{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part16

وقتی معلم زبانت بود و...


ماشین تهیونگ در سکوت خیابان‌ها پیش می‌رفت و هر چه بیشتر از عمارت دور می‌شدند، سنگینی هوا بین جسیکا و تهیونگ بیشتر احساس می‌شد. جسیکا به بیرون پنجره خیره شده بود، سعی می‌کرد با تماشای چراغ‌های شهر، آرامش خود را حفظ کند. اما نگاه‌های گاه و بی‌گاه تهیونگ روی او، حسی از ناآرامی را در دلش زنده نگه می‌داشت.

بالاخره، ماشین جلوی یک ساختمان مسکونی لوکس و مدرن توقف کرد. تهیونگ ماشین را پارک کرد و هر دو پیاده شدند. هوای شب سردتر از قبل به نظر می‌رسید. تهیونگ کلید را در قفل چرخاند و در با صدای آرامی باز شد.

«خوش اومدی به خونه.» تهیونگ گفت، صدایش هنوز کمی گرفته بود. «امیدوارم اذیت نشی.»

فضای داخلی خانه، بازتابی از شخصیت تهیونگ بود: مینیمالیستی، مرتب و با وسایلی که به نظر می‌رسید با دقت انتخاب شده‌اند. نور ملایمی از چراغ‌های مخفی می‌تابید و فضایی آرام اما شاید کمی سرد ایجاد کرده بود.

تهیونگ به سمت آشپزخانه رفت و گفت: «چیزی میل داری؟ آب، یا شاید…» صدایش در میانه‌ی جمله قطع شد، انگار که به چیزی فکر کرده باشد. سپس برگشت و با نگاهی نافذ به جسیکا که در ورودی ایستاده بود، خیره شد.

«حق با تو بود، جسیکا.» تهیونگ گفت، صدایش حالا آرام‌تر بود، اما همچنان وزنی خاص داشت. «این مهمانی… و اون پسر… من نباید اونطوری رفتار می‌کردم.»

او چند قدم به جسیکا نزدیک شد. «اما باید بدونی که من وقتی چیزی برام مهمه، حاضر نیستم به راحتی ازش بگذرم. و تو، حالا بخشی از این بازی هستی.»

جسیکا احساس کرد در آستانه‌ی یک مرحله‌ی جدید قرار گرفته است. خانه‌ی تهیونگ، قلمرو او بود، و حالا او باید در این قلمرو، نقش خود را بازی می‌کرد.

«من… من اینجا هستم، تهیونگ.» جسیکا گفت، صدایش کمی لرزید. «همونطور که گفتی. فقط… فقط می‌خوام بدونم چقدر طول می‌کشه؟»

تهیونگ نگاهی به او انداخت، نگاهی که ترکیبی از جدیت و شاید کمی کنجکاوی بود. «صبر داشته باش، جسی. همه چیز به وقتش معلوم می‌شه.»

جسیکا نگاهی به اطراف انداخت. خانه‌ی تهیونگ، با تمام عظمت و نظمش، فضایی سرد و بی‌روح داشت. او احساس نیاز می‌کرد چیزی بنوشد تا این حس انزوا و تنش را کمی از خود دور کند.

«من یه چیزی می‌خورم.» جسیکا گفت و به سمت آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد و بعد از کمی جستجو، یک بطری کوچک ودکا پیدا کرد. در بطری را باز کرد و بدون اینکه لیوانی بردارد، خواست کمی بنوشد.

تهیونگ که از اتاق نشیمن او را زیر نظر داشت، با دیدن این صحنه، اخمی کرد و جلو آمد. «چی کار می‌کنی؟»

جسیکا بطری را کمی پایین آورد و گفت: «می‌خوام یه چیزی بخورم. حوصله‌م سر رفته.»

تهیونگ با لحنی که انگار با یک بچه‌ی لجباز صحبت می‌کند، گفت: «تو هنوز بچه ای، جسیکا. از این چیزا نخور.»


نظرتون و درباره این پارت بگید 🩵
#فیک#تهیونگ#فیکشن#اسمات#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۱۱)

خوشگلم فالوشه

part15

part12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط