{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهکوک

گروگانگیر من 🖤
my hostage 🖤
p1

دستش رو روی شکمش کشید

به پرده ی پنجره خیره شد

اروم از روی مبل پاشد و رفت سمت در

خیلی وقت بود که بیرون از عمارت رو ندیده بود
جدیدا حتی رنگ اسمون هم یادش نبود

اون حتی پنجره ها رو هم قفل کرده بود
رز...خدمتکار شخصیشون شده بود تنها همدم ات

دستش رو سمت در برد
تا دستش خواست نزدیک به دستگیره بشه

&نه خانم...

یک لحظه ترسید...برگشت...رز بود

*ل..لط..لطفا...تو رو خدا

&اقا اجازه نمیده خانم...

*حتی رنگ اسمون هم یادم نیست...فقط بزار برم...فقط چند قدم توی حیاط
(معصوم)

&اخ...اخ..اخه..اگه...

*لطفا

&به خودت رحم نمیکنی به بچه ی توی شکمت رحم کن...

*...

&هووف باشه...ولی اقا الانا میرسه...سریع باش...

*مرسییییی(لبخند بزرگ)

در رو باز کرد و با پاهای برهنه روی زمین سفت حیاط قدم زد
جوری به اسمون و زمین نگاه میکرد انگار ۱۰۰۰۰سال بود که چیزی ندیده

...

^سلام...ات...

&...

^ات...ات؟...اتتتت؟اتتتتتتتتتتتت؟...(صدای اروم سردی که تبدیل به عربده ی بلند شده بود)

&ا..ا..اق..ا.قا

^اااتتت کجاستتت؟

&اقا لطفا اون ...فقط..اون فقط...۱۸ سالشه

تهیونگ دستش رو سفت مشت کرد
و به سمت در راهی شد...

ادامه دارد...
شرط پارت بعد
۳تا لایک
۱فالو
۱بازنشر
۳تا کامنت
بای بای تا اتمام شرط ها
😁
دیدگاه ها (۰)

معرفی رمان جدید

پرنسس فالو بشه!

برادر ناتنی فصل سومpart 6ات قدم های ارومش رو روی زمین گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط