امروز یه پیرمرد پیرزنی رو صندلی کنار پارک نشسته بودن که یهو پیرمرده برگشت ...
‌
امروز یه پیرمرد پیرزنی، رو صندلی کنار پارک نشسته بودن که یهو پیرمرده برگشت به زنش گفت :
"قربون خدایی برم که تورو آفرید".
نمی دونم پیرزنه اون لحظه چه حسی داشت
ولی حقیقتا قربون صدقه به این قشنگی ندیده بودم ... دلم از این عشقا خواست-
دیدگاه ها (۰)

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

رمان تو خود منی

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.7 (روایت از زبان ا...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

قسمت ۸(بخش یک)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط