فیک مافیایعاشق
فیک : مافیایــــعاشقـــــ🤍
««پارت هفت»»
{۲ روز بعد}
«ویو جیمین»
(بالاخره به کره رسیدم،سوار ماشین شدم و سمت خونه راه افتادم..........گوشیم رو برداشتم و با ا.ت تماس گرفتم)
[ا.ت جواب داد]
ا.ت: سلام جیمین.....خوبی؟
جیمین: سلام ا.ت....تو خوبی؟
ا.ت: آره خوبم....میتونم بپرسم که الان کجایی؟
جیمین: خوبه.....آره سوار ماشین شدم و راه افتادم اما ترافیک زیادی هست دیر وقت میرسم خونه.
ا.ت:اوهوم....باش...مراقب خودت باش منتظرتم
جیمین: باشه تو هم همینطور دیگه قطع میکنم...
ا.ت: باش....دوست دارم...خدافس
ج(کمی سکوت کردم...اما نمیتونستم بیجواب بزارم...ضربان قلبم بعد گفتن اون کلمه شدت یافت...با صدایی آروم و تعجب آورانه گفتم)
جیمین: من هم..دو..ست دارم..خدافس
[تماس به پایان رسید....ا.تی که قرار نبود عاشق جیمین بشه حالا دیگه دلباختهی او شده بود و حسی که جیمین داشت باعث به وجود آمدن لبخندی ملیح شد و مافیایی که عاشقی بلد نبود و فکر میکرد لیاقت عشق رو ندارد حسی تازه و عجیبی را تجربه میکرد]
«ا.ت»
(بعد از اینکه تماس. قطع شد هنوز دستم روی دکمه پایان مونده بود....چرا گفتم«دوستدارم؟»...اونم جوابم را داد اما..لحن صداش..لرزش توی صداش نمیتونستم دروغ باشه)
(توی همین لحظهها بود که خدمتکار در زد و وارد اتاق شد،یک نامه که اسم ا.ت روش نوشته شده بود به او داد)
«ویو جیمین»
(همینطور که تو ماشین بودم و به حرف ا.ت فکر میکردم گوشی روشن شد و دیدم ا.ت پیام داده)
[پیام ا.ت: سلام جیمین.....یه ماشین مشکوک میاد دنبالت مسیرت رو عوض کن]
««پایان پارت هفت»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
««پارت هفت»»
{۲ روز بعد}
«ویو جیمین»
(بالاخره به کره رسیدم،سوار ماشین شدم و سمت خونه راه افتادم..........گوشیم رو برداشتم و با ا.ت تماس گرفتم)
[ا.ت جواب داد]
ا.ت: سلام جیمین.....خوبی؟
جیمین: سلام ا.ت....تو خوبی؟
ا.ت: آره خوبم....میتونم بپرسم که الان کجایی؟
جیمین: خوبه.....آره سوار ماشین شدم و راه افتادم اما ترافیک زیادی هست دیر وقت میرسم خونه.
ا.ت:اوهوم....باش...مراقب خودت باش منتظرتم
جیمین: باشه تو هم همینطور دیگه قطع میکنم...
ا.ت: باش....دوست دارم...خدافس
ج(کمی سکوت کردم...اما نمیتونستم بیجواب بزارم...ضربان قلبم بعد گفتن اون کلمه شدت یافت...با صدایی آروم و تعجب آورانه گفتم)
جیمین: من هم..دو..ست دارم..خدافس
[تماس به پایان رسید....ا.تی که قرار نبود عاشق جیمین بشه حالا دیگه دلباختهی او شده بود و حسی که جیمین داشت باعث به وجود آمدن لبخندی ملیح شد و مافیایی که عاشقی بلد نبود و فکر میکرد لیاقت عشق رو ندارد حسی تازه و عجیبی را تجربه میکرد]
«ا.ت»
(بعد از اینکه تماس. قطع شد هنوز دستم روی دکمه پایان مونده بود....چرا گفتم«دوستدارم؟»...اونم جوابم را داد اما..لحن صداش..لرزش توی صداش نمیتونستم دروغ باشه)
(توی همین لحظهها بود که خدمتکار در زد و وارد اتاق شد،یک نامه که اسم ا.ت روش نوشته شده بود به او داد)
«ویو جیمین»
(همینطور که تو ماشین بودم و به حرف ا.ت فکر میکردم گوشی روشن شد و دیدم ا.ت پیام داده)
[پیام ا.ت: سلام جیمین.....یه ماشین مشکوک میاد دنبالت مسیرت رو عوض کن]
««پایان پارت هفت»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
- ۲.۸k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط