My Vampire Mate Season 2 part : 53
چشمانش ته حدقه چشمش رفت و همه چیز سیاه شد
' به عقب نگاه نکن کفشاتو توی ماشین بپوش، مثل جهنم بدو '
همینکار را کرد
مستقیما به گاراژ بزرگ رفت دنبال سوییچ برای ماشین های زیادی که آنجا قرار داشت گشت ولی چیزی پیدا نکرد
ناامیدی او را در بر گرفت
ولى بعد کلماتی مثل ابریشم در سرش جاری شد
' بدو، فرار کن '
میتوانست تلاش کند!
بدون سوییچ!
با سرعت دوید و اطراف قلعه را برای یک وانت یا یک تراکتور گشت
او آرام بود اخم کرده و از حرارت چیزی در افق احساس گرما میکرد
انگار که در خلسه باشد سرش را به آن سمت بلند کرد
ماه کامل بود
امشب در آسمان بود
نورش را حس میکرد مثل طوری که تصور میکرد انسانها باید نور خورشید را حس کنند
شنوایی اش حساس شده و چیزی ورای جنگل او را فرامیخواند
در تمام گشت و گذارهایش از آن مکان تاریک اجتناب کرده بود
دیدن آن به او احساس تازهی شجاعت داده بود
' به اونجا فرار کن '
باید در برابر اشتیاق شدیدش برای دویدن درون جنگل مخوف مبارزه میکرد
جیمین او را آنجا گیر می انداخت او یک شکارچی بود، یک ردياب این چیزی بود که او هست
اِما هیچ شانسی برای فرار نداشت
با اینحال بدنش متزلزل بود انگار که بدنش برای دویدن درون جنگل دلتنگ شده با اینکه هرگز آنجا نبوده
حتی فکر این او را دیوانه کرده بود؟
' بدو! '
با یک جیغ کفشهایش را انداخت مطیع صدا شد تا لیکای خشمگین را بیدار کند
وارد جنگل شد و متوجه شد که میتواند ببیند
دید در شبش که از قبل قدرتمند بود حالا کامل شده بود
ولی چرا میتوانست به این خوبی ببیند؟
یعنی خون جیمین در این اندازه روییش تاثیر داشت؟
مقدار زیادی از او خون گرفته بود
حالا میدانست که لیکا میتواند به خوبی روز در شب ببیند
زمین، خزها و سبزه های خیس را بو کرد
حتى میتوانست بوی سنگهای خیس از شبنم را حس کند
سرگیجه داشت و ممکن بود بخاطر آن تاب بخورد ولی پاهایش کاملا روی زمین قرار میگرفت انگار هزاران بار در این مسیر دویده
رایحه ها، صدای نفس هایش ضربان قلبش هوایی که بالای سرش بود بهشتی بود این واقعا مثل بهشت بود.
سپس از چیز جدیدی آگاه شد، دویدن مثل یک داروی غرایز جنسی بود و با هر قدم که بر میداشت بدنش را مثل یک نوازش طولانی میلرزاند
صدای خشمگین زوزه ی جیمین را از مایل ها دور تر شنید که از خانه میامد و تمام فضای تاریک اطرافش را لرزاند
با شنیدن صدای قدمهای او پشت سرش حس کرد که نیاز به رهایی دارد
ترسی از اینکه وقتی او را بگیرد چه خواهد کرد نداشت ، بلکه منتظر بود
در حالی که نزدیک میشد میتوانست صدای ضربان قلبش را که با خشم سریع میزد بشنود
حتى وقتى ضعيف بود سراسیمه و بی پروا بدنبالش میدوید
برای ابدیت او را تعقیب میکرد
میدانست که انگار جیمین در سرش با او حرف میزند لیکا او را تصاحب میکرد و هرگز اجازه ی رفتن به او نمیداد این چیزی بود که هم نوعان او انجام میدادند
در ذهنش چیزی زمزمه کرد
' تو حالا از نژاد اونی '
نه!
او تسلیم نمیشد
' یک جفت لیکا اجازه میدهد او را بگیرد
باسنش را بالا میگیرد دستانش را بالای سرش میگذارد و روی چمن ها و یا مقابل یک درخت برهنه منتظرش میماند و از این واقعیت که او را تعقیب میکند لذت میبرد و انتظار درنده خویی و وحشی گری اش را میکشد '
اِما داشت دیوانه میشد
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
شبتون بخیر خوشگلایمن 🌌🌛✨
' به عقب نگاه نکن کفشاتو توی ماشین بپوش، مثل جهنم بدو '
همینکار را کرد
مستقیما به گاراژ بزرگ رفت دنبال سوییچ برای ماشین های زیادی که آنجا قرار داشت گشت ولی چیزی پیدا نکرد
ناامیدی او را در بر گرفت
ولى بعد کلماتی مثل ابریشم در سرش جاری شد
' بدو، فرار کن '
میتوانست تلاش کند!
بدون سوییچ!
با سرعت دوید و اطراف قلعه را برای یک وانت یا یک تراکتور گشت
او آرام بود اخم کرده و از حرارت چیزی در افق احساس گرما میکرد
انگار که در خلسه باشد سرش را به آن سمت بلند کرد
ماه کامل بود
امشب در آسمان بود
نورش را حس میکرد مثل طوری که تصور میکرد انسانها باید نور خورشید را حس کنند
شنوایی اش حساس شده و چیزی ورای جنگل او را فرامیخواند
در تمام گشت و گذارهایش از آن مکان تاریک اجتناب کرده بود
دیدن آن به او احساس تازهی شجاعت داده بود
' به اونجا فرار کن '
باید در برابر اشتیاق شدیدش برای دویدن درون جنگل مخوف مبارزه میکرد
جیمین او را آنجا گیر می انداخت او یک شکارچی بود، یک ردياب این چیزی بود که او هست
اِما هیچ شانسی برای فرار نداشت
با اینحال بدنش متزلزل بود انگار که بدنش برای دویدن درون جنگل دلتنگ شده با اینکه هرگز آنجا نبوده
حتی فکر این او را دیوانه کرده بود؟
' بدو! '
با یک جیغ کفشهایش را انداخت مطیع صدا شد تا لیکای خشمگین را بیدار کند
وارد جنگل شد و متوجه شد که میتواند ببیند
دید در شبش که از قبل قدرتمند بود حالا کامل شده بود
ولی چرا میتوانست به این خوبی ببیند؟
یعنی خون جیمین در این اندازه روییش تاثیر داشت؟
مقدار زیادی از او خون گرفته بود
حالا میدانست که لیکا میتواند به خوبی روز در شب ببیند
زمین، خزها و سبزه های خیس را بو کرد
حتى میتوانست بوی سنگهای خیس از شبنم را حس کند
سرگیجه داشت و ممکن بود بخاطر آن تاب بخورد ولی پاهایش کاملا روی زمین قرار میگرفت انگار هزاران بار در این مسیر دویده
رایحه ها، صدای نفس هایش ضربان قلبش هوایی که بالای سرش بود بهشتی بود این واقعا مثل بهشت بود.
سپس از چیز جدیدی آگاه شد، دویدن مثل یک داروی غرایز جنسی بود و با هر قدم که بر میداشت بدنش را مثل یک نوازش طولانی میلرزاند
صدای خشمگین زوزه ی جیمین را از مایل ها دور تر شنید که از خانه میامد و تمام فضای تاریک اطرافش را لرزاند
با شنیدن صدای قدمهای او پشت سرش حس کرد که نیاز به رهایی دارد
ترسی از اینکه وقتی او را بگیرد چه خواهد کرد نداشت ، بلکه منتظر بود
در حالی که نزدیک میشد میتوانست صدای ضربان قلبش را که با خشم سریع میزد بشنود
حتى وقتى ضعيف بود سراسیمه و بی پروا بدنبالش میدوید
برای ابدیت او را تعقیب میکرد
میدانست که انگار جیمین در سرش با او حرف میزند لیکا او را تصاحب میکرد و هرگز اجازه ی رفتن به او نمیداد این چیزی بود که هم نوعان او انجام میدادند
در ذهنش چیزی زمزمه کرد
' تو حالا از نژاد اونی '
نه!
او تسلیم نمیشد
' یک جفت لیکا اجازه میدهد او را بگیرد
باسنش را بالا میگیرد دستانش را بالای سرش میگذارد و روی چمن ها و یا مقابل یک درخت برهنه منتظرش میماند و از این واقعیت که او را تعقیب میکند لذت میبرد و انتظار درنده خویی و وحشی گری اش را میکشد '
اِما داشت دیوانه میشد
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
شبتون بخیر خوشگلایمن 🌌🌛✨
- ۲.۷k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط