p.2
☆درخواستی☆
ویو ات
چاقو خورد توی شکمش دستام پر خون شده بود.تازه فهمیدم که چه غلطی کردم. ترس کل وجودما فرا گرفته بود.
اگه تهیونگ میدید براش مهم نبود که زنشم توی میدون شهر زنده زنده اتیشم میزد.
بردمش توی وان حموم نمیدونستم کجا ببرمش.خدا خدا میکردو نمرده باشه. نبضشا چک کردم. نمیزد. دستما گرفتم جلوی دماغ ولی نفس نمیکشید.
باید منتظر میموندم که شب بشه تنها اون زمان بود که میتونستم برم بیرون. اون یواشکی.
دستما شستم. لباساما عوض کردم. ولی زیر ناخونام هنوز پر از خ... ون بود. با صابون کشیدم زیر ناخونام. ده بار پشت سر هم.
بلخره رفت. نشستم پشت میز به خودم برسم که...
ویو تهیونگ
امروز اصلا خبری از مونا نبود. به نوچه ها گفتم کل قصرا دنبالش بگردن. ولی پیداش نکردن. مجبور شدم برم توی اتاق ات.
رفتم ولی همه چیز عادی بود. نشسته بود پشت میز و عطر میزد.
+چه خبر از این ورا
رنگ صورتش پریده بود. ترسیده بود و دستاش میلرزید.
_چیزیت شده؟
+نچ
_مونا را ندیدی؟
+نه ندیدمش.
_باشه اگه دیدیش بگو بیاد اتاق جلسه.
+عوهوم.
از اتاق رفتم بیرون. اونجا نبود ولی مطمئنم ات میدونست کجاست.
تصمیم گرفتم یه مدت زیر نظر بگیرمش. منتظرش موندم و در کل روز زیر نظر گرفتمش.
تا اینکه شب شد. اول تنها توی تاریکی قصر یکم گشت.. انگار داشت وضعیت قصرا چک میکرد. رفت توی اتاقش و بعد با یه لباس سیاه اومد بیرون.
رفت پشت قصر جایی که پنجره اتاقش بود. بعد یه کیسه خیلی بزرگا داشت با خودش میکشید میبرد طرف ابشار.
ا...ون. اون یه جس.. ده. اون چیکار کرده.؟! اصلا اون کیه توی اون کیسه!؟
رفتم نزدیکش. اولش نفهمید
_ات.
ویو ات
شب شد. جس... دشا گذاشتم توی یه کیسه. و از پنجره اتاقم انداختمش پایین.
بعد لباساما فورا عوض کردم و رفتم پایین و داشتم میبردمش سمت ابشار که نیست و نابودش کنه...
خدا خدا میکردم کسی نیاد و کسی اینجا نباشه. همینجوری که داشتم میرفتم سمت ابشار یکی صدام کردم.
اما منا از کجا شناخته من که همه جاما پوشوندم. قبلم داشت میومد توی حلقم...
خیلی اروم کیسه را ول کردم و برگشتم سمت صدا.
ت... تهیونگ بود. اما چطوری منا پیدا کرده بود.
_کیا کشتی؟(عصبی)
روی صورتما باز کردم.
+هیچ کس.
اومد سمت کیسه جرعت نداشتم بگم که نکن یا سمتش نرو.بهتره بگم از ترس قفل کرده بودم. کیسه را باز کرد.
ویو تهیونگ
مونا بود. شوک شده بودم. بدنم از خشم و عصبانیت گُر گرفته بود. بدن بی جونشا گرفتم توی دستم.
گریم گرفت. برای اولین برا توی عمرم بود که گریه میکردم. کلی گریه کردم. وقتی بعد ولش کردن رفتم سمت ات.
ویو ات
اومدم براش توضیح بدم ولی دهنم باز نمیشد که بخام حرف بزنم.
اومد سمتم یه قدم رفتم عقب. بازوما گرفت و یه سیلی خوابوند توی گوشم.
_تاوان این کارتا میدی. ـ
ات را کشون کشون برد سمت میدون شهر. ات فقط گریه میکرد. جرعت نداشت حتی یک کلمه حرف بزنه.
فقط گریه میکرد. همش با خودش میگفت ای کاش زمان بگرده عقب...
ای کاش برگرده به گذشته و اصلا همیچین کاری نکنه. هم برای اینکه کشته نشه و هم برای ارامش که توی زندگیش نداره.
حتی اگه تهیونگ هم نمیفهمید ات از عذاب وجدان میمیرد.
بردن وسط میدون... جایی که همه را میکشن. بستش به میله. خیلی محکم.
_تا صبح همینجا صبر کن هر... زه قرار زجر ک.. شت کنم.
تهیونگ رفت ات سعی کرد از توی جیبش اون گردنبدس که پدرش بهش داده بودا دربیاره خیلی حرکت کردن براش سخت بود وقتی تونست.
اون گردنبندا در اورد و گرفت توی دستش و فقط حرف میزد (با پدرش)
تا اینکه. ــ
حمایت یادتون نره قشنگام✨🍷
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_اسلام
ویو ات
چاقو خورد توی شکمش دستام پر خون شده بود.تازه فهمیدم که چه غلطی کردم. ترس کل وجودما فرا گرفته بود.
اگه تهیونگ میدید براش مهم نبود که زنشم توی میدون شهر زنده زنده اتیشم میزد.
بردمش توی وان حموم نمیدونستم کجا ببرمش.خدا خدا میکردو نمرده باشه. نبضشا چک کردم. نمیزد. دستما گرفتم جلوی دماغ ولی نفس نمیکشید.
باید منتظر میموندم که شب بشه تنها اون زمان بود که میتونستم برم بیرون. اون یواشکی.
دستما شستم. لباساما عوض کردم. ولی زیر ناخونام هنوز پر از خ... ون بود. با صابون کشیدم زیر ناخونام. ده بار پشت سر هم.
بلخره رفت. نشستم پشت میز به خودم برسم که...
ویو تهیونگ
امروز اصلا خبری از مونا نبود. به نوچه ها گفتم کل قصرا دنبالش بگردن. ولی پیداش نکردن. مجبور شدم برم توی اتاق ات.
رفتم ولی همه چیز عادی بود. نشسته بود پشت میز و عطر میزد.
+چه خبر از این ورا
رنگ صورتش پریده بود. ترسیده بود و دستاش میلرزید.
_چیزیت شده؟
+نچ
_مونا را ندیدی؟
+نه ندیدمش.
_باشه اگه دیدیش بگو بیاد اتاق جلسه.
+عوهوم.
از اتاق رفتم بیرون. اونجا نبود ولی مطمئنم ات میدونست کجاست.
تصمیم گرفتم یه مدت زیر نظر بگیرمش. منتظرش موندم و در کل روز زیر نظر گرفتمش.
تا اینکه شب شد. اول تنها توی تاریکی قصر یکم گشت.. انگار داشت وضعیت قصرا چک میکرد. رفت توی اتاقش و بعد با یه لباس سیاه اومد بیرون.
رفت پشت قصر جایی که پنجره اتاقش بود. بعد یه کیسه خیلی بزرگا داشت با خودش میکشید میبرد طرف ابشار.
ا...ون. اون یه جس.. ده. اون چیکار کرده.؟! اصلا اون کیه توی اون کیسه!؟
رفتم نزدیکش. اولش نفهمید
_ات.
ویو ات
شب شد. جس... دشا گذاشتم توی یه کیسه. و از پنجره اتاقم انداختمش پایین.
بعد لباساما فورا عوض کردم و رفتم پایین و داشتم میبردمش سمت ابشار که نیست و نابودش کنه...
خدا خدا میکردم کسی نیاد و کسی اینجا نباشه. همینجوری که داشتم میرفتم سمت ابشار یکی صدام کردم.
اما منا از کجا شناخته من که همه جاما پوشوندم. قبلم داشت میومد توی حلقم...
خیلی اروم کیسه را ول کردم و برگشتم سمت صدا.
ت... تهیونگ بود. اما چطوری منا پیدا کرده بود.
_کیا کشتی؟(عصبی)
روی صورتما باز کردم.
+هیچ کس.
اومد سمت کیسه جرعت نداشتم بگم که نکن یا سمتش نرو.بهتره بگم از ترس قفل کرده بودم. کیسه را باز کرد.
ویو تهیونگ
مونا بود. شوک شده بودم. بدنم از خشم و عصبانیت گُر گرفته بود. بدن بی جونشا گرفتم توی دستم.
گریم گرفت. برای اولین برا توی عمرم بود که گریه میکردم. کلی گریه کردم. وقتی بعد ولش کردن رفتم سمت ات.
ویو ات
اومدم براش توضیح بدم ولی دهنم باز نمیشد که بخام حرف بزنم.
اومد سمتم یه قدم رفتم عقب. بازوما گرفت و یه سیلی خوابوند توی گوشم.
_تاوان این کارتا میدی. ـ
ات را کشون کشون برد سمت میدون شهر. ات فقط گریه میکرد. جرعت نداشت حتی یک کلمه حرف بزنه.
فقط گریه میکرد. همش با خودش میگفت ای کاش زمان بگرده عقب...
ای کاش برگرده به گذشته و اصلا همیچین کاری نکنه. هم برای اینکه کشته نشه و هم برای ارامش که توی زندگیش نداره.
حتی اگه تهیونگ هم نمیفهمید ات از عذاب وجدان میمیرد.
بردن وسط میدون... جایی که همه را میکشن. بستش به میله. خیلی محکم.
_تا صبح همینجا صبر کن هر... زه قرار زجر ک.. شت کنم.
تهیونگ رفت ات سعی کرد از توی جیبش اون گردنبدس که پدرش بهش داده بودا دربیاره خیلی حرکت کردن براش سخت بود وقتی تونست.
اون گردنبندا در اورد و گرفت توی دستش و فقط حرف میزد (با پدرش)
تا اینکه. ــ
حمایت یادتون نره قشنگام✨🍷
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_اسلام
- ۲.۵k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط