رفتم که از دیوانهبازی دست بردارم

رفتم که از دیوانه‌بازی دست بردارم
تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم

واکرد درهای قفس را، گفت: مختاری!
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم

بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!
_روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم_

این پا و آن پا کرد، گفتم دوستم دارد
اما نگو سر در نمی‌آورده از کارم!

از یال و کوپالم خجالت می‌کشم اما
بازیچه‌ی آهو شدن را دوست می‌دارم

با خود نشستم مو به مو یادآوری کردم
از خواب‌های روز در شب‌های بیدارم

من چای می‌خوردم به نوبت شعر می‌خواندند
تا صبح، عکس سایه و سعدی به دیوارم...

دیوانه ی شیرینم...

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

گرچه نزدیکند این دلبندهای بانمکدورم از تو دورم از لبخندهای ب...

چون نور گذر کرده ای از قرنیـــــه هایمای داغ ترین دغدغــــه ...

شب ها که ماه روی تو از چاه می کشیمآهی برای اشک خود ای ماه می...

پشتِ لبخندم غــمی پنهان مدارا می کند گاهگاهی بــارشی آن را ه...

راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرارسر درآوردم از آن کوچه از...

black flower(p,269)

You must love me... P9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط