینکه هرکس به چه نحوی باخبر خواهد شد و فرو خواهد ریخت، به اینکه در ذهن هرکس تا چند وقت زنده میمانم.
به این فکر میکنم که، چطور دلتنگم خواهی شد؟..
شاید وقتی داشتی پاکت سیگاری میخریدی یاد من میافتی که قیمت کلان خرید سالیانه سیگار را برایَت حساب میکردم، و همان جا رو به رویِ صندق حساب زانوهایَت سست خواهد شد و اشک خواهی ریخت؛
شاید هم ماه ها بعد وقتی حواست پرت کتاب بود صدایَم کنی تا لیوان آبی دستت دهم، آنجا به خود میآیی و داغ دلت دوباره تازه میشود و صدای شیون هایَت بالا میرود؛
شاید شبی در تابستان که سجاده را پهن کردهای تا در زیر آسمان بی کران نمازت را بخوانی، دعا هایِ مکررَت را برای داشتن من به یاد بیاوری، و آنچنان اشک بریزی که نمازت را بشکنی تا هیچ مزاحمی هنگام زار زدن هایَت سراغت نیاید؛
یا اصلا شاید یک شب که دلت بیهوا گرفته بود و حال خوشی نداشتی از سر عادت بیایی تا کمی با من گپ بزنی، ولی ناگهان آن پیغام لعنتی تلخ همچون وز وز مگسی تا صبح در سرت بپیچد و بغضی گلویَت را چنگ بزند..
نمیدانم؛
من که از آینده خبر ندارم.
اما کنجکاوم که خبر مرگ مرا چه کسی به تو خواهد داد...
- ۳۱۲
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط