مرددیوونهمن
#مرد_دیوونه_من
Part ۲۳
صبح تهیونگ از خواب بلند میشه
نگاهی به بغلش میندازه ، اما جثه ریزی توی بغلش نبود
از پله ها پایین میره و سمت آشپزخونه میره
اره ، کوک بازم مثل هرروز با شادی و رقص غذاهای جالب و خوشمزه ای درست میکرد
تهیونگ بدون هیچ اهمیت دادنی روی میز میشینه
کوک لبخندی میزنه و پنکیک رو توی ظرف تهیونگ میزاره
تهیونگ تیکه ای ازش و میخوره
کوک منتظر بود که به غذاش نظر بده
خیلی دوست داشت از دست پختش تعریف کنه
اخه خیلی زحمت میکشید
- چته چرا زل زدی؟
+ خوشمزست؟
تهیونگ چهره گرفته ای رو به خودش میگیره
- مزش زیاد جالب نیست ، رنگشو ببین! آه این چی بود که دادی بخورم؟ مثل یک تیکه اشغاله
از جاش بلند میشه
- امروز حق نداری از این عمارت بیرون بری!
تهیونگ میره و به بادیگاردای این عمارت میسپره که برن
از نظرش کوک باید تنها میموند تا بترسه
[ ویو کوک ]
فکر کردم بخاطر رفتار دیشبش باهام خوب شده
یعنی بازم اونجوری باهام رفتار میکنه؟
پنکیک هارو ریختم توی سطل اشغال ، نتونستم ازشون بخورم ، چون تهیونگ هم نتونست چیزی ازشون بخوره
چند ساعت گذشته بود ، ساعت چهار بعد از ظهر بود
کوک منتظر بود که تهیونگ بیاد دنبالش و برن دکتر
یعنی تهیونگ به حرفش عمل میکنه؟
کوک روی مبل لم داده بود ، خوابش میومد اما نمیخواست خوابش ببره
در زنگ خورد ، با خوشحالی به سمت در عمارت میره
میخواست درو باز کنه که شیشه اتاقش میشکنه
یکمی ترسید ، اما با خودش گفت که حتما تهیونگ داره سربه سرش میزاره
آروم از پله ها قدم برداشت و به سمت اتاقش رفت کسی اونجا نبود!
یهو بوی سوختگی از توی آشپزخونه اومد ،
شت! همه جا رو آتیش برداشته بود
میخواست از در عمارت بزنه بیرون ، اما نتونست
در قفل بود!
سرفه ای از حس خفه گی کرد ، روی زمین می افته و با دستش گلوش رو لمس میکنه
[ ویو ته ]
امروز خسته تر از هر چیزی بودم
تهیونگ نگاهی به گوشیش میندازه ، نیشخندی میزنه
جالبه اون پسره هرزه امروز پیامی نداده
در اتاقم باز شد لینا اومد ، اون اینجا چیکار میکرد؟
∆ سلام ( کیوت)
خودشو توی بغل ته میندازه
تهیونگ دستشو دور کمر دختر حلقه میکنه
بوسه به کنار گوشش میزنه و با اخم حرف میزنه
- چرا اومدی توی باندم؟ هوم؟
∆ ددی اذیت نکن ، اینجا ته یو نمیتونه بیاد
- ممکنه هر دفعه یکی از دشمنام حمله کنن خطر ناکه
∆ نچ ، اینجوری که باهم میمیریم( لبخند )
تهیونگ لبخندی میزنه و سرشو توی گردن دختر میبره
گوشیش زنگ خورد ، با بی میلی جواب میده
- بنال
× تهیونگ! بیا بیمارستان سریع
- هع چرا بیام؟ نکنه پات شکسته؟ ( حالت تمسخر )
× نه ، همسرت توی آتیش .......
تهیونگ بدون هیچ اهمیتی تلفن رو قطع میکنه
∆ چرا قطع کردی؟
- مهم نیست ، اون پسر با خودش چی فکری کرده؟ یکجاش سوخته زنگ زده به داداشت
کوک توی بیمارستان بهوش میاد
ته یو اونطرف نشسته بود و خوابیده بود
نگاهی به دستش میکنه ، رد سوختگی بود
بغض میکنه
آیینه ای رو از کنار میز برمیداره و به صورتش نگاه میکنه
یک گوشه صورتش سوخته بود
بغضش میترکه و گریه میکنه
ته یو بلند میشه و بغلش میکنه
× هیس هیچی نیست همه چی درست میکشه
+ درست چی هق ... از اینم زشت تر شدم هق .. تهیونگ دیگه ولم میکنم
تهیونگ نگاهی به عمارتش میندازه
با اخم وارد عمارت میشه
همه چیز سوخته بود
- فاک!
شماره ته یو رو گرفت بعد از چند بوق جواب داد
× الو ( نیشخند )
- کدوم گوری بردیش؟
× برو به کارات برس حواسم بهش هست
- سریع بنال! ( داد )
+ ته یو میای کمکم؟
× برات لوکیشن میفرستم ، کارم داره
تهیونگ میخواست حرفی بزنه که تلفن و قطع میکنه
- حروم لقمه ( داد )
تهیونگ سوار ماشینش میشه و رو به راننده میکنه
- به لوکیشنی که برات میفرستم برو
وقتی که میرسه با اخم زیاد وارد بیمارستان میشه
از منشی ادرس اتاق کوک رو میگیره
وقتی به در اتاق میرسه
از لای در نگاهی میکنه
فقط ته یو روی صندلی نشسته بود دیده بود
Part ۲۳
صبح تهیونگ از خواب بلند میشه
نگاهی به بغلش میندازه ، اما جثه ریزی توی بغلش نبود
از پله ها پایین میره و سمت آشپزخونه میره
اره ، کوک بازم مثل هرروز با شادی و رقص غذاهای جالب و خوشمزه ای درست میکرد
تهیونگ بدون هیچ اهمیت دادنی روی میز میشینه
کوک لبخندی میزنه و پنکیک رو توی ظرف تهیونگ میزاره
تهیونگ تیکه ای ازش و میخوره
کوک منتظر بود که به غذاش نظر بده
خیلی دوست داشت از دست پختش تعریف کنه
اخه خیلی زحمت میکشید
- چته چرا زل زدی؟
+ خوشمزست؟
تهیونگ چهره گرفته ای رو به خودش میگیره
- مزش زیاد جالب نیست ، رنگشو ببین! آه این چی بود که دادی بخورم؟ مثل یک تیکه اشغاله
از جاش بلند میشه
- امروز حق نداری از این عمارت بیرون بری!
تهیونگ میره و به بادیگاردای این عمارت میسپره که برن
از نظرش کوک باید تنها میموند تا بترسه
[ ویو کوک ]
فکر کردم بخاطر رفتار دیشبش باهام خوب شده
یعنی بازم اونجوری باهام رفتار میکنه؟
پنکیک هارو ریختم توی سطل اشغال ، نتونستم ازشون بخورم ، چون تهیونگ هم نتونست چیزی ازشون بخوره
چند ساعت گذشته بود ، ساعت چهار بعد از ظهر بود
کوک منتظر بود که تهیونگ بیاد دنبالش و برن دکتر
یعنی تهیونگ به حرفش عمل میکنه؟
کوک روی مبل لم داده بود ، خوابش میومد اما نمیخواست خوابش ببره
در زنگ خورد ، با خوشحالی به سمت در عمارت میره
میخواست درو باز کنه که شیشه اتاقش میشکنه
یکمی ترسید ، اما با خودش گفت که حتما تهیونگ داره سربه سرش میزاره
آروم از پله ها قدم برداشت و به سمت اتاقش رفت کسی اونجا نبود!
یهو بوی سوختگی از توی آشپزخونه اومد ،
شت! همه جا رو آتیش برداشته بود
میخواست از در عمارت بزنه بیرون ، اما نتونست
در قفل بود!
سرفه ای از حس خفه گی کرد ، روی زمین می افته و با دستش گلوش رو لمس میکنه
[ ویو ته ]
امروز خسته تر از هر چیزی بودم
تهیونگ نگاهی به گوشیش میندازه ، نیشخندی میزنه
جالبه اون پسره هرزه امروز پیامی نداده
در اتاقم باز شد لینا اومد ، اون اینجا چیکار میکرد؟
∆ سلام ( کیوت)
خودشو توی بغل ته میندازه
تهیونگ دستشو دور کمر دختر حلقه میکنه
بوسه به کنار گوشش میزنه و با اخم حرف میزنه
- چرا اومدی توی باندم؟ هوم؟
∆ ددی اذیت نکن ، اینجا ته یو نمیتونه بیاد
- ممکنه هر دفعه یکی از دشمنام حمله کنن خطر ناکه
∆ نچ ، اینجوری که باهم میمیریم( لبخند )
تهیونگ لبخندی میزنه و سرشو توی گردن دختر میبره
گوشیش زنگ خورد ، با بی میلی جواب میده
- بنال
× تهیونگ! بیا بیمارستان سریع
- هع چرا بیام؟ نکنه پات شکسته؟ ( حالت تمسخر )
× نه ، همسرت توی آتیش .......
تهیونگ بدون هیچ اهمیتی تلفن رو قطع میکنه
∆ چرا قطع کردی؟
- مهم نیست ، اون پسر با خودش چی فکری کرده؟ یکجاش سوخته زنگ زده به داداشت
کوک توی بیمارستان بهوش میاد
ته یو اونطرف نشسته بود و خوابیده بود
نگاهی به دستش میکنه ، رد سوختگی بود
بغض میکنه
آیینه ای رو از کنار میز برمیداره و به صورتش نگاه میکنه
یک گوشه صورتش سوخته بود
بغضش میترکه و گریه میکنه
ته یو بلند میشه و بغلش میکنه
× هیس هیچی نیست همه چی درست میکشه
+ درست چی هق ... از اینم زشت تر شدم هق .. تهیونگ دیگه ولم میکنم
تهیونگ نگاهی به عمارتش میندازه
با اخم وارد عمارت میشه
همه چیز سوخته بود
- فاک!
شماره ته یو رو گرفت بعد از چند بوق جواب داد
× الو ( نیشخند )
- کدوم گوری بردیش؟
× برو به کارات برس حواسم بهش هست
- سریع بنال! ( داد )
+ ته یو میای کمکم؟
× برات لوکیشن میفرستم ، کارم داره
تهیونگ میخواست حرفی بزنه که تلفن و قطع میکنه
- حروم لقمه ( داد )
تهیونگ سوار ماشینش میشه و رو به راننده میکنه
- به لوکیشنی که برات میفرستم برو
وقتی که میرسه با اخم زیاد وارد بیمارستان میشه
از منشی ادرس اتاق کوک رو میگیره
وقتی به در اتاق میرسه
از لای در نگاهی میکنه
فقط ته یو روی صندلی نشسته بود دیده بود
- ۳.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط