part13
وقتی معلم زبانت بود و...
لانا متعجب به نظر میرسید.
«دلیلش؟ چطور ممکنه؟»
جسیکا لبخند کوچکی زد.
«چون شما ظاهراً دنبال کسی هستید که با تهیونگ ازدواج کنه و یه زندگی کاملاً معمولی داشته باشه.
ولی من و تهیونگ، ما علاقهمندیم که… خب، رابطهمون کمی غیرمتعارف باشه.
این اختلاف سنی، باعث میشه که هر دو بتونیم به خواستهها و استقلال خودمون برسیم.»
با شیطنت نگاهش را به تهیونگ انداخت.
«و البته، چون من تازه دارم راه خودم رو پیدا میکنم، تهیونگ هم نیازی نداره نگران این باشه که من قراره زندگیش رو «خراب» کنم.»
چند نفر از مهمانان که حرفهای جسیکا را شنیده بودند، پوزخندشان را خوردند و سرشان را تکان دادند.
لانا اما، با صورتی برافروخته، دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
نگاهش بین جسیکا و تهیونگ در رفت و آمد بود، و مشخص بود که از این جواب غیرمنتظره، کاملاً غافلگیر شده است.
تهیونگ، با لبخندی که فقط کمی گوشهی لبش بود، به جسیکا نگاه کرد.
انگار از بازی جسیکا راضی بود.
پس از اینکه جسیکا با جواب کوبندهاش، لانا را ساکت کرد، لحظهای سکوت در جمع آنها حاکم شد.
نگاههای کنجکاو مهمانان، که تا چند ثانیه قبل روی جسیکا بود، حالا بیشتر به سمت تهیونگ کشیده شده بود.
حس میکردند که این صحنه، فراتر از یک برخورد سادهی خانوادگی است.
تهیونگ، که تا آن لحظه با لبخندی محو به جسیکا نگاه میکرد، حالا کمی به او نزدیکتر شد.
دستش را که پشت کمر جسیکا بود، کمی فشار داد، انگار که میخواهد تأیید کند که «این دختر همراه من است».
با صدایی که فقط جسیکا و لانا (که هنوز کمی شوکه بود) به خوبی میشنیدند، گفت:
«واقعاً باید بگم… عالی بازی کردی، جسیکا.»
نگاهش پر از تحسین بود، اما لحنش همچنان حرفهای و کمی سرد باقی ماند.
«مثل همیشه، نقش عاشقت رو خیلی خوب بازی میکنی.»
جسیکا احساس کرد گونههایش دوباره داغ شده است.
«عاشق»؟
این کلمه، در این موقعیت، حس عجیبی داشت.
یعنی تهیونگ، اینقدر راحت این بازی را ادامه میداد؟
تهیونگ، انگار که منظور جسیکا را فهمیده باشد، ادامه داد:
«نگران نباش.
فقط یک بازیه.
و تو، در این بازی، فوقالعادهای.»
سپس رو به لانا کرد، با لبخندی که حالا کمی دوستانهتر به نظر میرسید، اما همچنان مصنوعی بود:
«لانا، جسیکا همراه منه.
امیدوارم از مهمونی لذت ببری.
ما باید بریم، کلی حرف داریم...
اینم پارت بعدش قبل از خوندن این پارت پارت قبل و بخونید🤍
شرایط پارت بعد هر دو پارت بالای 30 تا لایک بخوره 🍒
#فیک#فیکشن#فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ #اسمات#تهیونگ
لانا متعجب به نظر میرسید.
«دلیلش؟ چطور ممکنه؟»
جسیکا لبخند کوچکی زد.
«چون شما ظاهراً دنبال کسی هستید که با تهیونگ ازدواج کنه و یه زندگی کاملاً معمولی داشته باشه.
ولی من و تهیونگ، ما علاقهمندیم که… خب، رابطهمون کمی غیرمتعارف باشه.
این اختلاف سنی، باعث میشه که هر دو بتونیم به خواستهها و استقلال خودمون برسیم.»
با شیطنت نگاهش را به تهیونگ انداخت.
«و البته، چون من تازه دارم راه خودم رو پیدا میکنم، تهیونگ هم نیازی نداره نگران این باشه که من قراره زندگیش رو «خراب» کنم.»
چند نفر از مهمانان که حرفهای جسیکا را شنیده بودند، پوزخندشان را خوردند و سرشان را تکان دادند.
لانا اما، با صورتی برافروخته، دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
نگاهش بین جسیکا و تهیونگ در رفت و آمد بود، و مشخص بود که از این جواب غیرمنتظره، کاملاً غافلگیر شده است.
تهیونگ، با لبخندی که فقط کمی گوشهی لبش بود، به جسیکا نگاه کرد.
انگار از بازی جسیکا راضی بود.
پس از اینکه جسیکا با جواب کوبندهاش، لانا را ساکت کرد، لحظهای سکوت در جمع آنها حاکم شد.
نگاههای کنجکاو مهمانان، که تا چند ثانیه قبل روی جسیکا بود، حالا بیشتر به سمت تهیونگ کشیده شده بود.
حس میکردند که این صحنه، فراتر از یک برخورد سادهی خانوادگی است.
تهیونگ، که تا آن لحظه با لبخندی محو به جسیکا نگاه میکرد، حالا کمی به او نزدیکتر شد.
دستش را که پشت کمر جسیکا بود، کمی فشار داد، انگار که میخواهد تأیید کند که «این دختر همراه من است».
با صدایی که فقط جسیکا و لانا (که هنوز کمی شوکه بود) به خوبی میشنیدند، گفت:
«واقعاً باید بگم… عالی بازی کردی، جسیکا.»
نگاهش پر از تحسین بود، اما لحنش همچنان حرفهای و کمی سرد باقی ماند.
«مثل همیشه، نقش عاشقت رو خیلی خوب بازی میکنی.»
جسیکا احساس کرد گونههایش دوباره داغ شده است.
«عاشق»؟
این کلمه، در این موقعیت، حس عجیبی داشت.
یعنی تهیونگ، اینقدر راحت این بازی را ادامه میداد؟
تهیونگ، انگار که منظور جسیکا را فهمیده باشد، ادامه داد:
«نگران نباش.
فقط یک بازیه.
و تو، در این بازی، فوقالعادهای.»
سپس رو به لانا کرد، با لبخندی که حالا کمی دوستانهتر به نظر میرسید، اما همچنان مصنوعی بود:
«لانا، جسیکا همراه منه.
امیدوارم از مهمونی لذت ببری.
ما باید بریم، کلی حرف داریم...
اینم پارت بعدش قبل از خوندن این پارت پارت قبل و بخونید🤍
شرایط پارت بعد هر دو پارت بالای 30 تا لایک بخوره 🍒
#فیک#فیکشن#فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ #اسمات#تهیونگ
- ۳۴۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط