𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖯𝖺𝗋𝗍:③
بخاطر اینکه حداقل از چشم معشوقش بیوفته!
پسرک وارد عمارت پدرش شد..
با عصبانیت قدم برمیداشت..
تا رسید به اتاقِ کارِ پدرش درب رو باز کرد و وارد شد..
نشست رویِ کاناپه و بدون معطلی لب زد:
«باهاش دعوام شد میفهمی بخاطر تو!»
و دستشو کوبید رو میز..
پدرش اصلا از این رفتارِ پسرش خوشش نیومد و داد زد:
«پسره الدنگ!
یادت باشه من پدرتم!»
جونگکوک سکوت کرد و منتظر پدرشو نگاه کرد..
جئون متوجه شد و گفت:
«فردا شب ساعت هشت آماده باش میریم خونه کیم واسه خواستگاری»
پسر لب زد:
«هه جالبه همسرم خونه بمونه من برم خواستگاریِ یه هرزه!»
جئون با لحن تندی گفت:
«هی هی مواظب طرز صحبتت با زنِ آیندت باش..!»
پسر زیر لب گفت:
«فاک توش!
الان من باید اِریکا رو چیکار کنم؟!»
جئون لب زد:
«من که از همون اولشم گفتم به دردت نمیخوره!
تصمیم با خودته یا نگهش میداری یا طلاق!
درضمن فردا شب باید حضور داشته باشه!»
پسر گفت:
«د آخه بیاد خواستگاری شوهرش؟!
پدر جدی گناه داره چرا انقدر اذیتش میکنید؟!»
جئون لب زد:
«سرم درد میکنه .. آه
برو پیش زنت و واسه فردا آمادش کن»
جئون از جاش بلند شد و اتاقو ترک کرد..
جونگکوک عصبی از عمارت زد بیرون و به سمت خونهای که با عشق خریدنش حرکت کرد ..
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁵⁰
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:²⁵
𝗋𝗉:²⁰
#کمپانی_ویکتور
𝖯𝖺𝗋𝗍:③
بخاطر اینکه حداقل از چشم معشوقش بیوفته!
پسرک وارد عمارت پدرش شد..
با عصبانیت قدم برمیداشت..
تا رسید به اتاقِ کارِ پدرش درب رو باز کرد و وارد شد..
نشست رویِ کاناپه و بدون معطلی لب زد:
«باهاش دعوام شد میفهمی بخاطر تو!»
و دستشو کوبید رو میز..
پدرش اصلا از این رفتارِ پسرش خوشش نیومد و داد زد:
«پسره الدنگ!
یادت باشه من پدرتم!»
جونگکوک سکوت کرد و منتظر پدرشو نگاه کرد..
جئون متوجه شد و گفت:
«فردا شب ساعت هشت آماده باش میریم خونه کیم واسه خواستگاری»
پسر لب زد:
«هه جالبه همسرم خونه بمونه من برم خواستگاریِ یه هرزه!»
جئون با لحن تندی گفت:
«هی هی مواظب طرز صحبتت با زنِ آیندت باش..!»
پسر زیر لب گفت:
«فاک توش!
الان من باید اِریکا رو چیکار کنم؟!»
جئون لب زد:
«من که از همون اولشم گفتم به دردت نمیخوره!
تصمیم با خودته یا نگهش میداری یا طلاق!
درضمن فردا شب باید حضور داشته باشه!»
پسر گفت:
«د آخه بیاد خواستگاری شوهرش؟!
پدر جدی گناه داره چرا انقدر اذیتش میکنید؟!»
جئون لب زد:
«سرم درد میکنه .. آه
برو پیش زنت و واسه فردا آمادش کن»
جئون از جاش بلند شد و اتاقو ترک کرد..
جونگکوک عصبی از عمارت زد بیرون و به سمت خونهای که با عشق خریدنش حرکت کرد ..
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁵⁰
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:²⁵
𝗋𝗉:²⁰
#کمپانی_ویکتور
- ۱.۴k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط