𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _9
𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _9
جونگکوک به سمتش رفت
_ سوجین!
او به سمت صدا برگشت و به چشم های جونگکوک خیره شد
_ این چه بلاییه سر خودت آوردی ؟ واقعا انقدر جک رو دوست داشتی ؟
چشمان سوجین پر از اشک شد
_ آره دوستش دارم ، هنوز هم دارم
سوجین اشتباه میکرد ، ازدواج او با جک از سر علاقه اش به او نبود ؛ بلکه از سر فرار از فکر و خیال های جونگکوک بود ، حسی که نسبت به آن مرد داشت از علاقه اش نبود؛ از وابسته گی اش بود.
جونگکوک با شنیدن حرف سوجین لحظه ای فرو ریخت، به سمت او گام برداشت که سوجین به عقب رفت
_ لطفاً به من نزدیک نشو
جونگکوک دیگر نتوانست تحمل کند ، فکر میکرد خیلی قوی است و در مقابل سوجین می تواند دوام بیاورد ، اما الان دیگر نمی توانست کنترل زبانش را داشته باشد
_ اما..، اما من هنوز دوست دارم... میفهمی ؟؟ دوست دارم
صورت سوجین درهم شد ، احساسی از تعجب و ترس...ترس از جونگکوک
_ ولی تو... تو زن داری جونگکوک .. این چه کاریه می کنی؟ از تو توقع نداشتم ، تو هم داری با سوفیا همون کاری که ....جک با من کرد رو می کنی...
سوجین با احساسی از ترس ، از جونگکوک دور شد و در اتاق را محکم به هم بست
جونگکوک هنوز سر جایش خشک شده بود ، احساس میکرد کل غرورش را سوجین به راحتی له کرده است
آیا سوجین نمیداند گفتن آن چند کلمه برای جونگکوک چقدر دشوار بود ؟
نتوانست تحمل کند... از آنجا رفت ، نمی توانست باز هم در آن خانه بماند
.
.
روز ها و روز هایی بود ، که برای سوجین پر از تنهایی
از اون روز دیگر خبری از جونگکوک نبود ، نمیدانست حتی او زنده است یا مرده؟
یک احساس خاصی داشت ، احساسی متفاوت ، عذاب وجدان؟ دلتنگی ؟ یا حتی...
چیزی که فکرش را نمیکرد دوباره برایش اتفاق بی افتد ، یعنی باز هم به او علاقه پیدا کرده بود ؟
این احساسی که در نبود جونگکوک برایش حس میشد ، دوست داشتن بود؟
خیلی سردرگم بود ، جک را به فراموشی سپرده بود و فقطو فقط به جونگکوک فکر میکرد
چرا با وجود کاری که سوجین در حق جونگکوک کرده بود ، او باز هم دوستش داشت؟
همه چیز گیج کننده و عجیب بود ...
-----------------------------
سلام ، ببخشید میدونم یه چند روز نبودم و ولی خب امکان اینکه بیام نبود اما الان اومدم و سعی می کنم پارت بدم زود به زود
جونگکوک به سمتش رفت
_ سوجین!
او به سمت صدا برگشت و به چشم های جونگکوک خیره شد
_ این چه بلاییه سر خودت آوردی ؟ واقعا انقدر جک رو دوست داشتی ؟
چشمان سوجین پر از اشک شد
_ آره دوستش دارم ، هنوز هم دارم
سوجین اشتباه میکرد ، ازدواج او با جک از سر علاقه اش به او نبود ؛ بلکه از سر فرار از فکر و خیال های جونگکوک بود ، حسی که نسبت به آن مرد داشت از علاقه اش نبود؛ از وابسته گی اش بود.
جونگکوک با شنیدن حرف سوجین لحظه ای فرو ریخت، به سمت او گام برداشت که سوجین به عقب رفت
_ لطفاً به من نزدیک نشو
جونگکوک دیگر نتوانست تحمل کند ، فکر میکرد خیلی قوی است و در مقابل سوجین می تواند دوام بیاورد ، اما الان دیگر نمی توانست کنترل زبانش را داشته باشد
_ اما..، اما من هنوز دوست دارم... میفهمی ؟؟ دوست دارم
صورت سوجین درهم شد ، احساسی از تعجب و ترس...ترس از جونگکوک
_ ولی تو... تو زن داری جونگکوک .. این چه کاریه می کنی؟ از تو توقع نداشتم ، تو هم داری با سوفیا همون کاری که ....جک با من کرد رو می کنی...
سوجین با احساسی از ترس ، از جونگکوک دور شد و در اتاق را محکم به هم بست
جونگکوک هنوز سر جایش خشک شده بود ، احساس میکرد کل غرورش را سوجین به راحتی له کرده است
آیا سوجین نمیداند گفتن آن چند کلمه برای جونگکوک چقدر دشوار بود ؟
نتوانست تحمل کند... از آنجا رفت ، نمی توانست باز هم در آن خانه بماند
.
.
روز ها و روز هایی بود ، که برای سوجین پر از تنهایی
از اون روز دیگر خبری از جونگکوک نبود ، نمیدانست حتی او زنده است یا مرده؟
یک احساس خاصی داشت ، احساسی متفاوت ، عذاب وجدان؟ دلتنگی ؟ یا حتی...
چیزی که فکرش را نمیکرد دوباره برایش اتفاق بی افتد ، یعنی باز هم به او علاقه پیدا کرده بود ؟
این احساسی که در نبود جونگکوک برایش حس میشد ، دوست داشتن بود؟
خیلی سردرگم بود ، جک را به فراموشی سپرده بود و فقطو فقط به جونگکوک فکر میکرد
چرا با وجود کاری که سوجین در حق جونگکوک کرده بود ، او باز هم دوستش داشت؟
همه چیز گیج کننده و عجیب بود ...
-----------------------------
سلام ، ببخشید میدونم یه چند روز نبودم و ولی خب امکان اینکه بیام نبود اما الان اومدم و سعی می کنم پارت بدم زود به زود
- ۱۰۷
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط