{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part14

وقتی معلم زبانت بود و...


تهیونگ، جسیکا را آرام به سمت یکی از میزهای کناری هدایت کرد، جایی که یک میز کوچک با دو صندلی خالی بود.

همانطور که می‌رفتند، به جسیکا گفت:

«لازم نیست با کسی زیاد حرف بزنی.

فقط اینجا باش، و نقش دختر عاشق پیشه رو خوب بازی کن.»

جسیکا، در حالی که سعی می‌کرد به اطراف نگاه کند و حضورش را طبیعی جلوه دهد، با خودش فکر کرد:

«این بازی، تازه شروع شده بود.»

احساس می‌کرد در یک تئاتر بزرگ گرفتار شده است، و نقش او، نقشی پیچیده و پر از خطرات پنهان بود.

در حالی که مهمانی به آرامی در حال پیشرفت بود و مهمانان در حال گپ و گفت بودند، تهیونگ و جسیکا در گوشه‌ای دور از چشم‌ها نشسته بودند.

میز کوچکشان، به دقت با نوشیدنی‌های رنگارنگ و تنقلات تزئین شده بود، اما به نظر می‌رسید فقط آن‌ها اهمیت این فضا را می‌دهند.

تهیونگ نگاهی به اطراف انداخت و مطمئن شد که کسی حواسش به آن‌ها نیست.

سپس با نگاهی نزدیک به جسیکا، آرام گفت:

«واقعا عالی بازی کردی.

مردم هنوز دارند بهت نگاه می‌کنند.»

جسیکا کمی به سمتش خم شد.

«فکر می‌کنی خوب کار کردم؟

واقعاً نمی‌دانستم چطور باید جواب می‌دادم.»

تهیونگ، لبخند مرموزی زد.

«بله، تو همیشه خوب و دقیق عمل می‌کنی.

و به نظر می‌رسد که دیگه هیچکس نمی‌تواند از دست تو فرار کنن.»

جسیکا به سرعت جواب داد:

«فقط بهت می‌گم که من اینجا برای یک حمایت موقتی هستم.

بعد از این مهمانی، آزاد می‌شم.»

تهیونگ کمی به داخل فنجانش نگاه کرد و سپس به او گفت:

«می‌دونم. اما همینطور که این بازی ادامه پیدا می‌کنه، شاید نکته‌های بیشتری در مورد همدیگه پیدا کنیم.»

چشمانش نگاه عمیق‌تری به جسیکا انداخت.

«من نمی‌خواهم فقط تو رو به عنوان یک همراه ببینم.»

جسیکا احساس کرد قلبش سریع‌تر می‌زند.

نکنه تهیونگ در تلاش برای گفتن چیزی بیشترعه؟

کاملاً می‌توانست تنش را در فضا احساس کند.

«و من نمی‌خوام فقط یک دختر باشم که در یه مهمونی اومده.»

تهیونگ به آرامی دستش را روی میز گذاشت و آن را به سمت او حرکت داد.

«این فقط یک شروع است، جسیکا.

سطح بازی رو بالا می‌برن.

حالا باید ببینیم چطور می‌تونیم از این شرایط بهره‌برداری کنیم.»


جسیکا به آرامی سرش را تکان داد، و در دلش جرقه‌ای از هیجان و نگرانی را حس کرد.

«این بازی، داره پیچیده‌تر می‌شه.»

احساس می‌کرد که اینجا، در کنار تهیونگ، چیزی به جز یک شب معمولی در مهمانی اتفاق می‌افتاد.

در همین حین، هردو به یکدیگر خیره شدند، و در آن لحظه کوتاه، دنیا دورشان محو شد.

اینم پارت جدید اگه این فیکشن تموم شه برای فیک بعدی ایده ای ندارم!!فکر کنید چیزی به ذهنتون اومد برام پیوی بفرستید❤️
#فیکشن#فیک_تهیونگ#اسمات#فیک#تهیونگ
دیدگاه ها (۰)

part13

part12

part6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط