{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟗

پارت هشتم | سایه‌ای پشت پنجره
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجره‌ی اتاق به داخل می‌تابید، اما سوا حتی یک دقیقه هم نتوانسته بود بخوابد.
تمام شب فقط به یک جمله فکر کرده بود...
«رئیس یکی از خطرناک‌ترین گروه‌های مافیایی...»
با کلافگی از تخت پایین آمد و به سمت پنجره رفت.
حیاط عمارت آرام بود. چند محافظ مشغول نگهبانی بودند و جونگ‌کوک از دور در حال صحبت با یکی از افرادش بود.
سوا آهی کشید.
ـ «چطور انقدر آرومه...؟ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»
همان لحظه در اتاق زده شد.
ـ «سوا؟ بیداری؟»
ـ «بیا داخل.»
لنا با یک سینی صبحانه وارد شد و لبخند زد.
ـ «گفتم شاید گرسنه باشی.»
سوا لبخند کم‌رنگی زد.
ـ «ممنون...»
لنا کنار او نشست.
ـ «هنوز از دستش ناراحتی؟»
سوا بدون فکر جواب داد:
ـ «نمی‌دونم... شاید.»
ـ «کوک آدم بدی نیست.»
ـ «ولی ازم حقیقت رو پنهون کرد.»
لنا چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «بعضی وقتا آدم برای محافظت از یکی، مجبور میشه حقیقت رو نگه داره.»
سوا چیزی نگفت.
در همان لحظه، صدای فریاد یکی از محافظ‌ها از حیاط بلند شد.
ـ «رئیس!»
جونگ‌کوک سریع به سمت در اصلی دوید.
همه‌ی محافظ‌ها اسلحه‌هایشان را آماده کردند.
سوا و لنا هم با نگرانی از اتاق بیرون آمدند.
جلوی در عمارت، جعبه‌ای بزرگ روی زمین قرار داشت.
هیچ فرستنده‌ای روی آن نوشته نشده بود.
یکی از محافظ‌ها گفت:
ـ «ممکنه تله باشه.»
جونگ‌کوک چند لحظه به جعبه خیره شد.
بعد با صدایی محکم گفت:
ـ «هیچ‌کس نزدیکش نشه.»
اما قبل از اینکه کسی واکنشی نشان بدهد، سوا که چیزی از ماجرا نمی‌دانست، چند قدم جلو رفت.
ـ «شاید فقط یه بسته‌ی معمولیه...»
ـ «سوا، وایسا!»
صدای جونگ‌کوک در حیاط پیچید.
اما دیر شده بود.
سوا درِ جعبه را آرام بالا زد.
داخل جعبه فقط یک شاخه گل لیلیوم سفید دیده می‌شد...
و یک پاکت مشکی.
سوا پاکت را برداشت.
دست‌هایش کمی می‌لرزید.
آرام آن را باز کرد.
داخلش فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هرکسی به جونگ‌کوک نزدیک شود... بهایش را با جانش می‌دهد.»
همان لحظه...
صدای شلیک گلوله از دور شنیده شد.
جونگ‌کوک بدون فکر خودش را روی سوا انداخت.
گلوله از کنار شانه‌ی او رد شد و به ستون سنگی پشت سرشان برخورد کرد.
همه‌جا در یک لحظه به هم ریخت.
محافظ‌ها به سمت محل شلیک دویدند.
جونگ‌کوک با نگرانی به سوا نگاه کرد.
ـ «آسیبی ندیدی؟»
سوا که هنوز از شوک نفسش بالا نمی‌آمد، فقط سرش را به نشانه‌ی «نه» تکان داد.
جونگ‌کوک برای اولین بار کنترلش را از دست داد.
رو به محافظ‌ها فریاد زد:
ـ «پیداش کنید... هر طور شده!»
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟎پارت نهم | اولین قانونمحافظ‌ها با سرعت از عمارت...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟖پارت هفتم | حقیقت تلخسوا چند قدم عقب رفت.نگاهش ه...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟕پارت ششم | آغاز بازیهمه‌چیز در چند ثانیه اتفاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط