really love
really love
part⁴⁵
کوک رو پیاده کردم و خودم رفتم خونه..زیاد نمیخواستم توی چشم باشم..لپتابم رو روشن کردم و وارد برنامه ی نتفلیکس شدم
کنسرتشون تموم شد..منم وسایل رو جمع کردم..چند وقت پیش یه غذای ایتالیایی یاد گرفته بودم و میخواستم درستش کنم..مواد لازم رو بیرون آوردم و شروع کردم به پخت و پز
واقعا غذای خوشمزهای شده بود..میز رو چیدمان کردم که همون موقع جونگکوک وارد خونه شد..اومدم جلوش و گفتم:
-سلام شوهری
سرمو بوسید
+سلام کوچولوی من..چرا نیومدی؟
-چون نمیخواستم توی چشم باشم..بدم میاد(اخمو)
+او...اینارو خودت پختی؟(ذوق)
-بله..برو بالا لباستو عوض کن و بیا بخوریم
سریع مثل بچه کوچولو ها رفت بالا و بعد یک مین اومد پایین..پشت میز نشست و منم نشستم
همینجوری که میخوردیم نگاهش کردم:
-جونگکوک..از کی تورمون شروع میشه؟
+دو روز دیگه
با دهن پر حرف میزد..انگار دلش برای غذا بیشتر تنگ شده بود
بعد شام خواستم سفره رو جمع کنم ولی اجازه نداد..اولش بهش اجازه ندادم چون خسته بود ولی بعدش منو با یه دست بلند کرد و انداخت روی مبل
-جونگکوک قرار نیست چون زورت بیشتره همش منو بلند کنی(داد کیوت)
+ولی من عاشق این کارم(خنده)
به نشونه ی قهر سرمو برگردوندم و تلویزیون روشن کردم..از این کاراش خر ذوق میشردم ولی نشون نمیدادم،چرااا؟دیوونهام؟
توی افکارم غرق شده بودم که جونگکوک اومد و کنارم نشست..بهش اهمیت ندادم
+خانوم کوچولوم؟
جوابشو ندادم
+خانومی؟این کوچولو با من قهره؟
دوباره جوابشو ندادم
+باشه..منم میرم بیرون..هروقت اشتی کردی پیام بده بیام
سویچ ماشین رو برداشت و رفت بیرون...
ساعت حدودا یک شب بود ولی اون هنوز نیومده بود.. یهو بارون گرفت
تصمیم داشتم برم زیر بارون..یه سویشرت پوشیدم و بدون چتر رفتم بیرون
بعد از اینکه کامل خیس شدم اومدم خونه..لباسامو عوض کردم و موهامو خشک کردم..خیلی سردم بود..قطعا مریض شده بودم ولی ارزششو داشت
روی کاناپه نشستم و پتو رو دورش گرفتم..چند باری عطسه و سرفه کردم..یهو دلم تیر کشید
آخ بلندی گفتم..دردش ادامه دار شد..رفتم توی آشپزخونه تا قرص بخورم..ظرف قرص هارو برداشتم..همون موقع سرم درد گرفت و پاهام سست شد..روی زمین نشستم و دستامو روی سرامیک گذاشتم..قرص ها روی میز پخش شده بودن..از روی درد هقهق های بلندی میکردم..یه دستم روی دلم بود و سرم پایین بود..میخواستم الان جونگکوک پیشم باشه..چشمام رو فشردم
+لیلی؟(نگران)
صدای جونگکوک بود؟با چشمای اشکی و تار نگاهش کردم..اومد کنارم نشست..صورتمو با دستاش قاب کرد
+لیلی؟حالت خوبه؟
سرمو روی سینش گزاشتم و با بغض گفتم:
-نه(گریه)
+بلند شو بریم بالا
با سر بهش فهموندم که حتا نمیتونم راه برم..براید بغلم کرد و منو برد روی تختم..انقدر سرفه کرده بودم که نمیتونستم حرف بزنم..جونگکوک رفت پایین و بعد چند دقیقه با یه قرص و اب اومد پیشم..با کمکش قرص رو خوردم
خوابیدم روی تخت..اونم کنارم نشست
+مریض شدی؟
سری تکون دادی
+حتما رفتی زیر بارون..درسته؟
دوباره سر تکون دادم..پشتم رو بهش کردم و سعی کردم بخوابم
+هنوز قهری؟
سرمو به نشانه ی منفی تکون دادم..توی بغلش کشیده شدم..با دستش دلمو و با یه دستش سرمو ماساژ میداد..لبخندی از روی رضایت زدم
کمکم خوابم برد...
--------------------------------
ادامه دارد...
part⁴⁵
کوک رو پیاده کردم و خودم رفتم خونه..زیاد نمیخواستم توی چشم باشم..لپتابم رو روشن کردم و وارد برنامه ی نتفلیکس شدم
کنسرتشون تموم شد..منم وسایل رو جمع کردم..چند وقت پیش یه غذای ایتالیایی یاد گرفته بودم و میخواستم درستش کنم..مواد لازم رو بیرون آوردم و شروع کردم به پخت و پز
واقعا غذای خوشمزهای شده بود..میز رو چیدمان کردم که همون موقع جونگکوک وارد خونه شد..اومدم جلوش و گفتم:
-سلام شوهری
سرمو بوسید
+سلام کوچولوی من..چرا نیومدی؟
-چون نمیخواستم توی چشم باشم..بدم میاد(اخمو)
+او...اینارو خودت پختی؟(ذوق)
-بله..برو بالا لباستو عوض کن و بیا بخوریم
سریع مثل بچه کوچولو ها رفت بالا و بعد یک مین اومد پایین..پشت میز نشست و منم نشستم
همینجوری که میخوردیم نگاهش کردم:
-جونگکوک..از کی تورمون شروع میشه؟
+دو روز دیگه
با دهن پر حرف میزد..انگار دلش برای غذا بیشتر تنگ شده بود
بعد شام خواستم سفره رو جمع کنم ولی اجازه نداد..اولش بهش اجازه ندادم چون خسته بود ولی بعدش منو با یه دست بلند کرد و انداخت روی مبل
-جونگکوک قرار نیست چون زورت بیشتره همش منو بلند کنی(داد کیوت)
+ولی من عاشق این کارم(خنده)
به نشونه ی قهر سرمو برگردوندم و تلویزیون روشن کردم..از این کاراش خر ذوق میشردم ولی نشون نمیدادم،چرااا؟دیوونهام؟
توی افکارم غرق شده بودم که جونگکوک اومد و کنارم نشست..بهش اهمیت ندادم
+خانوم کوچولوم؟
جوابشو ندادم
+خانومی؟این کوچولو با من قهره؟
دوباره جوابشو ندادم
+باشه..منم میرم بیرون..هروقت اشتی کردی پیام بده بیام
سویچ ماشین رو برداشت و رفت بیرون...
ساعت حدودا یک شب بود ولی اون هنوز نیومده بود.. یهو بارون گرفت
تصمیم داشتم برم زیر بارون..یه سویشرت پوشیدم و بدون چتر رفتم بیرون
بعد از اینکه کامل خیس شدم اومدم خونه..لباسامو عوض کردم و موهامو خشک کردم..خیلی سردم بود..قطعا مریض شده بودم ولی ارزششو داشت
روی کاناپه نشستم و پتو رو دورش گرفتم..چند باری عطسه و سرفه کردم..یهو دلم تیر کشید
آخ بلندی گفتم..دردش ادامه دار شد..رفتم توی آشپزخونه تا قرص بخورم..ظرف قرص هارو برداشتم..همون موقع سرم درد گرفت و پاهام سست شد..روی زمین نشستم و دستامو روی سرامیک گذاشتم..قرص ها روی میز پخش شده بودن..از روی درد هقهق های بلندی میکردم..یه دستم روی دلم بود و سرم پایین بود..میخواستم الان جونگکوک پیشم باشه..چشمام رو فشردم
+لیلی؟(نگران)
صدای جونگکوک بود؟با چشمای اشکی و تار نگاهش کردم..اومد کنارم نشست..صورتمو با دستاش قاب کرد
+لیلی؟حالت خوبه؟
سرمو روی سینش گزاشتم و با بغض گفتم:
-نه(گریه)
+بلند شو بریم بالا
با سر بهش فهموندم که حتا نمیتونم راه برم..براید بغلم کرد و منو برد روی تختم..انقدر سرفه کرده بودم که نمیتونستم حرف بزنم..جونگکوک رفت پایین و بعد چند دقیقه با یه قرص و اب اومد پیشم..با کمکش قرص رو خوردم
خوابیدم روی تخت..اونم کنارم نشست
+مریض شدی؟
سری تکون دادی
+حتما رفتی زیر بارون..درسته؟
دوباره سر تکون دادم..پشتم رو بهش کردم و سعی کردم بخوابم
+هنوز قهری؟
سرمو به نشانه ی منفی تکون دادم..توی بغلش کشیده شدم..با دستش دلمو و با یه دستش سرمو ماساژ میداد..لبخندی از روی رضایت زدم
کمکم خوابم برد...
--------------------------------
ادامه دارد...
- ۲۴۳
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط