{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_62

ویو کایلا

بعد از صبحونه بالاخره از دست حرفای رو مخ کوک فرار کردم و رفتم بالا.

هر بار یکی از جمله‌هاش یادم می‌افتاد ، صورتم داغ میشد. ایششش… خودشم انگار فهمیده بود و عمداً بیشتر اذیتم میکرد.

جلوی آینه وایسادم و موهامو مرتب کردم. امروز دلم نمیخواست تو خونه بمونم.

گوشیمو برداشتم و به رزیتا پیام دادم:
"عمارتی؟"

چند ثانیه بعد جواب داد:
"آره چرا؟"

"بریم بیرون حوصلم سر رفته ، کوک هم داره میره شرکت"
تقریباً همون لحظه زنگ زد:
بالاخره خانوم جئون یادش افتاد ماهم داره؟

چشمامو چرخوندم:
خفه شو رزیتا
خندید:
باشه باشه یکم دیگه اماده شو میام دنبالت
باشه ای گفتم و بعد خدافظی قطع کردیم



ویو کایلا    ساعت  ۱۴:۱۷

داخل کافه نشسته بودیم
فضای کافه آروم بود ، آهنگ ملایمی پخش میشد و نور ظهر افتاده بود روی میز.
رزیتا داشت از یه چیزی تعریف میکرد و من وسط خنده‌هام یکم از نوشیدنی ای که سفارش داده بودیم میخوردم
چند دقیقه بود که واقعا حس خوبی داشتم.
بدون استرس. بدون فکر.

گوشیم روی میز ویبره رفت.
فکر کردم کوکه

بدون نگاه کردن برداشتمش.
ولی شماره ناشناس بود.
اخم کمرنگی کردم


پیام رو باز کردم:
"امروز خوشگلی"


لبخندم کم‌کم محو شد
رزیتا هنوز داشت حرف میزد ولی انگار صدای دور و بر رو نمی‌شنیدم

انگشتم آروم روی صفحه حرکت کرد
یه عکس زیر پیام بود
همون لحظه نفسم گیر کرد.
عکس… مال الان بود.
منم‌‌‌‌...
همین الان ، با همین لباس..
رنگ از صورتم پرید.

رزیتا تا قیافمو دید مکث کرد:
کایلا…؟

یه ویبره دیگه.
دستم یخ کرده بود.

پیام بعدی:
"وقتی میخندی قشنگ‌تری"

قلبم محکم کوبید
سریع سرمو بلند کردم و دور تا دور کافه رو نگاه کردم.
هیچ‌چیز عجیب نبود.
مردم عادی نشسته بودن. همه‌چی طبیعی بود.
ولی حس میکردم یکی داره نگام میکنه.

یه حس سنگین روی پوستم افتاده بود.
رزیتا کامل جدی شد:
چی شده؟
گوشی رو لرزون دادم دستش
همین که عکسارو دید اخماش رفت تو هم:
این دیگه چیه؟!
دوباه گوشی ویبره رفت

این بار دستم لرزید

"فکر کردی جئون همیشه میتونه مراقبت باشه؟"

نفسم برید.

رزیتا سریع گفت:
بلند شو ، الان!

صدای قلبم توی گوشم میپیچید
با عجله از کافه زدیم بیرون
محافظا نزدیک ماشین ایستاده بودن ولی حتی حضور اونا هم حس بدمو کم نمیکرد.
تمام مسیر فقط به صفحه گوشی خیره بودم
عکس بعدی اومد

این بار… عکس موقعی بود که از کافه خارج میشدیم.
یعنی هنوز نزدیکمون بود.

رزیتا زیر لب لعنتی گفت و سریع به راننده گفت:
برو شرکت جئون.

سرمو بلند کردم:
شرکت؟

نگام کرد:
اینو باید الان به کوک بگیم.


ویو کوک

جلسه از دو ساعت پیش شروع شده بود.
همه دور میز نشسته بودن و فضای اتاق کاملاً رسمی و سنگین بود.
داشتم درباره قرارداد حرف میزدم که در اتاق زده شد.
اخم کمرنگی کردم:
بله؟

منشی با تردید اومد داخل:
جناب جئون… خانم کایلا اومدن.

لحظه‌ای مکث کرد

ولی چیزی توی قیافه‌ش باعث شد اخمام بیشتر تو هم بره.

آروم ادامه داد:
حال… حالشون خوب به نظر نمیاد.
صندلیم عقب رفت
بدون حتی یک سوال بلند شدم

یکی از اعضای جلسه صدام زد:
جناب جئون، جلسه—
بی‌توجه رد شدم
فقط یچیز برام مهم بود....."کایلا."


۲. استایل کایلا


شرط
۲۰۰ لایک
۷۰ بازنشر

#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۴۲)

خوابم نمیبره🤦🏻‍♀️چه غلطی کنمم

in your eyes

دختراممم💃🏻ببینم میخواین چند پارت از رمان رو برای اینکه خیلی ...

in your eyes

in your eyes

شب تولدم پارت 33فصل دوم پارت 4از صف تاب زدم بیرون رفتم پیش ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط