رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part 1۱ }🌷
مرده: دخترم نمیخوای بری کلاست...
× ب.. بله...
× با عجله به سمت کلاسا رفتم ...
× کلاسی که قرار بود یک سال رو توش سپری کنم رو میدونستم کجاست
جالبه بدونید حتا پدرم حاضر نشد کلاسمو بپرسع اصلا میدونه سال چندم دانشگاه هستم ...یادمه اون موقع که داشت ثبت نامم میکرد ...
مدیر حرفی زد که همه خوشحال شدن الا اون...
فلش بک به اون موقع:
مدیر: باورم نمیشه...( رو میکنه به سمت پدر ات) دخترتون فوقالعادست... اولین دانش آموز این مدرسه هستش که دو سال تونسته پشت سر هم جهشی بخونه... و چنین مقام هایی کسب کرده باشه...
× همه خوشحال شده بودند...
همین که با خودم گفتم الان پدرم حتما لبخندی بهم میزنه مصادف شد با بلند شدن پدرم از روی صندلی...
√ آقای مدیر ما میریم ... از فردا میاد دانشگاه...اگه بدردتون نخورد میتونید اخراجش کنید ...( سرد و پوزخند)
× با حرف پدرم سرجام خشکم زد... اگه الان پدر دیگه ای بود با این همه تعریف از طرف مدیر دانشگاه خوشحال می شد و به دخترش افتخار میکرد ... ولی برای من پدرم چنین گونه نبود... از سه سالگی با وجود مادرم زندگی کردم و از ۱۸ سالگی با تنهایی خودم...
× برای مدیر تعظیمی کردم که با حرفش ایستادم...
مدیر: دخترم کلاس تو a_2 هستش ...
× ممنونم جناب ...
× از دفترش خارج شدم و از دانشگاه زدم بیرون...
اطرافم رو نگاه میکردم تا ماشین پدرم رو پیدا کنم ولی هیچ ماشینی این اطراف نبود...
با پیامکی که به گوشیم زده شد ... گوشیم رو برداشتم و نگاهی به پیامکی که از طرف پدرم بود انداختم...
پیامک:
√ خودت بیا هتل... من علاف تو نیستم که دو ساعت منتظر تو بمونم تا جنابانی از دانشگاه کوفتی خارج بشه...
پایان پیامک...
× با حرفش انگار دنیا رو سرم خراب شد .. یک دقیقه هم نشد حتا...
ناامید بند کیف دستیم روی شونم گذاشتم و به سمت هتل حرکت کردم ...
لعنت به اون شب .. لعنت... جلوی چشمم همه چیزم رفت... اون شب هیچ وقت یادم نمیره...
به پارکی رسیدم که آدم های مختلفی نشسته بودن.. از پیر تا جَوٌن ... روی نیمکتی نشستم که چند نفر با خنده کنارم نشستن ...
کیفمو توی دستم گرفتم و کمی ازشون فاصله گرفتم که...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
پارت بعد رو مینویسم و تا چند دقیقه دیگه میزارم 🥹
مرده: دخترم نمیخوای بری کلاست...
× ب.. بله...
× با عجله به سمت کلاسا رفتم ...
× کلاسی که قرار بود یک سال رو توش سپری کنم رو میدونستم کجاست
جالبه بدونید حتا پدرم حاضر نشد کلاسمو بپرسع اصلا میدونه سال چندم دانشگاه هستم ...یادمه اون موقع که داشت ثبت نامم میکرد ...
مدیر حرفی زد که همه خوشحال شدن الا اون...
فلش بک به اون موقع:
مدیر: باورم نمیشه...( رو میکنه به سمت پدر ات) دخترتون فوقالعادست... اولین دانش آموز این مدرسه هستش که دو سال تونسته پشت سر هم جهشی بخونه... و چنین مقام هایی کسب کرده باشه...
× همه خوشحال شده بودند...
همین که با خودم گفتم الان پدرم حتما لبخندی بهم میزنه مصادف شد با بلند شدن پدرم از روی صندلی...
√ آقای مدیر ما میریم ... از فردا میاد دانشگاه...اگه بدردتون نخورد میتونید اخراجش کنید ...( سرد و پوزخند)
× با حرف پدرم سرجام خشکم زد... اگه الان پدر دیگه ای بود با این همه تعریف از طرف مدیر دانشگاه خوشحال می شد و به دخترش افتخار میکرد ... ولی برای من پدرم چنین گونه نبود... از سه سالگی با وجود مادرم زندگی کردم و از ۱۸ سالگی با تنهایی خودم...
× برای مدیر تعظیمی کردم که با حرفش ایستادم...
مدیر: دخترم کلاس تو a_2 هستش ...
× ممنونم جناب ...
× از دفترش خارج شدم و از دانشگاه زدم بیرون...
اطرافم رو نگاه میکردم تا ماشین پدرم رو پیدا کنم ولی هیچ ماشینی این اطراف نبود...
با پیامکی که به گوشیم زده شد ... گوشیم رو برداشتم و نگاهی به پیامکی که از طرف پدرم بود انداختم...
پیامک:
√ خودت بیا هتل... من علاف تو نیستم که دو ساعت منتظر تو بمونم تا جنابانی از دانشگاه کوفتی خارج بشه...
پایان پیامک...
× با حرفش انگار دنیا رو سرم خراب شد .. یک دقیقه هم نشد حتا...
ناامید بند کیف دستیم روی شونم گذاشتم و به سمت هتل حرکت کردم ...
لعنت به اون شب .. لعنت... جلوی چشمم همه چیزم رفت... اون شب هیچ وقت یادم نمیره...
به پارکی رسیدم که آدم های مختلفی نشسته بودن.. از پیر تا جَوٌن ... روی نیمکتی نشستم که چند نفر با خنده کنارم نشستن ...
کیفمو توی دستم گرفتم و کمی ازشون فاصله گرفتم که...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
پارت بعد رو مینویسم و تا چند دقیقه دیگه میزارم 🥹
- ۳.۶k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط