p.1
☆درخواستی☆
درسته بخاطر سلطنت مجبور بودن ازدواج کنن. ات تهیونگ را دوست داشت نه چون پادشاه بود. چون تهیونگ بود.
ولی تهیونگ... فقط جلوی مردم دست ات را میگرفت و باهاش حرف میزد، اصلا توی قصر حتی یک کلمه هم باهاش حرف نمیزد.
ویو ات
مونا امروز اومد توی اتاق و کمک کرد لباسام را بپوشم. ازش خیلی بدم میاد.
ولی درعوض تهیونگ عاشق موناعه. نمیدونم چرا. ولی رابطه ی خوبی دارن. مثل پروانه دور تهیونگ میگرده و تهیونگم مثل یه عاشق نگاهش میکنه.
ولی خب پادشا و خدمتکار؟ نمیتونن.
امروز جمعه بود از اون روزای حوصله سربر.
اون گردنبندی که پدرم بهم دادا گرفتم توی مشتم و یادت خاطراتم با بابام افتادم.
بعد انداختم دور گردنم. و رفتم توی حیاط قصر و شروع کردم به گلا رسیدگی کردن.
داشتم گلای هرزا میچیدم، به گلا اب میدادم. و بعد رفتم توی اسطبل اسب و یه سر به اسبم زدم.
خیلی بزرگ شده از بچگی باهام بود. ینی باهم بزرگ شدیم.
اگه توی این یک سال شن نبود (اسم اسبش) من دغ میکردم.
درسته نمیتونم مثل قدیم به دشت و صحرا برم و باهاش وقت بگذرونم ولی همین که اینجاس خداراشکر.
اخرین بار ۹ماه پیش بود که باهاش رفتم خارج از شهر توی دشت که علاوبر اینکه از تهیونگ کتک خوردم تهدیدم کرد که ازم میگیرتش.
+اخ شن. چیکار کنم. خسته شدم از این قیافه اخموش. حتی یکبارم ندیدم که بخندهـ
یکم شنا برس کشیدم و داشتم میرفتم توی قصر که دیدم...
+وایسا ببینم این تهیونگ و مونا نیستن.(شوک)
اونا، باهم. نه امکان نداره.... خون جلوی چشاما گرفته بودـ
نمیدونستم چیکار کنم. خون جلوی چشاما گرفته بود.
اون لباهایی که یکبار هم من طعمشو نچشیدم اون داره میشه...
دستای تهیونگ که یکبارم به من نخوره داره به اون زنیکه میخورهـ... خون جلوی چشاما گرفته بودـ
رفتم اشپزخونه خدارا شکر کسی نبود. یه چاقو برداشتم و قایم کردم توی اسینم.
رفتم و گذاشتم توی بالشتم و منتظر فردا صبح بودم که دوباره قراره بیادـ
ویو فردا صبح
مونا اومد توی اتاق. با یه لبخند چندش. لباسی که خواستا از کمد برداشت حتی ازم نپرسید ایا اجازه هست یا نه؟ اصلا کدوم لباسا میخام
چاقو را از توی بالشت برداشتم و گذاشتم توی استین لباس خوابم. اتاق خواب منا تهیونگ جداعه وس اینجا نمیاد.
یعنی تاحالا نیومده. مونا اومد نزدیک. خیلی نزدیکم بود روبه روم ـ
چاقو را دراوردم و....
شرط برای پارت بعدی پنجاه تا لایک🥹✨🫐
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_ایران_و_ویسگون
درسته بخاطر سلطنت مجبور بودن ازدواج کنن. ات تهیونگ را دوست داشت نه چون پادشاه بود. چون تهیونگ بود.
ولی تهیونگ... فقط جلوی مردم دست ات را میگرفت و باهاش حرف میزد، اصلا توی قصر حتی یک کلمه هم باهاش حرف نمیزد.
ویو ات
مونا امروز اومد توی اتاق و کمک کرد لباسام را بپوشم. ازش خیلی بدم میاد.
ولی درعوض تهیونگ عاشق موناعه. نمیدونم چرا. ولی رابطه ی خوبی دارن. مثل پروانه دور تهیونگ میگرده و تهیونگم مثل یه عاشق نگاهش میکنه.
ولی خب پادشا و خدمتکار؟ نمیتونن.
امروز جمعه بود از اون روزای حوصله سربر.
اون گردنبندی که پدرم بهم دادا گرفتم توی مشتم و یادت خاطراتم با بابام افتادم.
بعد انداختم دور گردنم. و رفتم توی حیاط قصر و شروع کردم به گلا رسیدگی کردن.
داشتم گلای هرزا میچیدم، به گلا اب میدادم. و بعد رفتم توی اسطبل اسب و یه سر به اسبم زدم.
خیلی بزرگ شده از بچگی باهام بود. ینی باهم بزرگ شدیم.
اگه توی این یک سال شن نبود (اسم اسبش) من دغ میکردم.
درسته نمیتونم مثل قدیم به دشت و صحرا برم و باهاش وقت بگذرونم ولی همین که اینجاس خداراشکر.
اخرین بار ۹ماه پیش بود که باهاش رفتم خارج از شهر توی دشت که علاوبر اینکه از تهیونگ کتک خوردم تهدیدم کرد که ازم میگیرتش.
+اخ شن. چیکار کنم. خسته شدم از این قیافه اخموش. حتی یکبارم ندیدم که بخندهـ
یکم شنا برس کشیدم و داشتم میرفتم توی قصر که دیدم...
+وایسا ببینم این تهیونگ و مونا نیستن.(شوک)
اونا، باهم. نه امکان نداره.... خون جلوی چشاما گرفته بودـ
نمیدونستم چیکار کنم. خون جلوی چشاما گرفته بود.
اون لباهایی که یکبار هم من طعمشو نچشیدم اون داره میشه...
دستای تهیونگ که یکبارم به من نخوره داره به اون زنیکه میخورهـ... خون جلوی چشاما گرفته بودـ
رفتم اشپزخونه خدارا شکر کسی نبود. یه چاقو برداشتم و قایم کردم توی اسینم.
رفتم و گذاشتم توی بالشتم و منتظر فردا صبح بودم که دوباره قراره بیادـ
ویو فردا صبح
مونا اومد توی اتاق. با یه لبخند چندش. لباسی که خواستا از کمد برداشت حتی ازم نپرسید ایا اجازه هست یا نه؟ اصلا کدوم لباسا میخام
چاقو را از توی بالشت برداشتم و گذاشتم توی استین لباس خوابم. اتاق خواب منا تهیونگ جداعه وس اینجا نمیاد.
یعنی تاحالا نیومده. مونا اومد نزدیک. خیلی نزدیکم بود روبه روم ـ
چاقو را دراوردم و....
شرط برای پارت بعدی پنجاه تا لایک🥹✨🫐
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_ایران_و_ویسگون
- ۸۶۵
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط