{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱¹⁷/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
آیلین با دیدنِ چهره‌ی برادرش، برای لحظه‌ای از خود بی‌خود شد. پاهایش توانِ ایستادن نداشتند و با زانوهایی سست، بر زمین فرود آمد. لیان، با چهره‌ای آمیخته به وحشت و درماندگی، جلوی او زانو زد. خواست بپرسد چه شده، اما در همان لحظه، صدای زنگِ گوش‌خراشِ گوشیِ آیلین، سکوتِ سنگینِ آن لحظه را در هم شکست.

لیان، با دستانی لرزان، گوشی را از آیلین گرفت. تماس را وصل کرد. صدای مأمور پلیس، مثلِ تیغِ سردی، در گوشِ آن‌ها پیچید:
_:«خانم لی؟ من افسرِ پرونده‌ی خانواده‌ی شما هستم... مدارک جدیدی پیدا کردیم. اگر امکان داره، سریعاً به ایستگاه پلیس بیایید.»

لیان، با صدایی که از نگران بودن به لرزه افتاده بود، میان حرفِ مأمور پرید:
—: «افسر پلیس؟ پرونده؟ مدرک؟ چی می‌گید؟»

صدای مرد در آن سوی خط، حالا جدی‌تر و متعجب‌تر بود:
_:«اوه... شما باید لی‌لیان باشید، درسته؟»
لیان مکثی کرد، گویی نفس‌هایش را در سینه حبس کرده باشد:
—:«بله، خودمم. بفرمایید.»
مأمور با لحنی که بوی غم و اندوه می‌داد، گفت:
_:«تشریف بیارین ایستگاه پلیس... اونجا همه‌چیز رو براتون توضیح میدیم.»
سپس تماس قطع شد

آیلین با کمکِ سولی به درونِ خانه رفت، اما هق‌هق‌های او، تمامِ فضای خانه را پر کرده بود؛ صدایی که انگار از اعماقِ یک حفره‌ی خالی در سینه‌اش بیرون می‌آمد. مادر و پدرِ سولی، دورِ او حلقه زده بودند. آن‌ها چیزی نمی‌دانستند، اما با جملاتی تکراری و بی‌دفاع، سعی داشتند این ویرانی را ترمیم کنند:
«درست می‌شه دخترم... گریه نکن... همه‌چیز درست می‌شه...»

اما دردِ آیلین، از کلماتی که معنای خود را از دست داده بودند، عمیق‌تر بود.

ناگهان، صدای زنگِ گوشیِ سولی بلند شد. آیکونِ سبزِ تماس بر روی صفحه می‌درخشید. سولی، با اضطراب، تماس را روی اسپیکر گذاشت. صدای پر از عجله و نفس‌نفس زدنِ لیان در فضای خانه پیچید:
—:«سولی! به هیچ عنوان نزار آیلین یک قدم از خونه دور شه... خودتون هم پاتون رو از خونه بیرون نزارین!»

سولی با وحشت، حرف او را قطع کرد:
«لیان! بگو چی شده؟!»

لیان نفس عمیقی کشید، گویی می‌خواست سنگینیِ حقیقتی را که حمل می‌کند، تحمل کند:
_: «مامان و بابا به قتل رسیدن... هدف اصلی بابا بود، اما چون مامان شاهدِ ماجرا بود، اون رو هم از بین بردن. توی پرونده گفتن آیلین تنها شاهدِ زنده‌ی ماجراست... مسئول پرونده می‌گه آیلین زیر نظر هست! پلیس گفته ممکنه اون رو هدف قرار بدن. لطفاً... لطفاً از خونه بیرون نرید.»

گوشی قطع شد.
سکوت، جایِ هق‌هق‌های بلندِ آیلین را گرفت. سولی، دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی که از شوک، گود رفته بود، به آیلین خیره شد. اشکی از گوشه‌ی چشمِ مادرِ سولی سرازیر شد و پدرش، با اخمی از سرِ حیرت و نگاهی که گویی می‌خواست حقیقت را از اعماقِ چشمانِ آیلین بیرون بکشد، به او زل زد.

چشمانِ آیلین، از شدتِ گریه، دیگر چشم نبود؛ کاسه‌هایی از خون و درد بودند.



#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK #big_boy
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#بیگ_بوی
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
دیدگاه ها (۶)

بانو فیک نویسه!

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱¹⁶/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 152✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 139✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط