{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر روز میان خاطرات خود قدم می زد

‍ هر روز میان خاطرات خود قدم می زد
باران به روی شانه هایش باز... نَم می زد
حس غریبی در نگاهش بود و او هر بار
با بغض های خسته اش شعری قلم می زد
پاییز در چشمان سردش فصل رفتن بود
با نَم نَم یادی در آن اشکی رقم می زد
هر شب برایش مثل یلدا بود و مهتاب
در برکه ی تنهاییَش نقشی به غم می زد
پروانه ای شد در مسیر بی نشان ها
از خود گسست و در هوای عشق... دَم می زد
دیدگاه ها (۸)

میان این همه پاییزتنها می توانتو رابی بهانهنفس کشید...تنها.....

اولین سفر بی بابا 😭😭پدر جانآن طرف چه خبرراستیآنجا خدا هوایت ...

غربت روا نداشت بمانم براى توحتى خبر نكرد چه باشد رضاى تو؟درد...

مثل ِ من در عاشقی تبدار ِ دل بودی ؟ نبودی !خود طبیب ِ واله‌ا...

سناریو تک پارتی ران هایتانی ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ران : +ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط