Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_329
+بله کلی برنامه دارم
وقتی همشون رو راست ریست کردم ازتون میخوام یکم توی چیدن برنامه بهم کمک کنین..
_حتما چرا که نه
هرچیزیم نیاز داشتی بهمون بگو
+باشه حتما
گوشی خاموش کردم و انداختم روی داشورد
خب حالا باید از کجا شروع کنم!؟
بهتره توی این راه روی کمک نامجون حساب کنم
من نمیتونم برم بیرون
ولی نامجون چرا
همینطور داشتم فکر میکردم که واسه تولدش چیکار کنم که خودش اومد و نشست توی ماشین
نیم نگاهی بهم انداخت بعد ماشینو روشن کردو سمت خونه روند..
بیست دقیقه ای رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم
بدون معطلی راه اتاقمو در پیش گرفتم
سریع لباسام رو با یه ست خواب عوض کردم و نشستم روی تخت..
یادم میاد شب اولی که با جونگکوک عروسی کردم
وقتی وارد یکی از اتاقای خونه پدرجون که گفته بودن شدم
همه لباسای اون کمد و اون اتاق مخصوص یه شب رویایی با همسر بود..
همونجا یه جیغ بلند کشیدم و نشستم روی زمین
وقتی به خودم اومدم تصمیم گرفتم از لباسای جونگکوک تـ.ن کنم
جونگکوک کلی دعوام کردو گفت لباسام توی تـ.ن تو لــ.جن میشنو این حرفا
ولی خب مجبور بودم..
همونطور تا صبح روز بعد توی اتاق موندم
صبح روز بعدم مادر جون اومد پیشم
کلی هوامو داشت بیچاره چه فکرا که نکرده بود
فکر میکرد منو پسرش یه شب رویایی داشتیم
داشتم همینطور خاطرات قدیمو زنده میکردم که جونگکوک وارد اتاقم شد..
سمت تختم اومد و بی حرف کنارم نشست
دستی که حلقه روش بود و توی دستش گرفت
گیج بهش زل زدم
دست خودشم گذاشت کنار دست منو با یه لبخند به دستامون نگاه کرد..
_قشنگن
نگاهی به دستامون انداختم و متعجب گفتم..
270 لایک
#season_Third
#part_329
+بله کلی برنامه دارم
وقتی همشون رو راست ریست کردم ازتون میخوام یکم توی چیدن برنامه بهم کمک کنین..
_حتما چرا که نه
هرچیزیم نیاز داشتی بهمون بگو
+باشه حتما
گوشی خاموش کردم و انداختم روی داشورد
خب حالا باید از کجا شروع کنم!؟
بهتره توی این راه روی کمک نامجون حساب کنم
من نمیتونم برم بیرون
ولی نامجون چرا
همینطور داشتم فکر میکردم که واسه تولدش چیکار کنم که خودش اومد و نشست توی ماشین
نیم نگاهی بهم انداخت بعد ماشینو روشن کردو سمت خونه روند..
بیست دقیقه ای رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم
بدون معطلی راه اتاقمو در پیش گرفتم
سریع لباسام رو با یه ست خواب عوض کردم و نشستم روی تخت..
یادم میاد شب اولی که با جونگکوک عروسی کردم
وقتی وارد یکی از اتاقای خونه پدرجون که گفته بودن شدم
همه لباسای اون کمد و اون اتاق مخصوص یه شب رویایی با همسر بود..
همونجا یه جیغ بلند کشیدم و نشستم روی زمین
وقتی به خودم اومدم تصمیم گرفتم از لباسای جونگکوک تـ.ن کنم
جونگکوک کلی دعوام کردو گفت لباسام توی تـ.ن تو لــ.جن میشنو این حرفا
ولی خب مجبور بودم..
همونطور تا صبح روز بعد توی اتاق موندم
صبح روز بعدم مادر جون اومد پیشم
کلی هوامو داشت بیچاره چه فکرا که نکرده بود
فکر میکرد منو پسرش یه شب رویایی داشتیم
داشتم همینطور خاطرات قدیمو زنده میکردم که جونگکوک وارد اتاقم شد..
سمت تختم اومد و بی حرف کنارم نشست
دستی که حلقه روش بود و توی دستش گرفت
گیج بهش زل زدم
دست خودشم گذاشت کنار دست منو با یه لبخند به دستامون نگاه کرد..
_قشنگن
نگاهی به دستامون انداختم و متعجب گفتم..
270 لایک
- ۳۷.۵k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط