𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱⁸
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
صدای آلارم توی فضای اتاق اش پیچیده بود
اما چشمان دخترک هنوز بسته بود
بی حوصله دستش را سمت آلارم برد و آن را قطع کرد
سکوت دوباره به اتاق برگشته بود
با یاد آوری اینکه امروز باید به جشن برود فورا روی تخت نشست
اخمی کرد و دستی به صورتش کشید
بالاخره تصمیم گرفت بلند شود
به سمتwcحرکت کرد و بعد از انجام کار های مربوطه دوباره به اتاقش برگشت
روی تختش را مرتب کرد و بعد سالها شروع کرد جمع کردن اتاقش
لباس های پخش شده روی زمین را جمع کرد
تک به تک همه را مرتب توی کمد اش قرار داد
کتاب های پخش شده روی میز تحریرش را مرتب کرد
بعد از تمام شدن کارهایش به حمام رفت
دوش ۲ ساعته ای گرفت و بعد از انجام کارهای لازم
پشت میز آرایش اش نشست
با جدیت شروع کرد آرایش کردن
وقتی تمام شد
لباسی را که دیروز خرده بود را پوشید
کت پشمی ای روی شانه اش انداخت و همانطور که کفش هایش را میپوشید به سمت در حرکت کرد
پوشیدن کفش هایش که تمام شد زنگی به سولی زد
+:«کجایی؟»
از پشت خط صدای خنده میپیچید
سولی کمی خندید
_:«ایلین ما رسیدیم توی مهمونی ایم، لیان گفت برات ماشین گرفته...پایین منتظرته...زیاد عجله نکن هنوز جشن شروع نشده»
آیلین بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد
با عجله بیرون رفت و سریع سوار ماشین شد
ماشین به مقصد عمارت کیم راه افتاد
آیلین با دیدن عمارت لحظه ای مکث کرد
سپس بدون معطلی وارد شد
صدای نویز کم آهنگ توی فضای حیاط پخش میشد
خنده ها و شوخی ها فضا را گرم نگه داشته بود
آیلین لبخندی زد و با چشم دنبال دوستانش گشت
با دیدن سلین در میان جمع کوچکی سمتش رفت
آرام گوشی را از دست سلین بیرون کشید و لبخندی زد
سلین دستش را سمت قلبش برد و فشرد
_:«عوضی! فک کردم دزده»
آیلین بلند و بدون ملاحظه خندید
+:«دزد؟ اونم توی مراسم فارغالتحصیلی؟»
سلین خندید و گوشی اش را از دست آیلین گرفت
آیلین خیلی آرام کنار سلین روی صندلی نشست
دستش را سمت آبمیوه روی میز برد و جام گیلاسی را برداشت
اخم محوی کرد و گوشی اش را بیرون آورد
+:«فکر میکردم مهمونی سرگرم کننده تری باشه»
مخاطبش سلین بود اما صدای شخصی دیگر آمد
_:«مگه الان سرگرم نشدی؟»
آیلین به پشت برگشت و با دیدن کیم تهیونگ اخمش واضح تر شد
+:«چی میخوای کیم؟»
تهیونگ آرام و کنترل گرانه خندید و سپس گفت
_:«داشتم به مهمونا سر میزدم که دیدمت. نگران نباش شب میریم مسابقه!»
و بعد از کنار میز آنها گذشت
آیلین کمی فکر کرد
مسابقه؟
خیلی خوب بود
ایلین دوباره سرش را توی گوشی برد
بی خبر از گرگی که برایش کمین کرده بود داشت تلگرام اش را چک میکرد که نوتیفی برایش آمد
٫٫مواظب خودت باش کوچولو٫٫
اخمی کرد و دوباره پیام را خواند
از طرف شخص ناشناس بود
نه پروفایلی نه اسمی و نه مشخصاتی
به دور و برش نگاه کرد
همه سرشان به کاری گرم بود
دوباره صدای نوتیف بلند شد
٫٫امیدوارم توی پیست ببینمت کوچولوی سک*سی»
اخم آیلین واضح تر شد
قلبش تند میزد
توی ذهنش فقط یک کلمه تکرار میشد
کیم تهیونگ
با خودش میگفت حتما کار آن عوضی است
اما کسی چه میدانست گرگی که برایش کمین کرده زرنگ تر از این حرف هاست
آرام از جایش بلند شد
توی جمعیت قدم میزد و گاهی با افراد آشنا اش صحبت میکرد و از دور لیان و سولی را زیر نظر داشت
نگاهی به اطراف انداخت که چهره آشنایی نظرش را جلب کرد
اخمی کرد و با دقت خیره شد
شخص سرش توی گوشی بود و جام بین انگشتانش را میچرخاند
کمی بیشتر که نگاه کرد باز هم متوجه نشد
اخمش پر کشید و ٫٫بیخیال٫٫ ای زیر لب گفت و به راهش ادامه داد
اما هرجا که میرفت آن چهره را میدید
سرش را تکان داد که صدای نویز آرام آهنگ قطع
شد و صدای سوتی توی سالن پیچید
همه اخمی کردند و دستشان را روی گوش هایشان گذاشتند
سپس صدای شخصی بلند شد
_:«اوه...ببخشید! نمیدونستم اینطور میشه! خب همگی خیلی خوش اومدین. امیدوارم بهتون خوش بگذره. این اسامی که نام برده میشه اسمشون برای مسابقه رد شده و امشب توی پیست موتور مسابقه میدن»
٫٫کیم تهیونگ٫٫
٫٫جئون جانگکوک٫٫
٫٫بک لیانا٫٫
٫٫هو کانگسو٫٫
٫٫جانگ سلین٫٫
٫٫لی آیلین٫٫
_:«لطفا هرچه زودتر آماده بشید»
و بعد میکروفن را سر جایش گذاشت
ادامه در پست بعد
𝔓𝔞𝔯𝔱⁸
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
صدای آلارم توی فضای اتاق اش پیچیده بود
اما چشمان دخترک هنوز بسته بود
بی حوصله دستش را سمت آلارم برد و آن را قطع کرد
سکوت دوباره به اتاق برگشته بود
با یاد آوری اینکه امروز باید به جشن برود فورا روی تخت نشست
اخمی کرد و دستی به صورتش کشید
بالاخره تصمیم گرفت بلند شود
به سمتwcحرکت کرد و بعد از انجام کار های مربوطه دوباره به اتاقش برگشت
روی تختش را مرتب کرد و بعد سالها شروع کرد جمع کردن اتاقش
لباس های پخش شده روی زمین را جمع کرد
تک به تک همه را مرتب توی کمد اش قرار داد
کتاب های پخش شده روی میز تحریرش را مرتب کرد
بعد از تمام شدن کارهایش به حمام رفت
دوش ۲ ساعته ای گرفت و بعد از انجام کارهای لازم
پشت میز آرایش اش نشست
با جدیت شروع کرد آرایش کردن
وقتی تمام شد
لباسی را که دیروز خرده بود را پوشید
کت پشمی ای روی شانه اش انداخت و همانطور که کفش هایش را میپوشید به سمت در حرکت کرد
پوشیدن کفش هایش که تمام شد زنگی به سولی زد
+:«کجایی؟»
از پشت خط صدای خنده میپیچید
سولی کمی خندید
_:«ایلین ما رسیدیم توی مهمونی ایم، لیان گفت برات ماشین گرفته...پایین منتظرته...زیاد عجله نکن هنوز جشن شروع نشده»
آیلین بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد
با عجله بیرون رفت و سریع سوار ماشین شد
ماشین به مقصد عمارت کیم راه افتاد
آیلین با دیدن عمارت لحظه ای مکث کرد
سپس بدون معطلی وارد شد
صدای نویز کم آهنگ توی فضای حیاط پخش میشد
خنده ها و شوخی ها فضا را گرم نگه داشته بود
آیلین لبخندی زد و با چشم دنبال دوستانش گشت
با دیدن سلین در میان جمع کوچکی سمتش رفت
آرام گوشی را از دست سلین بیرون کشید و لبخندی زد
سلین دستش را سمت قلبش برد و فشرد
_:«عوضی! فک کردم دزده»
آیلین بلند و بدون ملاحظه خندید
+:«دزد؟ اونم توی مراسم فارغالتحصیلی؟»
سلین خندید و گوشی اش را از دست آیلین گرفت
آیلین خیلی آرام کنار سلین روی صندلی نشست
دستش را سمت آبمیوه روی میز برد و جام گیلاسی را برداشت
اخم محوی کرد و گوشی اش را بیرون آورد
+:«فکر میکردم مهمونی سرگرم کننده تری باشه»
مخاطبش سلین بود اما صدای شخصی دیگر آمد
_:«مگه الان سرگرم نشدی؟»
آیلین به پشت برگشت و با دیدن کیم تهیونگ اخمش واضح تر شد
+:«چی میخوای کیم؟»
تهیونگ آرام و کنترل گرانه خندید و سپس گفت
_:«داشتم به مهمونا سر میزدم که دیدمت. نگران نباش شب میریم مسابقه!»
و بعد از کنار میز آنها گذشت
آیلین کمی فکر کرد
مسابقه؟
خیلی خوب بود
ایلین دوباره سرش را توی گوشی برد
بی خبر از گرگی که برایش کمین کرده بود داشت تلگرام اش را چک میکرد که نوتیفی برایش آمد
٫٫مواظب خودت باش کوچولو٫٫
اخمی کرد و دوباره پیام را خواند
از طرف شخص ناشناس بود
نه پروفایلی نه اسمی و نه مشخصاتی
به دور و برش نگاه کرد
همه سرشان به کاری گرم بود
دوباره صدای نوتیف بلند شد
٫٫امیدوارم توی پیست ببینمت کوچولوی سک*سی»
اخم آیلین واضح تر شد
قلبش تند میزد
توی ذهنش فقط یک کلمه تکرار میشد
کیم تهیونگ
با خودش میگفت حتما کار آن عوضی است
اما کسی چه میدانست گرگی که برایش کمین کرده زرنگ تر از این حرف هاست
آرام از جایش بلند شد
توی جمعیت قدم میزد و گاهی با افراد آشنا اش صحبت میکرد و از دور لیان و سولی را زیر نظر داشت
نگاهی به اطراف انداخت که چهره آشنایی نظرش را جلب کرد
اخمی کرد و با دقت خیره شد
شخص سرش توی گوشی بود و جام بین انگشتانش را میچرخاند
کمی بیشتر که نگاه کرد باز هم متوجه نشد
اخمش پر کشید و ٫٫بیخیال٫٫ ای زیر لب گفت و به راهش ادامه داد
اما هرجا که میرفت آن چهره را میدید
سرش را تکان داد که صدای نویز آرام آهنگ قطع
شد و صدای سوتی توی سالن پیچید
همه اخمی کردند و دستشان را روی گوش هایشان گذاشتند
سپس صدای شخصی بلند شد
_:«اوه...ببخشید! نمیدونستم اینطور میشه! خب همگی خیلی خوش اومدین. امیدوارم بهتون خوش بگذره. این اسامی که نام برده میشه اسمشون برای مسابقه رد شده و امشب توی پیست موتور مسابقه میدن»
٫٫کیم تهیونگ٫٫
٫٫جئون جانگکوک٫٫
٫٫بک لیانا٫٫
٫٫هو کانگسو٫٫
٫٫جانگ سلین٫٫
٫٫لی آیلین٫٫
_:«لطفا هرچه زودتر آماده بشید»
و بعد میکروفن را سر جایش گذاشت
ادامه در پست بعد
- ۲۰۱
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط