مرددیوونهمن
#مرد_دیوونه_من
Part ۲۴
الان دوتاشون توی یک اتاق تنها بودن
کوک نمیدونست چیکار کنه ، به کجا نگاه کنه و چی بگه
دنبال یک بهونه بود تا با تهیونگ حرف یا بحث کنه
دوست داشت دوباره صدای ته رو بشنوه
تهیونگ با اخم نزدیک تخت میشه و میشینه
دست کوک رو میگیره و بهش نگاهی میکنه
میاره بالا و بوسه ای روی قسمت پانسمان شدش میکنه
کوک تعجب کرده بود ، اما توی دلش پروانه هایی که بال هاشون شکسته بود بلند شدن و شروع به چرخیدن دور قلب کوک کردن
اشک از گوشه چشمش میخواست بریزه
دوست نداشت ضعیف به نظر برسه پس لبشو گاز گرفت
تهیونگ با دستش اشک کنار چشم کوک رو پاک میکنه
- اینقدر گاز نگیر کبود میشن! ( جدی )
کوک بازم ساکت بود
توی ذهنش مدام سوال هایی پرسیده میشد که جوابشون دست تهیونگ بود
چرا؟ چرا اینجوری باهاش رفتار میکرد؟ چرا نمیزاشت ته از قلبش بره بیرون؟!
تهیونگ از روی تخت بلند میشه
که ته یو وارد اتاق میشه
نگاه خیلی سردی به تهیونگ میکنه و بعد نگاهش و به کوک میده
× میرم پماد و جور کنم ، آخر شب میام مراقب خودت باش
ته یو میره
که تهیونگ جلوی ته یو رو میگیره
- بزار منم باهات بیام
ته یو نگاهی به کوک میندازه که داشت بهشون نگاه میکرد
سرشو تکون میده و باهم سوار ماشین میشن
توی راه ماشین تهیونگ تصمیم گرفت که سکوت رو بشکنه
- از کجا فهمید؟ بهت زنگ زده؟
ته یو همینطور که داشت رانندگی میکرد نگاهی به بیرون از پنجره میندازه و اون یکی دستشو روی دستش میزاره که فرمونو گرفته بود
× وقتی میخواستم بهش سر بزنم دیدم داره از بیرون دود خیلی بدی میاد
سریع به سمت در دویدم اما هرکاری کردم باز نشد
نه بادیگاردی بود نه چیزی
عمارتت هم که هیچکی اونجا نبود ، چرا اون بچه و تنها گذاشتی؟
× میدونی چقدر تنهایی سخته؟ نه خدمتکاری نه آجومایی یعنی کل عمارت به این بزرگی و اون تمیز میکنه؟
- همینطور که میبینی زشته! چرا اینقدر دور و برش میپلکی؟
× اگه لینا هم صورتش رو کبود کنم و یک گوشه صورتشو بسوزونم صددرصد اونم زشت میشه! ( عصبی )
- حرومزاده تو نمیتونی هیچ کاری باهاش کنی
ته یو خنده ای از عصبانیت میکنه و پاشو بیشتر روی پدال گاز فشار میده
× اون بچه چیکار کرده؟ هوم؟ کجاش مقصره؟
- بس کن! چرا اینقدر اصرار داری اذیتش نکنم؟
× چون دوستش دارم! اما میدونی اون به من چی گفت؟
ته یو مکثی میکنه و سرعتش رو معمولی میکنه ، شیشه ها پایین بود و باد ملایمی میوزید
× منو رد کرد! گفت من تهیونگو دوست دارم
برام عجیب بود ، تو که اذیتش میکنی چرا باید بخواد با تو باشه اههه فاک
ته یو پوزخند عصبی میزنه
× لعنتی حتما کیم کوچولوت از من بزرگتره؟
- فاک بهت! صددرصد ( خنده )
× نخند! دارم جدی میگم چرا به شوخی میگیری
تهیونگ یک نخ از سیگارشو روشن میکنه
پک عمیقی ازش میکشه
ته یو سرفه سر میده
سقف ماشین رو باز میکنه
× حرومزاده توی فضای بسته سیگار نکش!
تهیونگ همینطور که میکشید خنده عوضی طوری سر میده
- دکتر چی گفت؟
× پماد برای صورت و بدنش داد
یعنی مکانشو گفت
- صورتش درست میشه؟
× اره ، اگه به صورتش پماد بزنه و به خودش برسه نه توعه کـ/ـونی!
- هی داری زیادی زر میزنی ، به نظرت دهنت و با چی ببندم؟
ته یو ماشین و نگه میداره
× اگه از ماشینم پیاده شی
تهیونگ نیشخندی میزنه و کمربندشو میبنده
- منم عاشقتم پسر عمو
ته یو نزدیک تهیونگ میشه و خنده ای سر میده
× یادت میاد اون دختره بیچاره رو؟
- خب؟
× ازدواج کرده
- فاک! جدی؟
ته یو ماشینش و روشن میکنه و گاز میده
× بیچاره ، نمیفهمید از کدوم سمت دردش ناله کنه
- اما از سمت من میتونست گریه کنه ، چون مال من بزر......
× خفه شو!
وقتی میرسن هردو تاشون پیاده میشن
سمت دارو خونه میرن و پماد رو میخرن تهیونگ میخواست دوباره پک عمیقی از سیگارش بگیره که ته یو سیگارشو به زمین میندازه
× لعنتی! من از اون روز تروما سیگار کشیدن دارم اونوقت تو داری ادامه میدی؟
تهیونگ نیشخندی میزنه و دوباره سیگار دیگه ای میکشه
دستشو میزاره توی جیبش و سوار ماشین میشه
هردو به سمت بیمارستان میرن
وقتی میرسن ته یو کوک رو میبینه که روی صندلی نشسته و به آسمون تاریک نگاه میکرد
ته یو سریع کت تهیونگ رو از تنش در میاره و به سمت کوک میدوئه
Part ۲۴
الان دوتاشون توی یک اتاق تنها بودن
کوک نمیدونست چیکار کنه ، به کجا نگاه کنه و چی بگه
دنبال یک بهونه بود تا با تهیونگ حرف یا بحث کنه
دوست داشت دوباره صدای ته رو بشنوه
تهیونگ با اخم نزدیک تخت میشه و میشینه
دست کوک رو میگیره و بهش نگاهی میکنه
میاره بالا و بوسه ای روی قسمت پانسمان شدش میکنه
کوک تعجب کرده بود ، اما توی دلش پروانه هایی که بال هاشون شکسته بود بلند شدن و شروع به چرخیدن دور قلب کوک کردن
اشک از گوشه چشمش میخواست بریزه
دوست نداشت ضعیف به نظر برسه پس لبشو گاز گرفت
تهیونگ با دستش اشک کنار چشم کوک رو پاک میکنه
- اینقدر گاز نگیر کبود میشن! ( جدی )
کوک بازم ساکت بود
توی ذهنش مدام سوال هایی پرسیده میشد که جوابشون دست تهیونگ بود
چرا؟ چرا اینجوری باهاش رفتار میکرد؟ چرا نمیزاشت ته از قلبش بره بیرون؟!
تهیونگ از روی تخت بلند میشه
که ته یو وارد اتاق میشه
نگاه خیلی سردی به تهیونگ میکنه و بعد نگاهش و به کوک میده
× میرم پماد و جور کنم ، آخر شب میام مراقب خودت باش
ته یو میره
که تهیونگ جلوی ته یو رو میگیره
- بزار منم باهات بیام
ته یو نگاهی به کوک میندازه که داشت بهشون نگاه میکرد
سرشو تکون میده و باهم سوار ماشین میشن
توی راه ماشین تهیونگ تصمیم گرفت که سکوت رو بشکنه
- از کجا فهمید؟ بهت زنگ زده؟
ته یو همینطور که داشت رانندگی میکرد نگاهی به بیرون از پنجره میندازه و اون یکی دستشو روی دستش میزاره که فرمونو گرفته بود
× وقتی میخواستم بهش سر بزنم دیدم داره از بیرون دود خیلی بدی میاد
سریع به سمت در دویدم اما هرکاری کردم باز نشد
نه بادیگاردی بود نه چیزی
عمارتت هم که هیچکی اونجا نبود ، چرا اون بچه و تنها گذاشتی؟
× میدونی چقدر تنهایی سخته؟ نه خدمتکاری نه آجومایی یعنی کل عمارت به این بزرگی و اون تمیز میکنه؟
- همینطور که میبینی زشته! چرا اینقدر دور و برش میپلکی؟
× اگه لینا هم صورتش رو کبود کنم و یک گوشه صورتشو بسوزونم صددرصد اونم زشت میشه! ( عصبی )
- حرومزاده تو نمیتونی هیچ کاری باهاش کنی
ته یو خنده ای از عصبانیت میکنه و پاشو بیشتر روی پدال گاز فشار میده
× اون بچه چیکار کرده؟ هوم؟ کجاش مقصره؟
- بس کن! چرا اینقدر اصرار داری اذیتش نکنم؟
× چون دوستش دارم! اما میدونی اون به من چی گفت؟
ته یو مکثی میکنه و سرعتش رو معمولی میکنه ، شیشه ها پایین بود و باد ملایمی میوزید
× منو رد کرد! گفت من تهیونگو دوست دارم
برام عجیب بود ، تو که اذیتش میکنی چرا باید بخواد با تو باشه اههه فاک
ته یو پوزخند عصبی میزنه
× لعنتی حتما کیم کوچولوت از من بزرگتره؟
- فاک بهت! صددرصد ( خنده )
× نخند! دارم جدی میگم چرا به شوخی میگیری
تهیونگ یک نخ از سیگارشو روشن میکنه
پک عمیقی ازش میکشه
ته یو سرفه سر میده
سقف ماشین رو باز میکنه
× حرومزاده توی فضای بسته سیگار نکش!
تهیونگ همینطور که میکشید خنده عوضی طوری سر میده
- دکتر چی گفت؟
× پماد برای صورت و بدنش داد
یعنی مکانشو گفت
- صورتش درست میشه؟
× اره ، اگه به صورتش پماد بزنه و به خودش برسه نه توعه کـ/ـونی!
- هی داری زیادی زر میزنی ، به نظرت دهنت و با چی ببندم؟
ته یو ماشین و نگه میداره
× اگه از ماشینم پیاده شی
تهیونگ نیشخندی میزنه و کمربندشو میبنده
- منم عاشقتم پسر عمو
ته یو نزدیک تهیونگ میشه و خنده ای سر میده
× یادت میاد اون دختره بیچاره رو؟
- خب؟
× ازدواج کرده
- فاک! جدی؟
ته یو ماشینش و روشن میکنه و گاز میده
× بیچاره ، نمیفهمید از کدوم سمت دردش ناله کنه
- اما از سمت من میتونست گریه کنه ، چون مال من بزر......
× خفه شو!
وقتی میرسن هردو تاشون پیاده میشن
سمت دارو خونه میرن و پماد رو میخرن تهیونگ میخواست دوباره پک عمیقی از سیگارش بگیره که ته یو سیگارشو به زمین میندازه
× لعنتی! من از اون روز تروما سیگار کشیدن دارم اونوقت تو داری ادامه میدی؟
تهیونگ نیشخندی میزنه و دوباره سیگار دیگه ای میکشه
دستشو میزاره توی جیبش و سوار ماشین میشه
هردو به سمت بیمارستان میرن
وقتی میرسن ته یو کوک رو میبینه که روی صندلی نشسته و به آسمون تاریک نگاه میکرد
ته یو سریع کت تهیونگ رو از تنش در میاره و به سمت کوک میدوئه
- ۳.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط