فیک مافیایعاشق
فیک : مافیایـــعاشقــــ🤍
««پارت هشت»»
[ویو جیمین]
(همان لحظه که پیام رو خوندم از آیینه های بغل ماشین،ماشینی را با سرعت زیاد که با سبقت حرکت میکرد دیدم و وضعیت ترافیک هنوز شدید نشده بود....)
{جیمین دیگر یک عاشق نبود....دوباره مجبور شد بین دنیای مافیا و قلبش یکی را انتخاب کند}
(خلاصه همچنان با سرعت بالا تحت تعقیب بود و آن قدر از ناکجاآباد در هر جایی سردرآورد که ماشین مشکوک اون را گم کرد و جیمین وقتی از امن بودنش اطمینان پیدا کرد به سمت خونه حرکت کرد)
[در راه فکرش مشغول شد که ا.ت از کجا میدونست و یه نگرانی هم براش به وجود آمد که ا.ت هم حالا مثل خودش در معرض خطر قرار گرفته]
{جیمین به خونه رسید و وارد اتاق ا.ت شد}
ا.ت: سلام.. جیمین..خوبی؟
جیمین: سلام ا.ت
(جیمین دست ا.ت را گرفت و روی تخت نشوند)
جیمین: ا.ت تو چطور فهمیدی و بهم پیام دادی؟
[ا.ت]
{حالت چشمهاش استرس رو بهم منتقل میکرد و در لحن گفتارش حس نگرانی را احساس میکردم}
ا.ت: جیمین کسی دنبال تو میگرده؟
جیمین: ا.ت جواب منو بده( با صدای بلند و عصبی گفت)
ا.ت=
{اولین باره که صداش را برای من بالا میبره و استرس کل وجودم را گرفت و واقعا ترسیدم...سعی کردم سوالاتش را واضح جواب بدم}
ا.ت: یه نامه..توسط خدمتکارها به دستم رسید
جیمین: نامه را بده به من
(ا.ت رفت و نامه را آورد و به جیمین داد نامه داخل پاکت رو خوند و هیچ اسمی و اثری که چه کسی این را نوشته پیدا نکرد و خدمتکار را پیدا کرد و ا.ت را داخل اتاق گذاشت و در را قفل کرد)
««پایان پارت هشت»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
««پارت هشت»»
[ویو جیمین]
(همان لحظه که پیام رو خوندم از آیینه های بغل ماشین،ماشینی را با سرعت زیاد که با سبقت حرکت میکرد دیدم و وضعیت ترافیک هنوز شدید نشده بود....)
{جیمین دیگر یک عاشق نبود....دوباره مجبور شد بین دنیای مافیا و قلبش یکی را انتخاب کند}
(خلاصه همچنان با سرعت بالا تحت تعقیب بود و آن قدر از ناکجاآباد در هر جایی سردرآورد که ماشین مشکوک اون را گم کرد و جیمین وقتی از امن بودنش اطمینان پیدا کرد به سمت خونه حرکت کرد)
[در راه فکرش مشغول شد که ا.ت از کجا میدونست و یه نگرانی هم براش به وجود آمد که ا.ت هم حالا مثل خودش در معرض خطر قرار گرفته]
{جیمین به خونه رسید و وارد اتاق ا.ت شد}
ا.ت: سلام.. جیمین..خوبی؟
جیمین: سلام ا.ت
(جیمین دست ا.ت را گرفت و روی تخت نشوند)
جیمین: ا.ت تو چطور فهمیدی و بهم پیام دادی؟
[ا.ت]
{حالت چشمهاش استرس رو بهم منتقل میکرد و در لحن گفتارش حس نگرانی را احساس میکردم}
ا.ت: جیمین کسی دنبال تو میگرده؟
جیمین: ا.ت جواب منو بده( با صدای بلند و عصبی گفت)
ا.ت=
{اولین باره که صداش را برای من بالا میبره و استرس کل وجودم را گرفت و واقعا ترسیدم...سعی کردم سوالاتش را واضح جواب بدم}
ا.ت: یه نامه..توسط خدمتکارها به دستم رسید
جیمین: نامه را بده به من
(ا.ت رفت و نامه را آورد و به جیمین داد نامه داخل پاکت رو خوند و هیچ اسمی و اثری که چه کسی این را نوشته پیدا نکرد و خدمتکار را پیدا کرد و ا.ت را داخل اتاق گذاشت و در را قفل کرد)
««پایان پارت هشت»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
- ۲.۷k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط