{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _۱۰

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _۱۰


در خانه زده شد
سوجین مشتاق به سمت در رفت و باز اش کرد ، با دیدن حال و وضع شخص روبرویش چشم هایش گرد شد
او جونگکوک بود ، اما دیگر شبیه جونگکوک گذشته نبود ، سرشکسته شده بود ؛ طوری که انگار ۵۰ سالش است . حتی کمی ریش هم در آورده بود
تعجب وار بود ، اون هم برای جونگکوکی که همیشه مرتب و تمیز بود
جونگکوک قدمی به جلو گذاشت و طوری از کنار سوجین گذشت که انگار او اصلا در آنجا نبوده است
قلب سوجین فشرده شد ، از این بی توجهی ناراحت شد ، اما با یادآوری حرف ها و کارهای خودش با جونگکوک ، بیشتر قلبش فشرده شد . جونگکوک حق داشت که با سوجین همچین رفتاری بکند
سوهو و سوفیا نگران به سمت جونگکوک آمدند
_ کجا بودی پسر؟! نمیگی ما نگرانت میشیم؟
این دفعه سوفیا شروع به حرف کرد
_ چرا این وضع شدی عزیزم؟ بیا بریم تو اتاق لباس تمیز بهت بگم قشنگم
سوجین از این نوع حرف زدن سوفیا با جونگکوک ، اخمانش به گره خورد و از طرفی دیگر دلش برای سوفیا می سوخت و حتی کمی احساس حسادت به او داشت ؛ با کمی فکر به یاد آورد که سوفیا همسر جونگکوک است و حق اینطور حرف زدن با او را دارد ، اما این موضوع سوجین را بیشتر عصبانی کرد
با همان اخم و دست هایش که حالا به هم گره خورده و به شکل مشت در آمده بود به سمت مبل رفت و روی آن جا خوش کرد
سعی کرد با دیدن برنامه های تلویزیون خود را سرگرم کند که موفق هم شد
.
.
جونگکوک و سوفیا از اتاق بیرون آمدند ، سوفیا خنده کنان همراه جونگکوک به سمت مبل می آمد ، سوجین با خود گفت -حتما توی اتاق جونگکوک نبودش رو برای سوفیا جبران کرده که انقدر سرخوشه کاش جای اون بودم...

جونگکوک دیگر جونگکوک قبل نبود ، دو بار سوجین غرورش را زیر پا گذاشته بود
دیگر نمی توانست این همه خودخواه بودن سوجین رو تحمل کند ، پس سعی کرد به سوجین بی محلی کند تا شاید علاقه اش به او کم شود ؛ اما مگر میشود؟ پنج سال نشد ، تو دو ساعت کم شود؟
دیدگاه ها (۰)

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _۱۱ شب شده بود، این چند ساعت هم برای س...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _9 جونگکوک به سمتش رفت _ سوجین! او ...

سلام ، سلام امیدوارم استوریم رو دیده باشید خوشگلا ببخشید که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط