in your eyes
#in_your_eyes
part_30
خدمتکار وارد شد و گفت:
ناهار آمادست خانم جوان گفتن بهتون بگم
دستمو سمتش گرفتم و گفتم: باشه میتونی بری
تعظیم کوتاهی کرد
دوباره دراز کشیدم
خیلی گشنمه ولی گشادیم میاد برم پایین
اوف ولش کن غذا مهم تره
بلند شدم و یکم سر و وضعم رو مرتب کردم
گوشیمو چک کردم . ساعت یک و خورده ای بود
رفتم پایین
همه سر میز بودن
بجز پدربزرگ
همونطور که صندلی رو عقب میکشیدم تا بشینم
از رزیتا پرسیدم:
پدربزرگ کو؟
یکم مکث کرد و گفت:
اوم .... فک کنم الان بیاد
نشستم
یکم بعد اومد
شروع کردیم به خوردن ناهار
وسطاش پدربزرگ لیوانش رو پایین آورد و گفت:
هفته بعد .......
با چیزی که گفت قشنگ اشتهام رو کور کرد
این پارت یکم کم شد😔♥️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_30
خدمتکار وارد شد و گفت:
ناهار آمادست خانم جوان گفتن بهتون بگم
دستمو سمتش گرفتم و گفتم: باشه میتونی بری
تعظیم کوتاهی کرد
دوباره دراز کشیدم
خیلی گشنمه ولی گشادیم میاد برم پایین
اوف ولش کن غذا مهم تره
بلند شدم و یکم سر و وضعم رو مرتب کردم
گوشیمو چک کردم . ساعت یک و خورده ای بود
رفتم پایین
همه سر میز بودن
بجز پدربزرگ
همونطور که صندلی رو عقب میکشیدم تا بشینم
از رزیتا پرسیدم:
پدربزرگ کو؟
یکم مکث کرد و گفت:
اوم .... فک کنم الان بیاد
نشستم
یکم بعد اومد
شروع کردیم به خوردن ناهار
وسطاش پدربزرگ لیوانش رو پایین آورد و گفت:
هفته بعد .......
با چیزی که گفت قشنگ اشتهام رو کور کرد
این پارت یکم کم شد😔♥️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۵۷.۶k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط