آقای نویسنده
دختر همونطور که زیر لب آواز میخوند،میزهای کافه رو یکی از دیگری دستمال میکشید.
امروز دوباره همون نویسنده ی جذاب که مدتها بود کافه ی «گلهای زرد»پاتوقش شده بود،اومده بود و شخصا از ا/ت خواسته بود که قهوهش رو درست کنه
_ میدونی جز تو هیچکس نمیفهمه من واقعا چقدر شیر و شکر توی قهوه ام میخوام!
دختر با یاداوری این خاطره لبخندی رو لبش نشست و رسید به میزی که همیشه نویسنده روی اون مینشست.
لبخندش گشاد تر شد و با دقت شروع به تمیز کردن میز کرد که زیر لیوان قهوه ی اقای نویسنده،تیکه کاغذی پیدا کرد
«ساعت نُه جلوی در کافه با گل های زرد وایمیستم،میشه بیای ببینمت؟
به عنوان قرار درنظرش بگیر.
کیم سوکجین»
دختر نگاهی به ساعت مچی رو دستش انداخت و ساعت یک دقیقه به نُه رو نشون میداد
با دستپاچگی پیشبندش رو دراورد و لامپ های کافه رو دوباره روشن کرد تا بیرون رو به راحتی ببینه.
بالافاصله بعد اینکه لامپ هارو روشن کرد،هیکل عظیم پسر جلوی در کافه ظاهر شد و با لبخند و دسته گلی در دیدرس دختر قرار گرفت
ا/ت با بهت زدگی سمت در کافه قدم برداشت و در رو باز کرد
+ خوش اومدید
جین لبخند روی لبش پر رنگ تر شد و گل رو به طرف دختر گرفت
_ بفرمایید خانوم کیم این گل های زرد تقدیم به شما
ا/ت با لبخند گل ها رو از دست جین گرفت و با خجالت به زمین زل زد
+ میشه بگید دلیل این کارتون چیه؟
جین به صندلی روبروش اشاره کرد و خودش همونطور که کتش رو مرتب میکرد،روی صندلی نشست
_ راجب چیز مهمی باید باهات صحبت میکردم که صلاح دیدم وقتی کسی نیست بهت بگم
دختر که حالا کنجکاو تر شده بود،با اخم کمرنگی روی صندلی نشست و منتظر ادامه ی حرف جین موند
_ تو من رو یادت نمیاد و الان فقط به عنوان یه نویسنده ی مطرح من رو میشناسی…ولی وقتی که کوچیک تر بودی خیلی خیلی کوچیک تر توی مهدکودک با هم دوست بودیم
جین لبخندی رو لبش نشست و به گل ها اشاره کرد
-پس تو همون پسر بچه ای که هر روز بهم گل زرد میداد؟
جین خنده ای کرد و سرشو به نشانه ی تایید تکون داد
جین زیر لب نوچی گفت و مثل دختر به جلو خم شد که باعث شد بینی هاشون به هم بخوره
_ میخواستم بپرسم با من ازدواج میکنی؟
های گایز اینم از تک پارتی کوتاه از جین امیدوارم که خوشتون اومده باشه لایک و کامنت بزارید حمایت کنید يادتون نره
امروز دوباره همون نویسنده ی جذاب که مدتها بود کافه ی «گلهای زرد»پاتوقش شده بود،اومده بود و شخصا از ا/ت خواسته بود که قهوهش رو درست کنه
_ میدونی جز تو هیچکس نمیفهمه من واقعا چقدر شیر و شکر توی قهوه ام میخوام!
دختر با یاداوری این خاطره لبخندی رو لبش نشست و رسید به میزی که همیشه نویسنده روی اون مینشست.
لبخندش گشاد تر شد و با دقت شروع به تمیز کردن میز کرد که زیر لیوان قهوه ی اقای نویسنده،تیکه کاغذی پیدا کرد
«ساعت نُه جلوی در کافه با گل های زرد وایمیستم،میشه بیای ببینمت؟
به عنوان قرار درنظرش بگیر.
کیم سوکجین»
دختر نگاهی به ساعت مچی رو دستش انداخت و ساعت یک دقیقه به نُه رو نشون میداد
با دستپاچگی پیشبندش رو دراورد و لامپ های کافه رو دوباره روشن کرد تا بیرون رو به راحتی ببینه.
بالافاصله بعد اینکه لامپ هارو روشن کرد،هیکل عظیم پسر جلوی در کافه ظاهر شد و با لبخند و دسته گلی در دیدرس دختر قرار گرفت
ا/ت با بهت زدگی سمت در کافه قدم برداشت و در رو باز کرد
+ خوش اومدید
جین لبخند روی لبش پر رنگ تر شد و گل رو به طرف دختر گرفت
_ بفرمایید خانوم کیم این گل های زرد تقدیم به شما
ا/ت با لبخند گل ها رو از دست جین گرفت و با خجالت به زمین زل زد
+ میشه بگید دلیل این کارتون چیه؟
جین به صندلی روبروش اشاره کرد و خودش همونطور که کتش رو مرتب میکرد،روی صندلی نشست
_ راجب چیز مهمی باید باهات صحبت میکردم که صلاح دیدم وقتی کسی نیست بهت بگم
دختر که حالا کنجکاو تر شده بود،با اخم کمرنگی روی صندلی نشست و منتظر ادامه ی حرف جین موند
_ تو من رو یادت نمیاد و الان فقط به عنوان یه نویسنده ی مطرح من رو میشناسی…ولی وقتی که کوچیک تر بودی خیلی خیلی کوچیک تر توی مهدکودک با هم دوست بودیم
جین لبخندی رو لبش نشست و به گل ها اشاره کرد
-پس تو همون پسر بچه ای که هر روز بهم گل زرد میداد؟
جین خنده ای کرد و سرشو به نشانه ی تایید تکون داد
جین زیر لب نوچی گفت و مثل دختر به جلو خم شد که باعث شد بینی هاشون به هم بخوره
_ میخواستم بپرسم با من ازدواج میکنی؟
های گایز اینم از تک پارتی کوتاه از جین امیدوارم که خوشتون اومده باشه لایک و کامنت بزارید حمایت کنید يادتون نره
- ۱۲.۳k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط