{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق یا نفرت

عشقـ یا نفرت؟

تهیونگ داشت کیک رو تزئین میکرد اون روز سالگرد ازدواج خودش و جونکوک بود همیشه امید وار بود یه روز حسی که خودش به کوک داره اونم به تهیونگ داشته باشه

البته این فقط یه ارزوی محال بود کوک روز به روز باهاش سردتر میشد تو چند روز قبلی حتی جواب سلامش رو هم نداده بود روزی که با کوک ازدواج کرد ازش تنفر داشت اما کم کم عاشقش شد ولی چه فایده حسش یک طرفه بود

اون روز هم مثل همیشه یه امید واری کوچیک تو ذهنش نقش بسته بود و داشت با عشق میز رو میچید امید وار بود حداقل امشب کوک زودتر به خونه برگرده وقتی چیدمان میز تموم شد با ذوق به اتاقشون رفت و لباساشو عوض کرد

با صدای در ذوق زده به سمت در دویید

تهیونگ: خستع نباشی عزیزم

کوک مثل همیشه با بی توجهی از کنارش رد شد

تهیونگ: کوکی میشه فقط یه لحظه بیای تو آشپزخونه ؟

کوک: سرم درد می‌کنه حوصلتو ندارم

تهیونگ: کوک دست از بی اعتنایی به من بردار چی میشه چند دقیقه بیای تو آشپزخونه هوم؟

کوک : گفتم حوصله ندارم نفهمی چیزی هستی؟

تهیونگ: بیا دیگه

کوک با بی حوصلگی به آشپزخونه رفت
تهیونگ دست زد و کیک رو سمت کوک گرفت

تهیونگ: سالگرد ازدواج مون مبارک

کوک : خب نمایشت تموم شد؟ حالا دیگ دست از سرم بردار

تهیونگ: نمیخوای شمعارو فوت کنی ؟ لطفاً

کوک نفهمید چیکار کرد فقط تو یه لحظه کیک رو از تهیونگ گرفت و تو صورتش کوبید وقتی بغض رو تو اون چشمای معصوم دید از کارش پشیمون شد

تهیونگ با گریه به اتاق دوید روی تخت نشست و صورت خامه ایش رو پاک کرد قطرات اشک تند تند از صورتش پایین میریختند دلیل این همه بی توجهی جونکوک رو نمیدونست چرا ؟ چرا همیشه اون مهربون بود و کوک سرد چرا همیشه اون عاشق بود و کوک متنفر؟اون خودشم قربانی تصمیمات خوانودش شده بود ولی با این موضوع کنار اومده بود ولی چرا کوک نمی‌خواست کنار بیاد ؟ با خودش گفت: از خودم بخاطر علاقم به تو خجالت می‌کشم چرا باید عاشق تویی بشم که کیکو تو صورتم میکوبی با هام بد رفتار میکنی ازم متنفری میخوای سر به تنم نباشه؟ سر شو تو دستش گرفت

کوک آروم وارد اتاق شد و روبه روی تهیونگ نشست

کوک: متاسفم تهیونگ در واقع امشب میخواستم یه موضوعی رو بهت بگم

تهیونگ: چه موضوعی ؟

کوک: من کارای طلاقمونو انجام دادم ما بدرد هم نمی‌خوریم تهیونگ

تهیونگ: چی؟

کوک: من می‌خوام با کسی که دوسش دارم ازدواج کنم نه با کسی که خوانوادم انتخوابش کردن

تهیونگ: ولی من مث ها عاشقت شدم میفهمی؟ هر بی توجهی که بهم میکنی مث خار تو قلبم فرو می‌ره نمیتونم طلاق بگیرم

کوک: این به نفع هردو مونه بهتره با کسی ازدواج کنی که بهت علاقه داشته باشه

کوک که رفت تهیونگ روی زمین افتاد و شروع به گریه کردن کرد اون شب بدترین شب زندگیش بود

تو دادگاه امید وار بود کوک منصرف بشه ولی اون خیلی بیخیال برگه رو امضا کرد و رو به تهیونگ گفت: تو نمیخوای امضا کنی؟

تهیونگ خودکارو تو دستش گرفت لرزشی تو وجودش حس کرد اشک چشماش برگه رو خیس کرد با قلبی تیکه تیکه برگه رو امضا کرد و به جونکوک گفت : امید وارم خوشبخت بشی ولی بدون من قلبمو بهت داده بودم


ادمین: تک پارتی میخواستم بشه ولی یخورده بیشتر شد حداقل 3 پارتی هست
دیدگاه ها (۱۶)

Rz prpr ¹⁹هوپی: بعد میگم چراغ ماشینت هم هیچی هیچی شکست؟یونگی...

عشقـ یا نفرت؟ تهیونگ میدونست که برگشتنش به خونه کسی رو شاد ...

Rz prpr ¹⁸ویو تهیونگراستش خیلی دلم برای کوک سوخت وقتی که حرف...

(ادمین)

ازدواج اجباری پارت 4اومدن میکاپم کردن و رفتن منم رفتم پایین...

#شراب_سرخPart: ²⁷سوهون بطری ویسکی رو برداشت و ریخت تو لیوان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط