𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟏
پارت دهم | گذشتهای که دفن نشده بود
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
همه نگاهشان به گردنبند نقرهای روی میز بود.
جونگکوک آن را در دستش گرفته بود و انگشت شستش آرام روی پلاک کوچک آن حرکت میکرد.
لنا با نگرانی پرسید:
ـ «کوک... این همونه؟»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، آرام جواب داد:
ـ «آره... هیچ شکی ندارم.»
سوا که دیگر تحمل این همه راز را نداشت، یک قدم جلو آمد.
ـ «یکی بالاخره به من توضیح میده چه خبره؟»
هیچکس چیزی نگفت.
سوا با ناراحتی خندید.
ـ «جالبه... همه دربارهی زندگی من تصمیم میگیرن، ولی هیچکس حاضر نیست حقیقت رو بهم بگه.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «لنا... سوا رو ببر اتاقش.»
ـ «نه!»
سوا این بار با صدای بلند حرفش را قطع کرد.
ـ «دیگه نمیخوام مثل یه بچه باهام رفتار کنی.»
جونگکوک برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «این گردنبند متعلق به کسیه که سالها پیش از بین رفت.»
ـ «کی؟»
ـ «کسی که باعث شد وارد دنیای مافیا بشم.»
چشمان سوا از تعجب گرد شد.
ـ «یعنی... از اول مافیا نبودی؟»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
ـ «نه...»
صدایش برای اولین بار خسته به نظر میرسید.
ـ «یه زمانی فقط یه پسر معمولی بودم.»
قبل از اینکه بتواند ادامه بدهد، صدای زنگ تلفن سالن بلند شد.
یکی از محافظها سریع گوشی را برداشت.
چند ثانیه بعد، رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ «رئیس...»
جونگکوک برگشت.
ـ «چی شده؟»
ـ «مزون خانم سوا...»
سوا با نگرانی جلو آمد.
ـ «مزونم چی شده؟!»
محافظ با مکث گفت:
ـ «آتش گرفته...»
انگار زمان برای سوا متوقف شد.
ـ «...نه.»
بدون فکر به سمت در دوید.
جونگکوک پشت سرش فریاد زد:
ـ «سوا، وایسا!»
اما او دیگر چیزی نمیشنید.
فقط یک فکر در ذهنش بود...
«تمام زحمت چند سالهم...»
چند دقیقه بعد، چند ماشین مشکی با سرعت مقابل مزون توقف کردند.
خیابان پر از دود بود.
ماشین آتشنشانی مشغول خاموش کردن شعلهها بود و مردم از دور تماشا میکردند.
سوا با چشمانی اشکآلود به ساختمان نیمهسوخته خیره شد.
لبهایش میلرزید.
ـ «همهچیز... تموم شد...»
جونگکوک آرام کنارش ایستاد.
برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد کتش را از تن درآورد و روی شانههای سوا انداخت.
ـ «قول میدم... هر کسی این کار رو کرده، خودش تاوانش رو بده.»
در همان لحظه، یکی از مأموران از داخل ساختمان بیرون آمد.
چیزی سوخته را در یک کیسهی پلاستیکی در دست داشت.
ـ «رئیس... اینو بین وسایل پیدا کردیم.»
جونگکوک کیسه را گرفت.
داخل آن، تکهای از همان پاکتهای مشکی بود...
و روی آن فقط دو کلمه دیده میشد:
«درس اول.»
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟏
پارت دهم | گذشتهای که دفن نشده بود
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
همه نگاهشان به گردنبند نقرهای روی میز بود.
جونگکوک آن را در دستش گرفته بود و انگشت شستش آرام روی پلاک کوچک آن حرکت میکرد.
لنا با نگرانی پرسید:
ـ «کوک... این همونه؟»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، آرام جواب داد:
ـ «آره... هیچ شکی ندارم.»
سوا که دیگر تحمل این همه راز را نداشت، یک قدم جلو آمد.
ـ «یکی بالاخره به من توضیح میده چه خبره؟»
هیچکس چیزی نگفت.
سوا با ناراحتی خندید.
ـ «جالبه... همه دربارهی زندگی من تصمیم میگیرن، ولی هیچکس حاضر نیست حقیقت رو بهم بگه.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «لنا... سوا رو ببر اتاقش.»
ـ «نه!»
سوا این بار با صدای بلند حرفش را قطع کرد.
ـ «دیگه نمیخوام مثل یه بچه باهام رفتار کنی.»
جونگکوک برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «این گردنبند متعلق به کسیه که سالها پیش از بین رفت.»
ـ «کی؟»
ـ «کسی که باعث شد وارد دنیای مافیا بشم.»
چشمان سوا از تعجب گرد شد.
ـ «یعنی... از اول مافیا نبودی؟»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
ـ «نه...»
صدایش برای اولین بار خسته به نظر میرسید.
ـ «یه زمانی فقط یه پسر معمولی بودم.»
قبل از اینکه بتواند ادامه بدهد، صدای زنگ تلفن سالن بلند شد.
یکی از محافظها سریع گوشی را برداشت.
چند ثانیه بعد، رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ «رئیس...»
جونگکوک برگشت.
ـ «چی شده؟»
ـ «مزون خانم سوا...»
سوا با نگرانی جلو آمد.
ـ «مزونم چی شده؟!»
محافظ با مکث گفت:
ـ «آتش گرفته...»
انگار زمان برای سوا متوقف شد.
ـ «...نه.»
بدون فکر به سمت در دوید.
جونگکوک پشت سرش فریاد زد:
ـ «سوا، وایسا!»
اما او دیگر چیزی نمیشنید.
فقط یک فکر در ذهنش بود...
«تمام زحمت چند سالهم...»
چند دقیقه بعد، چند ماشین مشکی با سرعت مقابل مزون توقف کردند.
خیابان پر از دود بود.
ماشین آتشنشانی مشغول خاموش کردن شعلهها بود و مردم از دور تماشا میکردند.
سوا با چشمانی اشکآلود به ساختمان نیمهسوخته خیره شد.
لبهایش میلرزید.
ـ «همهچیز... تموم شد...»
جونگکوک آرام کنارش ایستاد.
برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد کتش را از تن درآورد و روی شانههای سوا انداخت.
ـ «قول میدم... هر کسی این کار رو کرده، خودش تاوانش رو بده.»
در همان لحظه، یکی از مأموران از داخل ساختمان بیرون آمد.
چیزی سوخته را در یک کیسهی پلاستیکی در دست داشت.
ـ «رئیس... اینو بین وسایل پیدا کردیم.»
جونگکوک کیسه را گرفت.
داخل آن، تکهای از همان پاکتهای مشکی بود...
و روی آن فقط دو کلمه دیده میشد:
«درس اول.»
- ۲۷۴
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط