{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spanish girl:28

نور شدیدی توی چشمام بود چشمام رو باز کرد نور آفتاب که از لای پرده به چشمای من می‌تابید وایی بسه شاعرانه دارم کور میشم


وایی ساعت چنده (خمیازه )


-------------۷:۳۴-------------


افف چشمام رو بهم مالیدم که میوکی پرید رو تختم


-میوکی بیا اینجا ببینم وایی دختر خوشگلمم (بوس بوسی کردن )

وای میخوام بخورمش ولی حیف


گوشیم رو گرفتم دستم دیدم یون سون پیام داد

--------------------------------------------------
□سلام خانم سالان امروز ساعت ۹ جلسه دارید

-باشه

---------------------------------------------------
بلند شدم رفتم سرویس و بعد دوش گرفتن مسواک زدم و موهام رو خشک کردم و دم اسبی بستم و لباس سفید آستین دار جذب تقریبا ، با شلوار سرمه ای پارچه ای با کمر بند سرمه ای ، گوشواره ای پاپیون ، ساعت مچی طلایی با کفش پاشنه بلند که سفید و سرمه ای (اسلاید دوم )

-عالیه ، ولی یه کم میکاپ البته بدون میکاپ هم خیلی خوشگلم

یکم رژگونه و کرم پودر سبک و.... (اسلاید سوم )


رفتم پایین دیدم دنیل با کت و شلوار سرمه ایش و ساعت نقره ایش رو میز ناهار خوری نشسته و داره قهوه میخوره
واییییییییییی بعد اتفاق دیشب خب ......


سرش رو به من چرخوند و تعجب بهم نگاه می کرد


-صبح بخیر. چیزی خوردی که داری قهوه میخوری ؟ معده درد میگیری ؟ (لبخند نگرانی )


دنیل یه قلوپ از قهوه خورد همزمان لبخند بزرگی رو لب هاش بود


اگه انقدر نگرانم بودی الان. با درد قهوه مو نمیخوردم (با انگشت اشاره به لبش )


وایی لبش حسابی زخمه من که یواش گازش گرفتم پس چرا .....


-تقصیر خودت بود (زیر لبی )


دنیل لبخندی زد و بلند شد و به سمت در رفت

توی ماشین منتظرتم


منم ۲ تا کیک برداشتم و رفتم تو ماشین


حرکت کردیم توی راه دنیل ساکت بود و منم ملچ مولوچ (کیک می خوردم ) می کردم



رسیدیم و در رو واسمون باز کردن و دنیل سویچ رو داد به نگهبان

باهم رفتیم تو و همه یه جوری نگاه می کردن و بهمون خوش اومدگویی می کردن


مارکوس (دستیار دنیل ) اومد سمتون و چند تا پرونده به دنیل داد

■آقای سالان اینا مال شرکت تایمه


منم زود رفتم سمت اتاقم و نشستم پشت میز.

تق تق

-کیه ؟

□ یون سون هستم خانم سالان

-بیا تو


-------------------
دیدگاه ها (۳)

spanish girl:29

spanish girl:30

spanish girl:27

P54چند ثانیه...هیچ‌کس چیزی نگفت، حتی صدای نفس کشیدن‌ها هم ان...

ادامهp51 درِ چوبیِ سنگینِ دفتر با یه صدای آروم پشت سرش بسته ...

پارت هشت رفتم شام خوردم بعد خوابیدمصبح بلند شدم رفتم دست و ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط