{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_327


+چطور شد که اومدی؟

نگاهشو از هیونجین گرفت و بهم دوخت

_چی؟
+ چطور شد که اومدی؟
_یونگی خیلی اصرار کرد
گفت نمیتونه و نمیدونم استرس داره
منم واسه اینکه یه کمکی کرده باشم تصمیم گرفتم بیام
+خوب کاری کردی

سرشو نزدیک گوشم اوردو اروم و مو.زی گفت

_اوهــوم نکـنه دلت برام تنـ||گ شده بود؟

گرمی نفساش که به لاله گوشم برخورد میکرد
حس عجیبیو بهم تزریق میکرد و کمی معذبم کرده بود..

+میشه یکم بری اونور تر

سرشو نزدیک تر کرد

_چرا هوم؟

چشمامو با در.د بستم و توی دلم آرزو کردم یکی بیاد و منو از این شرایط معذب وار نجات بده
چند مین به همین منوال گذشت که یهو صدای پای یونگی و وونا اومد..
خاله از روی مبل بلند شدو روبهشون گفت

_خب چیشد مادر
دهنمونو شیرین کنیم؟

وونا سرشو پایین انداخت و با صدایی گرفته از خجا.لت گفت

_بله

این حرف وونا کافی بود تا صدای کل خاله و مادر یونگی بلند بشه..
هردو دست زدن و بهم‌دیگه تبریک گفتن..
سمت وونا رفتمو بغـ||لش کردم

+مبارکه باشه بهترین همدم دنیا..

سرشو بلند کردو بهم زل زد
همینکه سرشو بلند کرد متوجه کم رنگ شدن رژش شدم
اخمی کردم و سرمو بهش نزدیک کردم

+بنظرم رفتین توی اون اتاق صحبتاتونو بکنین نه اینکه...

ادامه حرفم با نیشگونی که ازم گرفت توی دهنم موند
تک خنده ای کردم
+نچ نچ

خلاصه
دوباره نشستن دور همو قرار شد همین امشب تاریخ عقد عروسیو مشخص کنن
و اینطور که به نظر میرسید میخواستن عقد عروسی رو توی یک شب برگذار کنن..
ولی برای اینکه پسر دختر راحت باشن
یه صیـ||غه محرمیت بینشون خونده شد تا مثلا یهو گناهی ازشون سر نزنه
عجیبه
ببچاره عمو که خبر نداره دخترش با این یونگی چه کارها که نکرده
مادر یونگی انگار یکم راه اومده بود و خبری از اون اخمای اول مهمونی نبود..
دیگه اخرای خواستگاری بود
وقتی خانواده یوپگی رفتن
بازم منو جونگکوک یه دور به همشون تبریک گفتیم و با یه خداحافظی مختصر وارد ماشین شدیم

هنوز کمربندمو نبسته بودم که غر غرای جونگکوک شروع شد

_یعنی اگه بخاطر یونگی نبود همونجا هرچی دندون توی دهنش بودو خرد میکردم.. فکشو میاوردم پایین!
پسریه هو...ل
+اخ بیخیال بابا
حتما نمیدونست همسرمی
به همین دلیل...
_نه میدونست هیونا توی ماشین این موضوعو گفت..
منو یونگی، هیونا، هیونجین توی ماشین خودم بودیم

هیونا؟

دندون قرچه ای کردمو سمتش متمایل شدم

+اونوقت این هیونایی که شما میگی کیه؟؟؟؟

نگاهی بهم انداخت
وقتی دید دارم حرص میخورمو خیلی کنجکاوم خنده ی تو گلویی کرد

_خواهر یونگی
همون دختری که پشت سرم وارد خونه شد

وقتی فهمیدم کیو میگه نفسی از سر اسودگی کشیدم

+اهان
زیاد طول نکشید که دوباره اخماش رفت توی هم
_یه توضیح خوب منطقی هم بهم ندادی!
بگو ببینم
جز اون لباس مسخره دیگه لباس نداشتی ها؟

پوفی کشیدم

+بیخیال ترو خدا
بحث چیو میکشی؟؟
خودم خستم تو هی نمک بریز
_جواب منو بده
+نه.. نداشتم خوبه؟؟؟
اصلا به من چه ربطی داره بقیه نمیدونن تو شوهرمی؟
به من چه ربطی داره وقتی اصلا نمیتونیم مثل به زوج واقعی خودمون رو نشون بدیم؟
ما حتی حلقه هم نداریم
من حتی خودمم باورم نمیشه که زنو شوهریم
دیگه چه توقعی از مردم داری؟

عصبی دندون قرچه ای کرد

270 لایک
دیدگاه ها (۶)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_328_باشه الان میبرمت ب...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_329+بله کلی برنامه دار...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_326سمت اون پسر خوشتیپه...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_325پوفی کشیدم و روی تخ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_324برای اینکه زحمت های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط