سلامم بریم برای پارت پنجمم حمایت شم بانو/جناب
جونگکوک مثلِ یک سایهیِ متحرک و بیصدا از پلهها پایین اومد. اون حتی نگاهش رو هم به اطراف نچرخوند؛ انگار تمامِ دنیایِ اطرافش برایِ اون نامرئی بود. بویِ سردِ ادکلنِ تلخش، درست از کنارِ یونا رد شد. یونا که از قبل خودش رو پشتِ ستونِ سنگی جمع کرده بود، نفسش رو حبس کرد و سرش رو پایین نگه داشت، با این انتظار که شاید یه «صبحبخیر» خشک و خالی، یا حتی یک تذکرِ تند و تیز نصیبش بشه.
اما جونگکوک فقط از کنارش گذشت. نه سرش رو چرخوند، نه سرعتش رو کم کرد، نه حتی نیمنگاهی به خدمتکارِ تازهوارد انداخت. صدایِ قدمهاش که دور شد و واردِ اتاقِ کارش شد، یونا سرش رو بلند کرد. چند لحظه به فضایِ خالیای که جونگکوک چند ثانیه پیش اونجا بود خیره موند.
یکدفعه چشمهاش رو ریز کرد و دستمالِ گردگیری رو با حرص رویِ میز کوبید. زیرِ لب، در حالی که ابروهاش از تعجب و عصبانیت بالا پریده بود، غر زد:
«واقعاً که! یعنی من در این حد نامرئیام؟ حتی یه نگاهِ کوتاه هم ننداخت؟ اه! یعنی من اینقدر بیارزشم که حتی ارزش ندارم یه بار سرش رو برگردونه؟»
با انگشتش حرکاتِ جونگکوک رو مسخره کرد و ادامه داد: «آره، برو! با اون قیافهیِ یخزدهت برو همونجا تویِ اتاقت بشین. انگار نه انگار که من اینجا دارم با جون و دل گردگیری میکنم! اصلاً به درک که نگاه نکرد… فقط یکم… خب، فقط یه کوچولو انتظار داشتم حداقل بفهمه یه نفر تویِ این سالنِ بزرگه!»
بعد از اینکه خودش رو خالی کرد، با خنده به حرفِ خودش، سرش رو تکون داد. «یونا، خاکبرسرت! داری به چی فکر میکنی؟ دلت میخواد اون آدمِ ترسناک نگاهت کنه؟ واقعاً که دیوونه شدی.»
___________________________________
پایان پارت 𝟓💕🤌🏾
امیدوارم خوشتون بیاددد🥹🪷
مایا به لایک فالو و بازنشر؟🤷🏼♀️🧨
کامنتها هم ببینم🙂😭
اما جونگکوک فقط از کنارش گذشت. نه سرش رو چرخوند، نه سرعتش رو کم کرد، نه حتی نیمنگاهی به خدمتکارِ تازهوارد انداخت. صدایِ قدمهاش که دور شد و واردِ اتاقِ کارش شد، یونا سرش رو بلند کرد. چند لحظه به فضایِ خالیای که جونگکوک چند ثانیه پیش اونجا بود خیره موند.
یکدفعه چشمهاش رو ریز کرد و دستمالِ گردگیری رو با حرص رویِ میز کوبید. زیرِ لب، در حالی که ابروهاش از تعجب و عصبانیت بالا پریده بود، غر زد:
«واقعاً که! یعنی من در این حد نامرئیام؟ حتی یه نگاهِ کوتاه هم ننداخت؟ اه! یعنی من اینقدر بیارزشم که حتی ارزش ندارم یه بار سرش رو برگردونه؟»
با انگشتش حرکاتِ جونگکوک رو مسخره کرد و ادامه داد: «آره، برو! با اون قیافهیِ یخزدهت برو همونجا تویِ اتاقت بشین. انگار نه انگار که من اینجا دارم با جون و دل گردگیری میکنم! اصلاً به درک که نگاه نکرد… فقط یکم… خب، فقط یه کوچولو انتظار داشتم حداقل بفهمه یه نفر تویِ این سالنِ بزرگه!»
بعد از اینکه خودش رو خالی کرد، با خنده به حرفِ خودش، سرش رو تکون داد. «یونا، خاکبرسرت! داری به چی فکر میکنی؟ دلت میخواد اون آدمِ ترسناک نگاهت کنه؟ واقعاً که دیوونه شدی.»
___________________________________
پایان پارت 𝟓💕🤌🏾
امیدوارم خوشتون بیاددد🥹🪷
مایا به لایک فالو و بازنشر؟🤷🏼♀️🧨
کامنتها هم ببینم🙂😭
- ۴۹۲
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط