Part
Part⁹
دو ماه گذشت و همینجور تهیونگ و ات عاشقانه تا اینکه....
_ات یه سوال الان چن ماه از اون ماجرا که باهات رابطه داشتم گذشته هاا خب شاید... چمیدونم... شاید حامله باشی ها(ذوق ولی نشون نداد)
+اوممم بیا بریم دکتر خب ددی
_بریم بیب😆
ات و تهیونگ لباس پوشیدن و رفتم سوار ماشین شدن و تهیونگ کل راه رو دستش روی رون ات بود و با ذوقِ این که ات حامله باشه رفتن دکتر ولی با چیزی که دکتر گفت هم ات و هم تهیونگ شوکه شدن...
/ اممم نه همسرتون حامله نیستم و متاسفانه... خب... هیچ وقت هم نمیشن
+چ...چی(گریه)یعنی چی
_یعنی همینی که الان به گوشت خورد(سرد و عصبانی)
_ سریع از اونجا اومدم بیرون... حسم به ات رد کامل از دست دادم... دیگه نمیخوامش
رسیدم خونه و رفتم تو اتاق؛ لباسمو دراوردم که در باز شد؛ دیدم ات وارد اتاق شد؛ هنوز هم باورش برام سخت بود... آخه یه زن نازا(درست نوشتم؟)
+ت...تهیونگ من...
_هیچی نمیخوام بشنوم؛ تهیونگ کمی مکث کرد و گفت: از خونه من برو بیرون
+چ...چییی تهیونگ ولی من چی؟؟ من برات مهم نیستم؟؟ نههه؟؟؟
_یه زن نازا به درد من نمیخوره؛ میری بیرون یا پرتت کنم از خونه
+ات بغضش گرفتم وسایلشو با گریه جمع کرد؛یه لباس گرم پوشید و از خونه رفت بیرون تهیونگ هم اصلا براش مهم نبود چون به قول خودش ات یه زن نازا است... ولی نمیدونه چه کار اشتباهی رد انجام داده...
"ویو ات"
+باورم نمیشد تهیونگ فقط منو به خاطر بچه میخواست؛روی صندلی پارک نشستم و زانو هامو بغل کردم و شروع کردم زار زار گریه کردن؛ که یهو یه دستی رو روی سرم حس کردم؛ سرمو بالا آوردم دیدم یه پسر خیلی خوشگل بود؛ ولی...ولی چیکارم داشت؟
×سلام من جونگکوکم؛ اممم خب جرا زیر بارونی(یکم سرد)
+دلیلی نمیبینم برات توضیح بدم آقا
× دستشو گرفتم: بیا باهم بریم خونه من اینجا زیر بارون سرما میخوری
+چرا باید به کسی که نمیشناسم اعتماد کنم
×جونگکوک تو دلش: اههه دختره... هوف اروم باش جونگکوک، جونگکوک گفت: من دوست تهیونگم(دروغ) داشتم رد میشدم که دیدمت حالا میای بریم؟؟
+ وقتی اسم تهیونگ رو شنیدم دوباره بغض کردم؛ عاااا.... ا...اره
×دستشو گرفتم و سوار ماشین کردمش؛ تو راه خونه ازش پرسیدم: چرا بیرون داشتی گریه میکردی؟
+ خب... من و تهیونگ امروز رفتیم دکتر و... و فهمیدم که هیچ وقت باردار نمیشم؛ اونم از خونه پرتم کرد بیرون
دو ماه گذشت و همینجور تهیونگ و ات عاشقانه تا اینکه....
_ات یه سوال الان چن ماه از اون ماجرا که باهات رابطه داشتم گذشته هاا خب شاید... چمیدونم... شاید حامله باشی ها(ذوق ولی نشون نداد)
+اوممم بیا بریم دکتر خب ددی
_بریم بیب😆
ات و تهیونگ لباس پوشیدن و رفتم سوار ماشین شدن و تهیونگ کل راه رو دستش روی رون ات بود و با ذوقِ این که ات حامله باشه رفتن دکتر ولی با چیزی که دکتر گفت هم ات و هم تهیونگ شوکه شدن...
/ اممم نه همسرتون حامله نیستم و متاسفانه... خب... هیچ وقت هم نمیشن
+چ...چی(گریه)یعنی چی
_یعنی همینی که الان به گوشت خورد(سرد و عصبانی)
_ سریع از اونجا اومدم بیرون... حسم به ات رد کامل از دست دادم... دیگه نمیخوامش
رسیدم خونه و رفتم تو اتاق؛ لباسمو دراوردم که در باز شد؛ دیدم ات وارد اتاق شد؛ هنوز هم باورش برام سخت بود... آخه یه زن نازا(درست نوشتم؟)
+ت...تهیونگ من...
_هیچی نمیخوام بشنوم؛ تهیونگ کمی مکث کرد و گفت: از خونه من برو بیرون
+چ...چییی تهیونگ ولی من چی؟؟ من برات مهم نیستم؟؟ نههه؟؟؟
_یه زن نازا به درد من نمیخوره؛ میری بیرون یا پرتت کنم از خونه
+ات بغضش گرفتم وسایلشو با گریه جمع کرد؛یه لباس گرم پوشید و از خونه رفت بیرون تهیونگ هم اصلا براش مهم نبود چون به قول خودش ات یه زن نازا است... ولی نمیدونه چه کار اشتباهی رد انجام داده...
"ویو ات"
+باورم نمیشد تهیونگ فقط منو به خاطر بچه میخواست؛روی صندلی پارک نشستم و زانو هامو بغل کردم و شروع کردم زار زار گریه کردن؛ که یهو یه دستی رو روی سرم حس کردم؛ سرمو بالا آوردم دیدم یه پسر خیلی خوشگل بود؛ ولی...ولی چیکارم داشت؟
×سلام من جونگکوکم؛ اممم خب جرا زیر بارونی(یکم سرد)
+دلیلی نمیبینم برات توضیح بدم آقا
× دستشو گرفتم: بیا باهم بریم خونه من اینجا زیر بارون سرما میخوری
+چرا باید به کسی که نمیشناسم اعتماد کنم
×جونگکوک تو دلش: اههه دختره... هوف اروم باش جونگکوک، جونگکوک گفت: من دوست تهیونگم(دروغ) داشتم رد میشدم که دیدمت حالا میای بریم؟؟
+ وقتی اسم تهیونگ رو شنیدم دوباره بغض کردم؛ عاااا.... ا...اره
×دستشو گرفتم و سوار ماشین کردمش؛ تو راه خونه ازش پرسیدم: چرا بیرون داشتی گریه میکردی؟
+ خب... من و تهیونگ امروز رفتیم دکتر و... و فهمیدم که هیچ وقت باردار نمیشم؛ اونم از خونه پرتم کرد بیرون
- ۱.۴k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط