Angel of salvation
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ²⁶
رسیدیم به سالن غذاخوری. یه میز خیلی بزرگ اونجا بود .با یه میز چهار نفره ، میز چهار نفره رو چیده بودن و مادر یونگی و پدر بزرگ یونگی پیش هم نشسته بودن . با هم سمت میز رفتیم و نشستیم پیش هم .
پ.ب.یونگی : یونگی ناراحت نشو رسممونه .
یونگی 🪽 حالم از این رسما بهم میخوره .(جدی ، عصبی)
اوووووووو قضیه رو تا حدودی فهمیدم . فقط برای باور کردنش باید از زبون خود یونگی بشنوم .
م.یونگی : حالا از این بحث بیایم بیرون و غذامونو بخوریم . عروس گلم خودم همه اینارو واست پختم باید همشو بخوریا خب؟(لبخند)
ات ✨ چشم .
شروع کردیم به خوردن شام .
✨فلش بک به پایان شام ویو ات✨
شامو خوردیم . در طول شام خوردن فضا بیش از حد سنگین بود و کسی جرئت نداشت سکوتو بشکنه یا شایدم کسی دلش نمیخواست . من که خودم به شخصه جرئتشو نداشتم .
یونگی که زیاد غذا نخورد و بیشتر غذا رو نوازش کرد منم با دیدن حال یونگی حالم گرفته شده بود و بزور نصف بشقابمو خوردم .
مادر جون هم فقط به من و یونگی نگاه میکرد و در اخر هم غذاش نصفه موند .تنها کسی که خیلی با حوصله و نرمال غذاشو تا اخر خورد پدر بزرگ یونگی بود .
یونگی 🪽 ات دیگه نمیخوری؟(اروم در گوش ات)
ات ✨ نه .
یونگی 🪽 مادر جان دستتون درد نکنه شبتون بخیر .
ات ✨ دستتون درد نکنه شبتون بخیر .
بلند شد و دستمو گرفت . خواستم تلافی حرکت خودشو دربیارم ولی هم جاش نبود هم دلم نمیومد و دست سردم به گرمای دست یونگی نیاز داشت .
م.یونگی : خواهش میکنم شب شما هم بخیر عزیزام .(لبخند)
پ.ب.یونگی : شب بخیر .(سرد و جدی)
از سالن خارج شدیم و از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم . یونگی در و بست و به در تکیه داد . چهرش خسته بود و یکم ترس رو توش احساس میکردم . از چی میترسه؟ گلوشو صاف کرد و کلماتو به زبون اورد .
یونگی 🪽 ات میخوام یه چیزی بهت بگم . میدونم شاید عصبانی بشی و از من متنفر بشی ولی تو حق انتخاب داری هنوزم دیر نیست و میتونی الانم بری به هیچ وجه جلوتو نمیگیرم ...
ات ✨ چرا چشده مگه ؟
یونگی 🪽 خب ، یعنی تا الان خودت متوجه نشدی؟
ات ✨ حرفای پدر بزرگتو ؟
یونگی 🪽 هم اون هم یه چیزی مهم تر از اون که بهت نگفتم . یعنی شغل اصلیم .
ات ✨ حرف پدر بزرگتو تا حدودی فهمیدم و شغلت مگه مدیریت کتابخونه نیست؟
یونگی 🪽 نه .
با این حرفش یکم ترسیدم . حرف بابام یادم امد که گفت دست رو ادم خطرناکی گذاشتم و رفتارای خدمتکارا و افراد این خونه و حتی رفتار پدر و مادرم با یونگی .
ات ✨ پ..پس چیه؟
یونگی 🪽 خب من...(نفس عمیق)مافیام . به خاطر همین تا پدرت اسممو شنید رفتارش تغییر کرد .
ات ✨ چ..چی؟ داری دروغ میگی؟ اها فهمیدم حتما داری شوخی میکنی که اتفاقی که پاییت افتاده رو از یادم ببری ولی شوخی خوبی نیست .
یونگی 🪽 نه ات شوخی نیست . خودت یه نگاه بنداز این خونه و زندگی این همه خدمه این همه نگهبان و بادیگاردو میتونه یه نفر با در امد مدیریت کتابخونه بدست بیاره ؟ اصلا یه ادم معمولی چه نیازی به بادیگارد و نگهبان داره؟
زانو هام سست شد ولی توان فرود امدن رو زمین و نداشتم . یعنی الان من پیش یه قاتل و خلافکار وایسادم؟ قراره زن همچین کسی بشم؟ معلوم نیست چند نفر مثل منو کشته و شکنجه کرده یا چند نفرو قاچاقی از مرزا رد کرده و فروخته . معلوم نیست چه کارا که نکرده .
یونگی 🪽 میتونی الانم بری من دیگه مجبور به موندن نمیکنمت . چون اگه کنارم بمونی اسیب میبینی.
اشک دور چشمام حلقه زد و با یه پلک زدن رو گونه هام سرازیر شد . فکر کرده من عروسک خیمه شب بازیم ؟ قلبمو گرفته تو دستاش بعد میگه برو ؟
ات ✨ خواهش میکنم بگو الکیه حرفات .
یونگی 🪽 ات واقعیته .
گوشام این حرفو شنید و به مغزم رسوند ولی قلبم نمیخواست باور کنه .
ات ✨....
شرط
²⁵ لایک
²⁵ کامنت
⁷ بازنشر
Part ²⁶
رسیدیم به سالن غذاخوری. یه میز خیلی بزرگ اونجا بود .با یه میز چهار نفره ، میز چهار نفره رو چیده بودن و مادر یونگی و پدر بزرگ یونگی پیش هم نشسته بودن . با هم سمت میز رفتیم و نشستیم پیش هم .
پ.ب.یونگی : یونگی ناراحت نشو رسممونه .
یونگی 🪽 حالم از این رسما بهم میخوره .(جدی ، عصبی)
اوووووووو قضیه رو تا حدودی فهمیدم . فقط برای باور کردنش باید از زبون خود یونگی بشنوم .
م.یونگی : حالا از این بحث بیایم بیرون و غذامونو بخوریم . عروس گلم خودم همه اینارو واست پختم باید همشو بخوریا خب؟(لبخند)
ات ✨ چشم .
شروع کردیم به خوردن شام .
✨فلش بک به پایان شام ویو ات✨
شامو خوردیم . در طول شام خوردن فضا بیش از حد سنگین بود و کسی جرئت نداشت سکوتو بشکنه یا شایدم کسی دلش نمیخواست . من که خودم به شخصه جرئتشو نداشتم .
یونگی که زیاد غذا نخورد و بیشتر غذا رو نوازش کرد منم با دیدن حال یونگی حالم گرفته شده بود و بزور نصف بشقابمو خوردم .
مادر جون هم فقط به من و یونگی نگاه میکرد و در اخر هم غذاش نصفه موند .تنها کسی که خیلی با حوصله و نرمال غذاشو تا اخر خورد پدر بزرگ یونگی بود .
یونگی 🪽 ات دیگه نمیخوری؟(اروم در گوش ات)
ات ✨ نه .
یونگی 🪽 مادر جان دستتون درد نکنه شبتون بخیر .
ات ✨ دستتون درد نکنه شبتون بخیر .
بلند شد و دستمو گرفت . خواستم تلافی حرکت خودشو دربیارم ولی هم جاش نبود هم دلم نمیومد و دست سردم به گرمای دست یونگی نیاز داشت .
م.یونگی : خواهش میکنم شب شما هم بخیر عزیزام .(لبخند)
پ.ب.یونگی : شب بخیر .(سرد و جدی)
از سالن خارج شدیم و از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم . یونگی در و بست و به در تکیه داد . چهرش خسته بود و یکم ترس رو توش احساس میکردم . از چی میترسه؟ گلوشو صاف کرد و کلماتو به زبون اورد .
یونگی 🪽 ات میخوام یه چیزی بهت بگم . میدونم شاید عصبانی بشی و از من متنفر بشی ولی تو حق انتخاب داری هنوزم دیر نیست و میتونی الانم بری به هیچ وجه جلوتو نمیگیرم ...
ات ✨ چرا چشده مگه ؟
یونگی 🪽 خب ، یعنی تا الان خودت متوجه نشدی؟
ات ✨ حرفای پدر بزرگتو ؟
یونگی 🪽 هم اون هم یه چیزی مهم تر از اون که بهت نگفتم . یعنی شغل اصلیم .
ات ✨ حرف پدر بزرگتو تا حدودی فهمیدم و شغلت مگه مدیریت کتابخونه نیست؟
یونگی 🪽 نه .
با این حرفش یکم ترسیدم . حرف بابام یادم امد که گفت دست رو ادم خطرناکی گذاشتم و رفتارای خدمتکارا و افراد این خونه و حتی رفتار پدر و مادرم با یونگی .
ات ✨ پ..پس چیه؟
یونگی 🪽 خب من...(نفس عمیق)مافیام . به خاطر همین تا پدرت اسممو شنید رفتارش تغییر کرد .
ات ✨ چ..چی؟ داری دروغ میگی؟ اها فهمیدم حتما داری شوخی میکنی که اتفاقی که پاییت افتاده رو از یادم ببری ولی شوخی خوبی نیست .
یونگی 🪽 نه ات شوخی نیست . خودت یه نگاه بنداز این خونه و زندگی این همه خدمه این همه نگهبان و بادیگاردو میتونه یه نفر با در امد مدیریت کتابخونه بدست بیاره ؟ اصلا یه ادم معمولی چه نیازی به بادیگارد و نگهبان داره؟
زانو هام سست شد ولی توان فرود امدن رو زمین و نداشتم . یعنی الان من پیش یه قاتل و خلافکار وایسادم؟ قراره زن همچین کسی بشم؟ معلوم نیست چند نفر مثل منو کشته و شکنجه کرده یا چند نفرو قاچاقی از مرزا رد کرده و فروخته . معلوم نیست چه کارا که نکرده .
یونگی 🪽 میتونی الانم بری من دیگه مجبور به موندن نمیکنمت . چون اگه کنارم بمونی اسیب میبینی.
اشک دور چشمام حلقه زد و با یه پلک زدن رو گونه هام سرازیر شد . فکر کرده من عروسک خیمه شب بازیم ؟ قلبمو گرفته تو دستاش بعد میگه برو ؟
ات ✨ خواهش میکنم بگو الکیه حرفات .
یونگی 🪽 ات واقعیته .
گوشام این حرفو شنید و به مغزم رسوند ولی قلبم نمیخواست باور کنه .
ات ✨....
شرط
²⁵ لایک
²⁵ کامنت
⁷ بازنشر
- ۶۵۳
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط