Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_333
_عجب گیری کردم
اوکی هرچی لازم داریو برام پیام کن
بعد از ظهر میخرم برات
فقط یچیزی،وسایلی که میگیو کجا بزارم؟؟
+خودم بعدا بهت اطلاع میدم
باید یکسری کارای دیگه هم انجام بدم
کاری نداری؟
_نه خدافظ
+سلام منو به مادر جون برسون
گوشیمو زدم زیر چونم
بهتره تولدش رو توی یه کافه باغی چیزی بگیرم..
اره این بهترین کاره
ولی یجوری باید یکی این همه کارو برام راست ریس کنه
خودم که نمیتونم از خونه بیرون برم
بهتره این کارو هم به یونگی بسپرم
گوشیمو برداشتم و شماره یونگی رو گرفتم..
(سه روز بعد)
با استرس متنظر زنگ تهیونگ بودم
قرار شد هروقت همچیو اوکی کردن بهم زنگ بزنه
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم
تهیونگ بود
+تهیونگ
_همچی اوکیه
فقط شمارو کم داریم
کی میاین؟
+داره لباس میپوشه
الانه که بیایم
مطمئنی همچی اوکیه؟؟؟
_اره همچی
منتظریم
وقتی رسیدین در ورودی یه زنگی بزن که بفهمیم اومدین
+باشه پس.. فعلا
_فعلا
گوشیو قطع کردم و پایین پله ها منتظر جونگکوک موندم
همه کارای تولدو انجام داده بودم..
و الانم به بهونه اینکه بریم بیرون واسه شام مجبورش کرده بودم که بریم همون کافه باغیی که گفته بودم..
باهم سوار ماشین شدیم
جونگکوک، یه شلوار پارچه ای راسته خوش دوخت مشکی همراه یه پیرهن دکمه ای سفید و کراوات مشکی.. بدون کت..
پوشیده بود
خودمم یه لباس مجلسی پوشیدم ولی نمیخواستم زیاد باز باشه
ماشینو سمت مقصدی که گفته بودم روند
_حوصله داریا!
گفتم بزار بریم یه رستوران همین نزدیکیا این همه راهو برونم تا اون سر سئول که چی؟
+جونگکوک خرابـ.ش نکن دیگه عه!
_نه من کاری ندارم ولی..
+ ولی نداره دیگه
یبارم به انتخاب من میریم کافه..
پوفی کشید
_باشه
چهل دقیقه ای توی راه بودیم
وقتی تقریبا رسیدیم دم در رستورانه تلفنمو برداشتمو سریع یه تک زنگ به تهیونگ زدم
جونگکوک گیج نگاهی بهم انداخت
_میگما کافه خیلی شیکه
ولی خلوته
حتی گنجشنگ هم پر نمیزنه
مطمئنی بازه؟
+نمیدونم والا
حالا بیا بریم کنار در ورودی ببینم موضوع چیه
شونه ای بالا انداخت و باشه ای گفت
باهم از ماشین پیاده شدیم و در گل گلی باغو گذروندیم..
دور تا دور مسیرو شمشاد های قشنگ تزیینی چیده شده بود و این جذابیت کافه رو چند برابر میکرد..
جونگکوک هم انگار خوشش اومده بود چون لبخندی روی لـ.بش بود
باهم به در ورودی رسیدیم
اجازه دادم جونگکوک جلوتر از من وارد بشه..
خودمم بادکنک هایی که از قبل گذاشته بودیم سمت چپ در ورودی کافه تا من بردارمو پشت سر جونگکوک وارد بشمو برداشتم
وونا از پشت سرم بهم ملحق شدو پاورچین پاورچین همراه دوربینش اومد کنارم
همینکه جونگکوک درو باز کرد
صدای بمب شادیو جیغ هورای بچها بلند شد
نفس اسوده ای کشیدم و با یه لبخند پشت سرش وارد کافه شدم..
داشت با تعجب به همه بچها نگاه میکرد
اروم سمتش رفتم و دستمو گذاشتم روی شونش
با کمی مکث سمتم برگشتو بهم زل زد
لبخندمو غلیظ تر کردم و گفتم
+تولدت مبارك.
اونم متقابل لبخندی زدو فاصله بینمون رو پر کرد
سفت منو به اغو/شش کشید و توی گوشم پچ زد
_مرسی ..لیلی.. حسابی سوپرایز شدم!!
با ذوق خودمو ازش جدا کردم و با دستام
صورتشو قاب گرفتم
270 لایک
#season_Third
#part_333
_عجب گیری کردم
اوکی هرچی لازم داریو برام پیام کن
بعد از ظهر میخرم برات
فقط یچیزی،وسایلی که میگیو کجا بزارم؟؟
+خودم بعدا بهت اطلاع میدم
باید یکسری کارای دیگه هم انجام بدم
کاری نداری؟
_نه خدافظ
+سلام منو به مادر جون برسون
گوشیمو زدم زیر چونم
بهتره تولدش رو توی یه کافه باغی چیزی بگیرم..
اره این بهترین کاره
ولی یجوری باید یکی این همه کارو برام راست ریس کنه
خودم که نمیتونم از خونه بیرون برم
بهتره این کارو هم به یونگی بسپرم
گوشیمو برداشتم و شماره یونگی رو گرفتم..
(سه روز بعد)
با استرس متنظر زنگ تهیونگ بودم
قرار شد هروقت همچیو اوکی کردن بهم زنگ بزنه
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم
تهیونگ بود
+تهیونگ
_همچی اوکیه
فقط شمارو کم داریم
کی میاین؟
+داره لباس میپوشه
الانه که بیایم
مطمئنی همچی اوکیه؟؟؟
_اره همچی
منتظریم
وقتی رسیدین در ورودی یه زنگی بزن که بفهمیم اومدین
+باشه پس.. فعلا
_فعلا
گوشیو قطع کردم و پایین پله ها منتظر جونگکوک موندم
همه کارای تولدو انجام داده بودم..
و الانم به بهونه اینکه بریم بیرون واسه شام مجبورش کرده بودم که بریم همون کافه باغیی که گفته بودم..
باهم سوار ماشین شدیم
جونگکوک، یه شلوار پارچه ای راسته خوش دوخت مشکی همراه یه پیرهن دکمه ای سفید و کراوات مشکی.. بدون کت..
پوشیده بود
خودمم یه لباس مجلسی پوشیدم ولی نمیخواستم زیاد باز باشه
ماشینو سمت مقصدی که گفته بودم روند
_حوصله داریا!
گفتم بزار بریم یه رستوران همین نزدیکیا این همه راهو برونم تا اون سر سئول که چی؟
+جونگکوک خرابـ.ش نکن دیگه عه!
_نه من کاری ندارم ولی..
+ ولی نداره دیگه
یبارم به انتخاب من میریم کافه..
پوفی کشید
_باشه
چهل دقیقه ای توی راه بودیم
وقتی تقریبا رسیدیم دم در رستورانه تلفنمو برداشتمو سریع یه تک زنگ به تهیونگ زدم
جونگکوک گیج نگاهی بهم انداخت
_میگما کافه خیلی شیکه
ولی خلوته
حتی گنجشنگ هم پر نمیزنه
مطمئنی بازه؟
+نمیدونم والا
حالا بیا بریم کنار در ورودی ببینم موضوع چیه
شونه ای بالا انداخت و باشه ای گفت
باهم از ماشین پیاده شدیم و در گل گلی باغو گذروندیم..
دور تا دور مسیرو شمشاد های قشنگ تزیینی چیده شده بود و این جذابیت کافه رو چند برابر میکرد..
جونگکوک هم انگار خوشش اومده بود چون لبخندی روی لـ.بش بود
باهم به در ورودی رسیدیم
اجازه دادم جونگکوک جلوتر از من وارد بشه..
خودمم بادکنک هایی که از قبل گذاشته بودیم سمت چپ در ورودی کافه تا من بردارمو پشت سر جونگکوک وارد بشمو برداشتم
وونا از پشت سرم بهم ملحق شدو پاورچین پاورچین همراه دوربینش اومد کنارم
همینکه جونگکوک درو باز کرد
صدای بمب شادیو جیغ هورای بچها بلند شد
نفس اسوده ای کشیدم و با یه لبخند پشت سرش وارد کافه شدم..
داشت با تعجب به همه بچها نگاه میکرد
اروم سمتش رفتم و دستمو گذاشتم روی شونش
با کمی مکث سمتم برگشتو بهم زل زد
لبخندمو غلیظ تر کردم و گفتم
+تولدت مبارك.
اونم متقابل لبخندی زدو فاصله بینمون رو پر کرد
سفت منو به اغو/شش کشید و توی گوشم پچ زد
_مرسی ..لیلی.. حسابی سوپرایز شدم!!
با ذوق خودمو ازش جدا کردم و با دستام
صورتشو قاب گرفتم
270 لایک
- ۴۴.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط