چندپارتی تهیونگ p
چندپارتی تهیونگ p⁵
___ویو تهیونگ____
روزها میگذشت و ما...مثل دوتا همخونه ی عادی زندگی میکردیم...انگار هیچ نسبتی باهم نداشتیم...اما..باهم سر یه میز غذا میخوردیم....رو یه تخت میخوابیدیم....تو یه خونه زندگی میکردیم....بدون هیچ حرفی....تو طول این روزها هیچ حرفی بین من و سهبوم رد و بدل نمیشه...امروز.....روز.....سوم.....دسامبره....روز....جدایی.....از دیشب خواب نرفتم....ساعت 6 صبح بود....بیدار شدم...سهبوم رو دیدم که پتو از روش کمار رفته....معلوم بود سردشه....بخاطر همین خواستم پتو رو بندازم روش....که.....بیدار شد...
___ویو سهبوم___
فهمیدم که که یکی داره پتو میندازه روم که بیدار شدم و نشستم رو تخت....با تهیونگی مواجه شدم که داشت بهم زل میزد...به خودم اومدم و نگاهمو از روش برداشتم و رفتم پایین و صبحانه درست کردم...امروز....روزی بود که از هم....جدا میشدیم....برای....همیشه....
___ویو تهیونگ___
از کنارم رد شد و در حال درست کردن صبحانه شد.....با هم نشستیم و صبحانه خوردیم....هیچی از گلوم پایین نمیرفت....فکر جدایی داشت نابودم میکرد....منه احمق با خودم چی فکر کرده بودم که به عزیزترین آدم توی زندگیم پیشنهاد طلاق داده بودم؟....نگاهمو به ساعت دوختم....کمتر از ۲ ساعت دیگه....اههه لعنتی.....همش تقصیر منه....من مث یه عوضی رفتار کرده بودم و حالا...هیچ راه برگشتی وجود نداشت.....
اون دوساعت هم مثل باد گذشت و .... وقتش بود که راه بیوفتیم....سهبوم اماده شده بود و منتظر من بود....چی میشد اون موقع میمردم و این حرف رو نمیزدم؟...چی میشد اگه میتونستم ازش عذر خواهی کنم؟....چی میشد اگه میتونستم....تا اخر عمر....باهاش زندگی کنم؟....کراواتم رو سفت کردم و یبار دیگه تو آیینه به خودم نگاه کردم...افسردگی و غم کل بدنم رو در بر گرفته بود....من دیگه اون تهیونگ قبلی نبودم....بهم ریخته بودم...چهرم به کل عوض شده بود....اون تهیونگب که همیشه لبخند رو لبش بود....مرده بود.....بعد از سهبوم میخواستم چیکار کنم؟...بشینم تو خونه و با افسردگی کنار بیام؟....یا اینکه خودکشی کنم و خودمو راحت کنم؟....کتم رو انداختم روی دست و سوییچ ماشین رو برداشتم....
&بیا....بریم...
×اوهوم....
&*در رو باز میکنه و سوار ماشین میشه*
×*میشینه تو ماشین*
تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد...تا اینکه رسدیم به خیابون روبه روی اون مکان نحس....دلم نمیخواست توش قدم بزارم....ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم....سهبوم جلو جلو راه میرفت تا سریع تر برسه....
اینقد مشتاق به طلاق بود؟....پشت سرش آروم آروم راه میرفتم...هر قدمی که بر میداشتم انگار داشتم آب میشدم....چرا سهبوم اینقد سریع قدم برمیداشت؟....میخواست....هرچه زود تر منو ول کنه؟....
___ویو سهبوم___
اینکه داشتیم میرفتیم....تا جدا بشیم....برام سخت بود...چند روزی بود که صدای آرامش بخش تهزونگ رو نشنیده بودم....خواستم برای بار آخر باهاش حرف بزنم....داشت پشت سرم راه میرفت....میتونستم صدای قدم های آرومش رو بشنوم....تمام جرعتم رو جمع کردم و برگشتم رو به تهیونگ و وایسادم...تعجب کرده بود....چقد تغییر کرده بود...این چند روز ندیده بودمش....اون تهیونگی که من میشناختم کجا رفته؟....به خودم اومدم و فهمیدم چند دقیقست که بهش زل زدم....گلوم رو صاف کردم و شروع به حرف زدن کردم.....از ته دلم....
___تهیونگ ویو___
داشتم راه میرفتم که یهو سهبوم جلوم وایساد....اولش فکر کردم که اتفاقی پیش اومده اما بعد دیدم که براز اولین بار توی این چند روز...داره بهم نگاه میکنه....تونستم صورت قشنگش رو دوباره ببینم....تقریبا.....برای آخرین بار....یعنی واقعا....این روز اخر بود؟....یعنی....دیگه نمیتونستم ساعتها به این چهره خیره بشم؟....یعنی....دیگه نمیتونستم اون صدای قشنگش رو بشنوم؟....غرق افکارم بودم که سهبوم شروع به حرف زدن کرد......
___ویو تهیونگ____
روزها میگذشت و ما...مثل دوتا همخونه ی عادی زندگی میکردیم...انگار هیچ نسبتی باهم نداشتیم...اما..باهم سر یه میز غذا میخوردیم....رو یه تخت میخوابیدیم....تو یه خونه زندگی میکردیم....بدون هیچ حرفی....تو طول این روزها هیچ حرفی بین من و سهبوم رد و بدل نمیشه...امروز.....روز.....سوم.....دسامبره....روز....جدایی.....از دیشب خواب نرفتم....ساعت 6 صبح بود....بیدار شدم...سهبوم رو دیدم که پتو از روش کمار رفته....معلوم بود سردشه....بخاطر همین خواستم پتو رو بندازم روش....که.....بیدار شد...
___ویو سهبوم___
فهمیدم که که یکی داره پتو میندازه روم که بیدار شدم و نشستم رو تخت....با تهیونگی مواجه شدم که داشت بهم زل میزد...به خودم اومدم و نگاهمو از روش برداشتم و رفتم پایین و صبحانه درست کردم...امروز....روزی بود که از هم....جدا میشدیم....برای....همیشه....
___ویو تهیونگ___
از کنارم رد شد و در حال درست کردن صبحانه شد.....با هم نشستیم و صبحانه خوردیم....هیچی از گلوم پایین نمیرفت....فکر جدایی داشت نابودم میکرد....منه احمق با خودم چی فکر کرده بودم که به عزیزترین آدم توی زندگیم پیشنهاد طلاق داده بودم؟....نگاهمو به ساعت دوختم....کمتر از ۲ ساعت دیگه....اههه لعنتی.....همش تقصیر منه....من مث یه عوضی رفتار کرده بودم و حالا...هیچ راه برگشتی وجود نداشت.....
اون دوساعت هم مثل باد گذشت و .... وقتش بود که راه بیوفتیم....سهبوم اماده شده بود و منتظر من بود....چی میشد اون موقع میمردم و این حرف رو نمیزدم؟...چی میشد اگه میتونستم ازش عذر خواهی کنم؟....چی میشد اگه میتونستم....تا اخر عمر....باهاش زندگی کنم؟....کراواتم رو سفت کردم و یبار دیگه تو آیینه به خودم نگاه کردم...افسردگی و غم کل بدنم رو در بر گرفته بود....من دیگه اون تهیونگ قبلی نبودم....بهم ریخته بودم...چهرم به کل عوض شده بود....اون تهیونگب که همیشه لبخند رو لبش بود....مرده بود.....بعد از سهبوم میخواستم چیکار کنم؟...بشینم تو خونه و با افسردگی کنار بیام؟....یا اینکه خودکشی کنم و خودمو راحت کنم؟....کتم رو انداختم روی دست و سوییچ ماشین رو برداشتم....
&بیا....بریم...
×اوهوم....
&*در رو باز میکنه و سوار ماشین میشه*
×*میشینه تو ماشین*
تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد...تا اینکه رسدیم به خیابون روبه روی اون مکان نحس....دلم نمیخواست توش قدم بزارم....ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم....سهبوم جلو جلو راه میرفت تا سریع تر برسه....
اینقد مشتاق به طلاق بود؟....پشت سرش آروم آروم راه میرفتم...هر قدمی که بر میداشتم انگار داشتم آب میشدم....چرا سهبوم اینقد سریع قدم برمیداشت؟....میخواست....هرچه زود تر منو ول کنه؟....
___ویو سهبوم___
اینکه داشتیم میرفتیم....تا جدا بشیم....برام سخت بود...چند روزی بود که صدای آرامش بخش تهزونگ رو نشنیده بودم....خواستم برای بار آخر باهاش حرف بزنم....داشت پشت سرم راه میرفت....میتونستم صدای قدم های آرومش رو بشنوم....تمام جرعتم رو جمع کردم و برگشتم رو به تهیونگ و وایسادم...تعجب کرده بود....چقد تغییر کرده بود...این چند روز ندیده بودمش....اون تهیونگی که من میشناختم کجا رفته؟....به خودم اومدم و فهمیدم چند دقیقست که بهش زل زدم....گلوم رو صاف کردم و شروع به حرف زدن کردم.....از ته دلم....
___تهیونگ ویو___
داشتم راه میرفتم که یهو سهبوم جلوم وایساد....اولش فکر کردم که اتفاقی پیش اومده اما بعد دیدم که براز اولین بار توی این چند روز...داره بهم نگاه میکنه....تونستم صورت قشنگش رو دوباره ببینم....تقریبا.....برای آخرین بار....یعنی واقعا....این روز اخر بود؟....یعنی....دیگه نمیتونستم ساعتها به این چهره خیره بشم؟....یعنی....دیگه نمیتونستم اون صدای قشنگش رو بشنوم؟....غرق افکارم بودم که سهبوم شروع به حرف زدن کرد......
- ۵۰۷
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط