اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۲۲
(چند روز بعد، کتابخانه قصر - شب)
ایزابل و سوفیا هر شب توی کتابخانه قصر همدیگه رو میدیدند. جا امنی بود. کسی به کتابخانه نمیومد، مخصوصاً شبها.
سوفیا نقشه قصر رو پهن کرد روی میز و گفت: "بیانکا توی برج شرقی زندگی میکنه. اون برج یه ورودی مخفی داره که فقط خودش و برادر دومینیک میدونن."
ایزابل با تعجب گفت: "چطور میدونی؟"
"خواهرم قبل از مرگش بهم گفت. اون یه بار رفته بود توی اون برج و چیزایی دیده بود که نباید میدید. نامههایی از پادشاه فرانسه به بیانکا."
ایزابل نفسش بند اومد. "پدرم؟ نامه به بیانکا؟ یعنی چی؟"
سوفیا شونه بالا انداخت: "نمیدونم. ولی اون نامهها هنوز همونجان. اگه بتونیم بریم توی برج و نامهها رو بدزدیم، میفهمیم بیانکا چی توی سر داره."
ایزابل فکر کرد. ریسک بزرگی بود. اگه بیانکا میفهمید، هر دوشون رو میکشت.
"کی میریم؟"
"فردا شب. جشن تولد وزیر اعظمه. همه توی تالار بزرگ هستن. حتی نگهبانا. فقط خودمونیم."
---
فردا شب، برج شرقی
جشن شروع شده بود. صدای موسیقی و خنده از تالار بزرگ میومد. ایزابل و سوفیا از پلههای مخفی رفتند بالا.
برج تاریک و سرد بود. بوی کپک میداد. ایزابل چراغ رو بلند کرد. دیوارها پر از تابلوهای عجیب بود. صورت آدمایی که شبیه آدم نبودن.
سوفیا اشاره کرد: "اون در."
در چوبی بزرگی با قفل آهنی. سوفیا یه کلید از جیبش درآورد. "کلید رو از خدمتکار بیانکا دزدیدم."
در باز شد. اتاق پر از قفسههای پرونده و نامه بود. ایزابل شروع کرد به گشتن. نامهها رو یکی یکی میخوند. بیشترش مزخرف بود. تا اینکه یه پاکت قرمز دید.
رویش نوشته بود: "محرمانه - برای بیانکا از جانب پادشاه فرانسه"
ایزابل پاکت رو باز کرد و خوند. صورتش سفید شد.
سوفیا پرسید: "چی نوشته؟"
ایزابل با صدای لرزان خوند: "بیانکا عزیز، اگه تونستی ایزابل رو از سلطنت خلع کنی، نصف ایتالیا مال تو و نصفش مال من. فقط یادت باشه، دخترم رو نکش. فقط تبعیدش کن."
سوفیا شوکه شد: "پدرت؟ پدر خودت؟ نقشه داشته با بیانکا... ایزابل رو..."
ایزابل اشک توی چشماش جمع شد. پدر خودش خیانت کرده بود. پدرش میخواسته از بین بردنش.
همین موقع، صدای پا از راهرو اومد.
سوفیا گفت: "یکی داره میاد! بپریم از پنجره!"
ایزابل نامه رو قایم کرد توی لباسش و دوید سمت پنجره. دو تا زن از پنجره پریدند پایین توی باغ. دست و پاشون زخمی شد، ولی جون سالم به در بردند.
وقتی رسیدند به کتابخانه، ایزابل گریه کرد. سوفیا بغلش کرد و گفت: "گریه نکن. حالا که میدونیم حقیقت چیه، میتونیم نقشه خودمون رو بکشیم."
ایزابل اشکاش رو پاک کرد و گفت: "آره. از حالا به بعد، نه به پدرم اعتماد دارم، نه به بیانکا. فقط به تو."
سوفیا لبخند زد. ولی توی چشماش یه چیزی بود که ایزابل ندید. یه چیز مرموز. شاید سوفیا هم همه حقیقت رو نمیگفت...
---
ادامه دارد...
Part =۲۲
(چند روز بعد، کتابخانه قصر - شب)
ایزابل و سوفیا هر شب توی کتابخانه قصر همدیگه رو میدیدند. جا امنی بود. کسی به کتابخانه نمیومد، مخصوصاً شبها.
سوفیا نقشه قصر رو پهن کرد روی میز و گفت: "بیانکا توی برج شرقی زندگی میکنه. اون برج یه ورودی مخفی داره که فقط خودش و برادر دومینیک میدونن."
ایزابل با تعجب گفت: "چطور میدونی؟"
"خواهرم قبل از مرگش بهم گفت. اون یه بار رفته بود توی اون برج و چیزایی دیده بود که نباید میدید. نامههایی از پادشاه فرانسه به بیانکا."
ایزابل نفسش بند اومد. "پدرم؟ نامه به بیانکا؟ یعنی چی؟"
سوفیا شونه بالا انداخت: "نمیدونم. ولی اون نامهها هنوز همونجان. اگه بتونیم بریم توی برج و نامهها رو بدزدیم، میفهمیم بیانکا چی توی سر داره."
ایزابل فکر کرد. ریسک بزرگی بود. اگه بیانکا میفهمید، هر دوشون رو میکشت.
"کی میریم؟"
"فردا شب. جشن تولد وزیر اعظمه. همه توی تالار بزرگ هستن. حتی نگهبانا. فقط خودمونیم."
---
فردا شب، برج شرقی
جشن شروع شده بود. صدای موسیقی و خنده از تالار بزرگ میومد. ایزابل و سوفیا از پلههای مخفی رفتند بالا.
برج تاریک و سرد بود. بوی کپک میداد. ایزابل چراغ رو بلند کرد. دیوارها پر از تابلوهای عجیب بود. صورت آدمایی که شبیه آدم نبودن.
سوفیا اشاره کرد: "اون در."
در چوبی بزرگی با قفل آهنی. سوفیا یه کلید از جیبش درآورد. "کلید رو از خدمتکار بیانکا دزدیدم."
در باز شد. اتاق پر از قفسههای پرونده و نامه بود. ایزابل شروع کرد به گشتن. نامهها رو یکی یکی میخوند. بیشترش مزخرف بود. تا اینکه یه پاکت قرمز دید.
رویش نوشته بود: "محرمانه - برای بیانکا از جانب پادشاه فرانسه"
ایزابل پاکت رو باز کرد و خوند. صورتش سفید شد.
سوفیا پرسید: "چی نوشته؟"
ایزابل با صدای لرزان خوند: "بیانکا عزیز، اگه تونستی ایزابل رو از سلطنت خلع کنی، نصف ایتالیا مال تو و نصفش مال من. فقط یادت باشه، دخترم رو نکش. فقط تبعیدش کن."
سوفیا شوکه شد: "پدرت؟ پدر خودت؟ نقشه داشته با بیانکا... ایزابل رو..."
ایزابل اشک توی چشماش جمع شد. پدر خودش خیانت کرده بود. پدرش میخواسته از بین بردنش.
همین موقع، صدای پا از راهرو اومد.
سوفیا گفت: "یکی داره میاد! بپریم از پنجره!"
ایزابل نامه رو قایم کرد توی لباسش و دوید سمت پنجره. دو تا زن از پنجره پریدند پایین توی باغ. دست و پاشون زخمی شد، ولی جون سالم به در بردند.
وقتی رسیدند به کتابخانه، ایزابل گریه کرد. سوفیا بغلش کرد و گفت: "گریه نکن. حالا که میدونیم حقیقت چیه، میتونیم نقشه خودمون رو بکشیم."
ایزابل اشکاش رو پاک کرد و گفت: "آره. از حالا به بعد، نه به پدرم اعتماد دارم، نه به بیانکا. فقط به تو."
سوفیا لبخند زد. ولی توی چشماش یه چیزی بود که ایزابل ندید. یه چیز مرموز. شاید سوفیا هم همه حقیقت رو نمیگفت...
---
ادامه دارد...
- ۲.۵k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط