{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_64

ویو کوک

بی‌حرکت نشسته بود و دست‌هاشو توی هم قفل کرده بود
ترسیده بود

و همین بیشتر عصبانیم میکرد
رفتم سمتش و آروم جلوش زانو زدم.
دستاش یخ کرده بودن

آروم گرفتمشون:
نگام کن
چشم‌هاشو آورد بالا

برای چند ثانیه فقط خیره شدم بهش

بعد خیلی آروم ولی واضح گفتم:
تا وقتی من نفس میکشم ، هیچکس نمیتونه بهت نزدیک شه. خب؟


آروم سر تکون داد.
همون لحظه دلم یه جوری فشرده شد
لعنتی… اون همیشه لجباز و شلوغ بود. دیدن این حالتش اصلا عادی نبود

آروم بلند شدم و کتمو در آوردم انداختم روی شونه‌هاش

بعد بدون اینکه حتی به بقیه نگاه کنم گفتم:
جلسه کنسل. همه چی فعلاً کنسل.

منشی ابرو هاشون بالا انداخت:
ولی..

وسط حرفش گفتم:
نگران نباش

بعد برگشتم سمت کایلا:
بریم خونه


ویو کایلا

تمام مسیر ، کوک حتی یه لحظه هم دستمو ول نکرد
دستش گرم بود… محکم… انگار میخواست مطمئن شه واقعا کنارشم
ولی خودش زیادی ساکت بود

همین بیشتر نگرانم میکرد.

وقتی رسیدیم خونه ، هنوز دستم توی دستش بود.
خواستم آروم بگم:
کوک من...

ولی همون لحظه برگشت سمتم.
یهویی بغلم کرد
محکم
اونقدر محکم که نفسم برای لحظه‌ای بند اومد

صورتش کنار گردنم بود و نفسش داغ بود
صدای آرومش کنار گوشم پیچید:
ببخشید‌....
حرفش نصفه موند
ولی من کامل حسش کردم
اون ترسیده بود
جونگ‌کوک… واقعاً ترسیده بود.

شرط
۲۰۰ لایک
۷۰ بازنشر


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۵۵)

شات کنیم خانومی؟ 🍪🧸تا ۲۴ ساعت میمونه 🍒🐾آمار مهم نیست...

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط