نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:90
صبح روز بعد...
ا/ت با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد.
چند لحظه چشمهاش رو باز نگه داشت و بعد گوشی رو برداشت.
اولین کاری که کرد، چت جونگکوک رو باز کرد.
ا/ت چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
«خوبه... حداقل امروز دیگه خبری ازش نیست.»
گوشی رو کنار گذاشت.
اما چند ثانیه بعد دوباره برداشت.
هیچ پیامی نیومده بود.
«چرا منتظر پیامشم؟»
آن طرف شهر...
جونگکوک هم از خواب بیدار شده بود.
«خوبه... امروز دیگه دردسر ندارم.»
چند ثانیه بعد گوشی رو برداشت.
«...پس چرا گوشی رو چک کردم؟»
چند ساعت بعد، ا/ت توی خونه نشسته بود که یورین و ناری وارد شدن.
یورین کنار ا/ت نشست.
«خب؟»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«شماها کی اومدین؟»
«بیخیال،بگو ببینم برنامه امروزت چیه؟»
«هیچی.»
ناری گفت:
«یعنی امروز و فردا رو همینطوری میخوای بگذرونی؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«احتمالاً.»
یورین چند لحظه بهش نگاه کرد.
«ولی شماها فقط دو روز وقت دارید.»
ا/ت اخم کرد.
«دو روز برای چی؟»
یورین آه کشید.
«برای تصمیم نهایی.»
ا/ت ساکت شد.
ناری آروم گفت:
«میتونید این دو روز رو کنار هم بگذرونید. نه به خاطر اینکه مجبورید... فقط برای اینکه قبل از تصمیم گرفتن، مطمئن بشید واقعاً چی میخواید.»
یورین لبخند کوچیکی زد.
«اگه آخرش تصمیم گرفتید جدا بشید، حداقل میدونید آخرین دو روز رو چطور گذروندید.»
ا/ت به زمین نگاه کرد.
این جمله برای چند لحظه ذهنش رو درگیر کرد.
همون موقع، تهیونگ هم پیش جونگکوک بود.
تهیونگ روی مبل نشست و گفت:
«شنیدی فقط دو روز وقت دارید؟»
جونگکوک:
«آره.»
«پس چرا اینقدر بیخیالی؟»
«چون هنوز تصمیم نگرفتم.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«پس حداقل این دو روز رو باهاش بگذرون.»
جونگکوک اخم کرد.
«چرا؟»
«چون اگه جدا بشید، شاید دیگه همچین فرصتی نداشته باشید.»
جونگکوک ساکت شد.
تهیونگ بلند شد.
«گاهی برای فهمیدن یه چیزی، باید دوباره همون موقعیت رو تجربه کنی.»
جونگکوک چند لحظه به حرفش فکر کرد.
عصر...
ماشینی جلوی خونه ا/ت ایستاد.
ا/ت از پنجره نگاه کرد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
ا/ت با تعجب در رو باز کرد.
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
جونگکوک گفت:
«اومدم ببینم امروز چیکار میکنی.»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«مگه قرار نبود هرکدوم جدا باشیم؟»
جونگکوک:
«بود.»
مکث کرد.
«ولی فقط دو روز وقت داریم.»
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
«پس چی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«نمیدونم. بریم یه جایی.»
ا/ت لبخند کوچیکی زد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدن.
جونگکوک پرسید:
«کجا بریم؟»
ا/ت:
«مرکز خرید.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«خرید؟»
«آره.»
«تو همیشه برای خرید حداقل سه ساعت وقت میذاری.»
«مشکلی داری؟»
«نه. فقط دارم خودمو برای آینده آماده میکنم.»
ا/ت خندید.
«تو واقعاً زیادی غر میزنی.»
«تو هم زیادی خرید میکنی.»
وقتی وارد مرکز خرید شدن، ا/ت مستقیم رفت سمت یکی از فروشگاهها.
چند لباس رو نگاه کرد.
یکی رو برداشت.
«این قشنگه.»
جونگکوک نگاهی به لباس انداخت.
«نه.»
ا/ت برگشت.
«چرا؟»
«رنگش خوب نیست.»
«تو از کی شدی کارشناس لباس؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«از وقتی دیدم انتخابهای تو خطرناکه.»
ا/ت لباس رو سر جاش گذاشت.
«باشه. پس تو انتخاب کن.»
جونگکوک چند لباس رو نگاه کرد.
یکی رو برداشت.
ا/ت با دیدنش چند ثانیه ساکت موند.
«این؟»
«آره.»
ا/ت با تمسخر گفت:
«این افتضاحه.»
جونگکوک لباس رو سر جاش گذاشت.
«خودت گفتی انتخاب کنم.»
«نگفتم سلیقهات رو ثابت کنی.»
جونگکوک خندید.
بعد از لباسها، رفتن سمت بخش خوراکی.
ا/ت یه بسته برداشت.
«این رو بگیریم.»
جونگکوک سریع گفت:
«نه.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«دفعه قبل هم گفتی خوشمزهست. بعد گفتی خیلی تنده.»
ا/ت خندید.
«اون یه اشتباه بود.»
«پس امروز چی؟»
«امروز مطمئنم.»
جونگکوک با شک نگاهش کرد.
«ترسناکتر شد.»
ا/ت بسته رو داخل سبد گذاشت.
«زیادی فکر نکن.»
بعد از چند ساعت، خریدهاشون تموم شد.
جلوی مرکز خرید ایستادن.
ا/ت چند تا کیسه دستش بود.
جونگکوک هم چند کیسه دستش گرفته بود.
ا/ت گفت:
«امروز بد نبود.»
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«فقط بد نبود؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«زیادی ذوق نکن.»
جونگکوک لبخند زد.
«نگران نباش.»
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
ا/ت به آسمون نگاه کرد.
«فردا هم وقت داریم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«آره.»
هر دو بدون حرف سوار ماشین شدن.
و هیچکدوم نمیدونستنامشب و فردا قرار بود روزه آخری باشه که پیش همدیگه هستن..
ادامه دارد...
Part:90
صبح روز بعد...
ا/ت با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد.
چند لحظه چشمهاش رو باز نگه داشت و بعد گوشی رو برداشت.
اولین کاری که کرد، چت جونگکوک رو باز کرد.
ا/ت چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
«خوبه... حداقل امروز دیگه خبری ازش نیست.»
گوشی رو کنار گذاشت.
اما چند ثانیه بعد دوباره برداشت.
هیچ پیامی نیومده بود.
«چرا منتظر پیامشم؟»
آن طرف شهر...
جونگکوک هم از خواب بیدار شده بود.
«خوبه... امروز دیگه دردسر ندارم.»
چند ثانیه بعد گوشی رو برداشت.
«...پس چرا گوشی رو چک کردم؟»
چند ساعت بعد، ا/ت توی خونه نشسته بود که یورین و ناری وارد شدن.
یورین کنار ا/ت نشست.
«خب؟»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«شماها کی اومدین؟»
«بیخیال،بگو ببینم برنامه امروزت چیه؟»
«هیچی.»
ناری گفت:
«یعنی امروز و فردا رو همینطوری میخوای بگذرونی؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«احتمالاً.»
یورین چند لحظه بهش نگاه کرد.
«ولی شماها فقط دو روز وقت دارید.»
ا/ت اخم کرد.
«دو روز برای چی؟»
یورین آه کشید.
«برای تصمیم نهایی.»
ا/ت ساکت شد.
ناری آروم گفت:
«میتونید این دو روز رو کنار هم بگذرونید. نه به خاطر اینکه مجبورید... فقط برای اینکه قبل از تصمیم گرفتن، مطمئن بشید واقعاً چی میخواید.»
یورین لبخند کوچیکی زد.
«اگه آخرش تصمیم گرفتید جدا بشید، حداقل میدونید آخرین دو روز رو چطور گذروندید.»
ا/ت به زمین نگاه کرد.
این جمله برای چند لحظه ذهنش رو درگیر کرد.
همون موقع، تهیونگ هم پیش جونگکوک بود.
تهیونگ روی مبل نشست و گفت:
«شنیدی فقط دو روز وقت دارید؟»
جونگکوک:
«آره.»
«پس چرا اینقدر بیخیالی؟»
«چون هنوز تصمیم نگرفتم.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«پس حداقل این دو روز رو باهاش بگذرون.»
جونگکوک اخم کرد.
«چرا؟»
«چون اگه جدا بشید، شاید دیگه همچین فرصتی نداشته باشید.»
جونگکوک ساکت شد.
تهیونگ بلند شد.
«گاهی برای فهمیدن یه چیزی، باید دوباره همون موقعیت رو تجربه کنی.»
جونگکوک چند لحظه به حرفش فکر کرد.
عصر...
ماشینی جلوی خونه ا/ت ایستاد.
ا/ت از پنجره نگاه کرد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
ا/ت با تعجب در رو باز کرد.
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
جونگکوک گفت:
«اومدم ببینم امروز چیکار میکنی.»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«مگه قرار نبود هرکدوم جدا باشیم؟»
جونگکوک:
«بود.»
مکث کرد.
«ولی فقط دو روز وقت داریم.»
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
«پس چی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«نمیدونم. بریم یه جایی.»
ا/ت لبخند کوچیکی زد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدن.
جونگکوک پرسید:
«کجا بریم؟»
ا/ت:
«مرکز خرید.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«خرید؟»
«آره.»
«تو همیشه برای خرید حداقل سه ساعت وقت میذاری.»
«مشکلی داری؟»
«نه. فقط دارم خودمو برای آینده آماده میکنم.»
ا/ت خندید.
«تو واقعاً زیادی غر میزنی.»
«تو هم زیادی خرید میکنی.»
وقتی وارد مرکز خرید شدن، ا/ت مستقیم رفت سمت یکی از فروشگاهها.
چند لباس رو نگاه کرد.
یکی رو برداشت.
«این قشنگه.»
جونگکوک نگاهی به لباس انداخت.
«نه.»
ا/ت برگشت.
«چرا؟»
«رنگش خوب نیست.»
«تو از کی شدی کارشناس لباس؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«از وقتی دیدم انتخابهای تو خطرناکه.»
ا/ت لباس رو سر جاش گذاشت.
«باشه. پس تو انتخاب کن.»
جونگکوک چند لباس رو نگاه کرد.
یکی رو برداشت.
ا/ت با دیدنش چند ثانیه ساکت موند.
«این؟»
«آره.»
ا/ت با تمسخر گفت:
«این افتضاحه.»
جونگکوک لباس رو سر جاش گذاشت.
«خودت گفتی انتخاب کنم.»
«نگفتم سلیقهات رو ثابت کنی.»
جونگکوک خندید.
بعد از لباسها، رفتن سمت بخش خوراکی.
ا/ت یه بسته برداشت.
«این رو بگیریم.»
جونگکوک سریع گفت:
«نه.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«دفعه قبل هم گفتی خوشمزهست. بعد گفتی خیلی تنده.»
ا/ت خندید.
«اون یه اشتباه بود.»
«پس امروز چی؟»
«امروز مطمئنم.»
جونگکوک با شک نگاهش کرد.
«ترسناکتر شد.»
ا/ت بسته رو داخل سبد گذاشت.
«زیادی فکر نکن.»
بعد از چند ساعت، خریدهاشون تموم شد.
جلوی مرکز خرید ایستادن.
ا/ت چند تا کیسه دستش بود.
جونگکوک هم چند کیسه دستش گرفته بود.
ا/ت گفت:
«امروز بد نبود.»
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«فقط بد نبود؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«زیادی ذوق نکن.»
جونگکوک لبخند زد.
«نگران نباش.»
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
ا/ت به آسمون نگاه کرد.
«فردا هم وقت داریم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«آره.»
هر دو بدون حرف سوار ماشین شدن.
و هیچکدوم نمیدونستنامشب و فردا قرار بود روزه آخری باشه که پیش همدیگه هستن..
ادامه دارد...
- ۴۱۸
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط