in your eyes
#in_your_eyes
part_63
ویو کوک
با عجله از راهروی شرکت رد شدم.
کارمندها با تعجب نگام میکردن ولی اهمیت ندادم
همین که پیچیدم سمت لابی ، چشمم افتاد بهش
کایلا روی مبل نشسته بود. رزیتا کنارش بود. ولی چیزی که باعث شد قلبم یه لحظه محکم بکوبه ، رنگ پریدهی صورتش بود.
انگار حتی متوجه اومدنم هم نشده بود.
سریع رفتم سمتش:
کایلا؟
همون لحظه سرشو آورد بالا
چشمهاش… هنوز شوکه بودن
کنارش نشستم و بدون فکر دو طرف صورتشو گرفتم:
چی شده؟ کسی بهت دست زده؟ دنبالت اومدن؟
آروم سرش رو تکون داد:
نه…
ولی صداش میلرزید
رزیتا گوشی رو سمتم گرفت:
اینو ببین
گوشی رو گرفتم
این عکس...
فکم همون لحظه قفل شد
عکس مال امروز بود.
انگشتم آروم صفحه رو بالا کشید
عکس اول
عکس دوم
لعنتی…
هرکدوم نزدیکتر از قبلی
انگار یکی از چند متری داشت زیر نظرش میگرفت
پیام آخر روی صفحه بود:
"فکر کردی جئون همیشه میتونه مراقبت باشه؟"
چند ثانیه هیچ چیزی نگفتم
فقط به صفحه خیره موندم
اون سکوتی که قبل انفجار میاد
رزیتا آروم گفت:
کوک…؟
نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو قفل کردم.
خیلی آروم بلند شدم
ولی از قیافهم معلوم بود اوضاع آروم نیست.
رو به منشی گفتم:
همه دوربینهای اطراف اون کافه رو میخوام. الان.
سریع سر تکون داد:
بله جناب جئون
به یکی از محافظا نگاه کردم:
شماره رو بده برای ردیابی. هرچی لازم بود انجام بدین
نگاهم سردتر شد:
میخوام بدونم دقیقا کی جرئت کرده نزدیکش بشه
محافظ فوراً خم شد:
بله جناب جئون
کلافه دستی بین موهام کشیدم
تمام چیزی که توی سرم میپیچید فقط یه فکر بود:
اون حرومزاده از کجا اینقدر نزدیک شده؟
نگاهم افتاد به کایلا...
دهنمو سرویس کردیننن🤧
شرط
۲۰۰ لایک
۷۰ کامنت
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_63
ویو کوک
با عجله از راهروی شرکت رد شدم.
کارمندها با تعجب نگام میکردن ولی اهمیت ندادم
همین که پیچیدم سمت لابی ، چشمم افتاد بهش
کایلا روی مبل نشسته بود. رزیتا کنارش بود. ولی چیزی که باعث شد قلبم یه لحظه محکم بکوبه ، رنگ پریدهی صورتش بود.
انگار حتی متوجه اومدنم هم نشده بود.
سریع رفتم سمتش:
کایلا؟
همون لحظه سرشو آورد بالا
چشمهاش… هنوز شوکه بودن
کنارش نشستم و بدون فکر دو طرف صورتشو گرفتم:
چی شده؟ کسی بهت دست زده؟ دنبالت اومدن؟
آروم سرش رو تکون داد:
نه…
ولی صداش میلرزید
رزیتا گوشی رو سمتم گرفت:
اینو ببین
گوشی رو گرفتم
این عکس...
فکم همون لحظه قفل شد
عکس مال امروز بود.
انگشتم آروم صفحه رو بالا کشید
عکس اول
عکس دوم
لعنتی…
هرکدوم نزدیکتر از قبلی
انگار یکی از چند متری داشت زیر نظرش میگرفت
پیام آخر روی صفحه بود:
"فکر کردی جئون همیشه میتونه مراقبت باشه؟"
چند ثانیه هیچ چیزی نگفتم
فقط به صفحه خیره موندم
اون سکوتی که قبل انفجار میاد
رزیتا آروم گفت:
کوک…؟
نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو قفل کردم.
خیلی آروم بلند شدم
ولی از قیافهم معلوم بود اوضاع آروم نیست.
رو به منشی گفتم:
همه دوربینهای اطراف اون کافه رو میخوام. الان.
سریع سر تکون داد:
بله جناب جئون
به یکی از محافظا نگاه کردم:
شماره رو بده برای ردیابی. هرچی لازم بود انجام بدین
نگاهم سردتر شد:
میخوام بدونم دقیقا کی جرئت کرده نزدیکش بشه
محافظ فوراً خم شد:
بله جناب جئون
کلافه دستی بین موهام کشیدم
تمام چیزی که توی سرم میپیچید فقط یه فکر بود:
اون حرومزاده از کجا اینقدر نزدیک شده؟
نگاهم افتاد به کایلا...
دهنمو سرویس کردیننن🤧
شرط
۲۰۰ لایک
۷۰ کامنت
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱۱.۹k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط