فیک مافیایعاشق
فیک : مافیایــــــعاشقــــــ🤍
««پارت پنج»»
(بعد غذا خوردن)
جیمین: خدمتکار،ا.ت رو به اتاق ببر
ا.ت: بس تو چی؟
جیمین: من مأموریت دارم،صبح زود باید برم.
ا.ت:......باشه
جیمین: امشب پیش همیم بلند شو بریم.
{ا.ت و جیمین به اتاق رفتند،جیمین روی تخت دراز کشید،ا.ت روی تخت نشست)
(جیمین ا.ت رو گرفت و انداخت بغلش)
ا.ت: چی میخوای؟
جیمین: هیچی،کتاب خوندن اینجوریش درسته
( کتاب رو برداشت و ا.ت یه طرف بغلش گذاشت و شروع به خواندن کتاب کرد،ا.ت به جیمین خیره شده بود)
جیمین:چیزی شده؟
ا.ت: نه،فقط خیلی عجیبی برام
جیمین: من آدم عجیبیم،بریم بخوابیم؟
ا.ت: دوست دارم،باشه شب بخیر
جیمین: (خنده) منم دوست دارم شب بخیر
(صبح شد و جیمین باید به مأموریت میرفت)
خدمتکار: آقای پارک خانم ا.ت رو بیدار کنم؟
جیمین: نه بزار بخوابه، مراقبش باشید،از این خونه بیرون نره.
خدمتکار: چشم.
(جیمین بالای سر ا.ت رفت و پیشونی اون رو بوسید و رفت)
ا.ت بیدار شد و دید جیمین نیست.
خدمتکار: سلام خانم آقای پارک رفتند و براتون صبحونه آماده کردم.
ا.ت: بیدارم نکردی چرا؟ممنون
خدمتکار: آقای پارک این دستور رو دادند.لباستون رو عوض کنید و بیاید.
ا.ت: باشه،خودم میام.
خدمتکار: چشم خانم منتظرتون هستم.
ا.ت لباسش رو عوض کرد و رفت صبحونه خورد و بعد از ساعتی دوست آقای پارک(دختره) اومد و از ا.ت خواست تا برم کافه بالایی و قهوه ای میل کنند،ا.ت هم قبول کرد تا اومدن خارج بشن بادیگارد ها اجازه ندادند.
دوست پارک: من اجازه دارم،میریم زود میایم
تا وارد کافه شدند خدمتکار کافه اون رو شناخت و با پلیس تماس گرفتند.
««پایان پارت پنج»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
««پارت پنج»»
(بعد غذا خوردن)
جیمین: خدمتکار،ا.ت رو به اتاق ببر
ا.ت: بس تو چی؟
جیمین: من مأموریت دارم،صبح زود باید برم.
ا.ت:......باشه
جیمین: امشب پیش همیم بلند شو بریم.
{ا.ت و جیمین به اتاق رفتند،جیمین روی تخت دراز کشید،ا.ت روی تخت نشست)
(جیمین ا.ت رو گرفت و انداخت بغلش)
ا.ت: چی میخوای؟
جیمین: هیچی،کتاب خوندن اینجوریش درسته
( کتاب رو برداشت و ا.ت یه طرف بغلش گذاشت و شروع به خواندن کتاب کرد،ا.ت به جیمین خیره شده بود)
جیمین:چیزی شده؟
ا.ت: نه،فقط خیلی عجیبی برام
جیمین: من آدم عجیبیم،بریم بخوابیم؟
ا.ت: دوست دارم،باشه شب بخیر
جیمین: (خنده) منم دوست دارم شب بخیر
(صبح شد و جیمین باید به مأموریت میرفت)
خدمتکار: آقای پارک خانم ا.ت رو بیدار کنم؟
جیمین: نه بزار بخوابه، مراقبش باشید،از این خونه بیرون نره.
خدمتکار: چشم.
(جیمین بالای سر ا.ت رفت و پیشونی اون رو بوسید و رفت)
ا.ت بیدار شد و دید جیمین نیست.
خدمتکار: سلام خانم آقای پارک رفتند و براتون صبحونه آماده کردم.
ا.ت: بیدارم نکردی چرا؟ممنون
خدمتکار: آقای پارک این دستور رو دادند.لباستون رو عوض کنید و بیاید.
ا.ت: باشه،خودم میام.
خدمتکار: چشم خانم منتظرتون هستم.
ا.ت لباسش رو عوض کرد و رفت صبحونه خورد و بعد از ساعتی دوست آقای پارک(دختره) اومد و از ا.ت خواست تا برم کافه بالایی و قهوه ای میل کنند،ا.ت هم قبول کرد تا اومدن خارج بشن بادیگارد ها اجازه ندادند.
دوست پارک: من اجازه دارم،میریم زود میایم
تا وارد کافه شدند خدمتکار کافه اون رو شناخت و با پلیس تماس گرفتند.
««پایان پارت پنج»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
- ۲.۸k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط