{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
Part =۲۳


(برج شرقی، اتاق مخفی بیانکا – همون شب بعد از فرار ایزابل و سوفیا)

بیانکا توی اتاقش نشسته بود، روبروی یه مرد قد بلند با ریش بلند و چشمان نافذ. برادر دومینیک. راهبی که لباس روحانی می‌پوشید ولی قلبش از شیطان هم سیاه‌تر بود.

دومینیک داشت توی هاون چیزی میکوبید. بوی زهر توی اتاق پیچیده بود.

بیانکا عصبانی بود: "چیزی گم شده. قفل در شکسته نیست، ولی من یه چیزی حس می‌کنم. یکی توی اتاق من بوده."

دومینیک بدون نگاه کردن گفت: "نامه پادشاه فرانسه رو چک کردی؟"

بیانکا رفت سمت قفسه. پاکت قرمز را گشت... نبود.

"نامه رفته! لعنت!"

دومینیک هاون رو گذاشت کنار و بلند شد. آروم گفت: "کی می‌دونه؟"

بیانکا فکر کرد: "سوفیا... اون جنده همیشه دم دره. یا خود ایزابل..."

دومینیک نزدیکتر شد: "نگران نباش. من زهر جدیدی درست کردم. بی بو، بی رنگ. توی شراب شب عروسیشون نمیریخت؟"

بیانکا خندید: "نمی‌خوام بکشمش... نه هنوز. می‌خوام رنج بکشه. ببینم چطور داره ذره ذره آب میشه."

دومینیک گفت: "پس چی کار کنیم؟"

بیانکا بلند شد و رفت سمت پنجره: "نقشه جدید. ایزابل رو متهم به خیانت می‌کنیم. یه نامه جعلی از طرف خودش به پادشاه فرانسه می‌نویسیم که توش نوشته شده: "پدر جان، من دارم اسرار ایتالیا رو برات می‌فرستم. فقط صبر کن تا اعتماد تهیونگ رو کامل جلب کنم."

دومینیک لبخند زد: "بعد نامه رو می‌ذاریم توی اتاقش. وزیرا که ببیننش، دیگه هیچکس باور نمی‌کنه که بی‌گناه باشه."

بیانکا با ذوق گفت: "حتی تهیونگ. مردها همیشه به حرف مدرک گوش می‌دن، نه به حرف دل."

---

قصر مدیچی، همون شب – اتاق تهیونگ

تهیونگ روی تخت نشسته بود و به سقف نگاه می‌کرد. نمی‌تونست بخوابه. ایزابل کنارش بود، نفس‌های آروم می‌کشید. ولی تهیونگ می‌دونست که ایزابل این چند شب پنهانی از اتاق خارج می‌شه.

او هم بی‌صدا بلند شد. ایزابل رو تعقیب کرد تا کتابخانه. صدای حرف زدن دو زن رو شنید. سوفیا و ایزابل.

از پشت در گوش داد. حرف از برج شرقی بود، از نامه پدرش، از خیانت.

تهیونگ لبخند زد. نه از روی خوشحالی، از روی درک.

برگشت به اتاق، طوری که کسی نفهمید. زیر بالش یه چیزی قایم کرد: یه خنجر کوچک. برای روز مبادا.

فردا صبح، قبل از اینکه ایزابل بیدار بشه، تهیونگ رفت توی برج شرقی. نقشه‌ای که ایزابل و سوفیا شب قبل جا گذاشته بودن رو برداشت. خوند. بعد برگردوند سر جاش.

حالا می‌دونست قراره چی بشه. می‌دونست ایزابل داره چیکار می‌کنه. و می‌دونست کی باید بیاد وسط تا جلوی فاجعه رو بگیره.

اما صبر می‌کرد. صبر تا لحظه مناسب...

---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

اوای فنوتPart =۲۴(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)همه جمع ب...

https://wisgoon.com/xxlefoxxفندوقام فیک نویسه بانو حمایت شه ...

اوای فنوتPart =۲۲(چند روز بعد، کتابخانه قصر - شب)ایزابل و سو...

https://wisgoon.com/a1xiqاین بانوی خوشگله فالو نشه؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط