My soul
My soul
part 35
بادبزنم که نوک ان با پرهای نارنجی تزیین شده بود دستم گرفتم به سمت مراسم حرکت کردم
من و بقیه رقصنده ها پشت جایگاه منتظر اعلام ورودمون بودیم، خیلی استرس داشتم به طوری که نوک انگشتام حس نمیکردم، اگر همه چی خراب کنم چی...
اگر داداشم ناامید کنم چی... وااای هاری به خودت بیا، تو باید دنبال راه نجات زندگیت باشی نه اینجور چیزا، برای همین برگشتی به گذشته مگه نه... اوووف
با صدای ساز و اواز و طبل هایی که می کوبیدن، وارد جایگاه شدیم، به محض ورودمون نگاه همه میخکوب ما شد از جمله من...
اخه لامصب من لعنتی رقصنده اصلی بودم...
لباسم... جایگاهم... حتی تور روی چشمام هم با بقیه فرق داشت...
سعی کردم به خودم مسلط بشم و شروع به رقصیدن کردم
تموم حواسم روی رقص و طرز رقص بقیه رقصنده ها بود اما نگاه هایی باعث میشد برای چند لحظه هم که شده حواسم پرت بشه...
مدام دور و اطرافم نگاه میکردم اما در اون جمعیت زیاد از بچه تا پیری که اومده بودن خب معلومه نمیتونم پیداش کنم...
لامصب اینقدر نگام نکن، حواسمو پرت نکن...
بلاخره بعد از کلی سختی رقص تموم کردیم و از جایگاه پایین اومدیم... هنوز نفسم سر جاش نیومده بود که این تهیونگ پدصگ پرید روم
هاری: مردک شتر خر نمیگی سکته میکنم!!
تهیونگ: ( وقتی قیافه منو دید، دستاش رو شکمش گذاشت و از ته دل خندید )
وااای هاری قیافتو... وااای... عین این اسکلا شدی... وااای
ادامه دارد......
part 35
بادبزنم که نوک ان با پرهای نارنجی تزیین شده بود دستم گرفتم به سمت مراسم حرکت کردم
من و بقیه رقصنده ها پشت جایگاه منتظر اعلام ورودمون بودیم، خیلی استرس داشتم به طوری که نوک انگشتام حس نمیکردم، اگر همه چی خراب کنم چی...
اگر داداشم ناامید کنم چی... وااای هاری به خودت بیا، تو باید دنبال راه نجات زندگیت باشی نه اینجور چیزا، برای همین برگشتی به گذشته مگه نه... اوووف
با صدای ساز و اواز و طبل هایی که می کوبیدن، وارد جایگاه شدیم، به محض ورودمون نگاه همه میخکوب ما شد از جمله من...
اخه لامصب من لعنتی رقصنده اصلی بودم...
لباسم... جایگاهم... حتی تور روی چشمام هم با بقیه فرق داشت...
سعی کردم به خودم مسلط بشم و شروع به رقصیدن کردم
تموم حواسم روی رقص و طرز رقص بقیه رقصنده ها بود اما نگاه هایی باعث میشد برای چند لحظه هم که شده حواسم پرت بشه...
مدام دور و اطرافم نگاه میکردم اما در اون جمعیت زیاد از بچه تا پیری که اومده بودن خب معلومه نمیتونم پیداش کنم...
لامصب اینقدر نگام نکن، حواسمو پرت نکن...
بلاخره بعد از کلی سختی رقص تموم کردیم و از جایگاه پایین اومدیم... هنوز نفسم سر جاش نیومده بود که این تهیونگ پدصگ پرید روم
هاری: مردک شتر خر نمیگی سکته میکنم!!
تهیونگ: ( وقتی قیافه منو دید، دستاش رو شکمش گذاشت و از ته دل خندید )
وااای هاری قیافتو... وااای... عین این اسکلا شدی... وااای
ادامه دارد......
- ۱.۵k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط