𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱⁹
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
کیم هیچ توجهی نکرد و راهش را کشید و رفت
اما با حرفی که آیلین زد وسط راه ایستاد
+:«هی مردک اخمو..بگو ببینم پیست کجاست؟»
لبخند محوی روی لب های تهیونگ نشست و سپس بدون اینکه باز گردد جواب آیلین را داد
_:«دنبالم بیا»
آیلین نگاه ترسناکی به لیان انداخت
نگاهی که حرف میزد!
و مستقیم میگفت
٫٫بریم خونه میکشمت عزیزم!٫٫
اما برادرش تکخندی کرد و زیر لب چیزی گفت که آیلین متوجه اش شد.
٫٫فایتینگ٫٫
آیلین رویش را برگرداند و پشت سر تهیونگ به زمین پیست رفت
نگاهش با دیدن پیست خاکی بزرگی برق زد که صدای سرد تهیونگ ذوق درون آن چشم ها را دود کرد
_:«وقت واسه خوشحالی ندارم بچه...توی اون کلبه کوچیک هرچی بخوای هست! میتونی اونجا لباس عوض کنی»
و بعد راهش را سمت موتور خیلی شیک خودش کشید
آیلین اخمی کرد و سمت کلبه رفت
چندی بعد با لباس مخصوص مسابقه و جذب بیرون آمد
لباس سبز رنگی که خیلی قشنگ به تن دختر نشسته بود
لبخندی به لب داشت
لبخندی که همه چیز را لو میداد
اینکه او امشب برنده مسابقه است
اما هرچی که او بخواهد میشود؟
سمت موتور سبز رنگ سنگین اش رفت
دستی روی باک موتور اش کشید
لبخندش پررنگ تر شد
آرام و کوتاه موتورش را بغل کرد
سپس سوار موتور شد و سمت جایگاه آخر رفت
کنارش سلین قرار داشت
سلین اخمی کرد و گفت
_:«به مسیح قسم من دستم به سولی و لیان برسه جرشون میدم»
آیلین لبخندی زد و آرام و با آرامش لب باز کرد
+:«شاید امروز ، روز شانس ما باشه. نگران نباش برد برای ماست»
و بعد چشمکی به سلین زد
اکنون همگی سر جاهایشان قرار داشتند
مسابقه دهنده ها و تماشاچی ها
همگی به ترتیب
آیلین کلاه ایمنی اش را روی سرش گذاشت
چشمهایش را فشرد
در همین لحظه شمارش معکوس شروع شد
_:« ¹ .... ² .... ³ .. حالا»
همگی گاز را تا ته پر کردند به جز دو نفر
آیلین .. و آن یکی کی بود؟
𝔓𝔞𝔯𝔱⁹
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
کیم هیچ توجهی نکرد و راهش را کشید و رفت
اما با حرفی که آیلین زد وسط راه ایستاد
+:«هی مردک اخمو..بگو ببینم پیست کجاست؟»
لبخند محوی روی لب های تهیونگ نشست و سپس بدون اینکه باز گردد جواب آیلین را داد
_:«دنبالم بیا»
آیلین نگاه ترسناکی به لیان انداخت
نگاهی که حرف میزد!
و مستقیم میگفت
٫٫بریم خونه میکشمت عزیزم!٫٫
اما برادرش تکخندی کرد و زیر لب چیزی گفت که آیلین متوجه اش شد.
٫٫فایتینگ٫٫
آیلین رویش را برگرداند و پشت سر تهیونگ به زمین پیست رفت
نگاهش با دیدن پیست خاکی بزرگی برق زد که صدای سرد تهیونگ ذوق درون آن چشم ها را دود کرد
_:«وقت واسه خوشحالی ندارم بچه...توی اون کلبه کوچیک هرچی بخوای هست! میتونی اونجا لباس عوض کنی»
و بعد راهش را سمت موتور خیلی شیک خودش کشید
آیلین اخمی کرد و سمت کلبه رفت
چندی بعد با لباس مخصوص مسابقه و جذب بیرون آمد
لباس سبز رنگی که خیلی قشنگ به تن دختر نشسته بود
لبخندی به لب داشت
لبخندی که همه چیز را لو میداد
اینکه او امشب برنده مسابقه است
اما هرچی که او بخواهد میشود؟
سمت موتور سبز رنگ سنگین اش رفت
دستی روی باک موتور اش کشید
لبخندش پررنگ تر شد
آرام و کوتاه موتورش را بغل کرد
سپس سوار موتور شد و سمت جایگاه آخر رفت
کنارش سلین قرار داشت
سلین اخمی کرد و گفت
_:«به مسیح قسم من دستم به سولی و لیان برسه جرشون میدم»
آیلین لبخندی زد و آرام و با آرامش لب باز کرد
+:«شاید امروز ، روز شانس ما باشه. نگران نباش برد برای ماست»
و بعد چشمکی به سلین زد
اکنون همگی سر جاهایشان قرار داشتند
مسابقه دهنده ها و تماشاچی ها
همگی به ترتیب
آیلین کلاه ایمنی اش را روی سرش گذاشت
چشمهایش را فشرد
در همین لحظه شمارش معکوس شروع شد
_:« ¹ .... ² .... ³ .. حالا»
همگی گاز را تا ته پر کردند به جز دو نفر
آیلین .. و آن یکی کی بود؟
- ۳۶۵
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط