همهی چیزهای تکراری وقتی با تو بودم تازه بود از روزمرگی

همه‌ی چیزهای تکراری وقتی با تو بودم تازه بود. از روزمرگی برایم جادو می‌ساختی. دنیا با تو یک شهربازی بزرگ بود، بدون آن چرخ و فلک بزرگ که در کودکی ترس بزرگم بود.
بی‌انصاف، چطور ممکن بود دل نبندم؟
دیدگاه ها (۲)

زمـانـی در گـوشـی هـایـمـان هـمـیـشـهیـک شـمـاره ی خـاص وجـو...

يه چيزهايي قابل بخشش نيستن ؛مثل حرمتهايي ك شكسته شددلهايي ك ...

لذت کمیابی است بیدار ماندن و تماشا کردن دلبرک، وقتی خواب است...

مثل بوسیدن آتش، "خواستن" مادر رنج هاست. خواستن، پریشانی دل ا...

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

_چشم هایم خیره به چشم های نوزادی ست که تازه به دنیا آمدههمه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط