Rz prpr
Rz prpr ¹⁸
ویو تهیونگ
راستش خیلی دلم برای کوک سوخت وقتی که حرفامو شنید و بغض کرد چشمای مظلومش خیلی کیوت و دوست داشتنی بود( خوشت اومده خفه شو بابا خوشت اومده🤣)
امیلی: عزیزم ترن وحشت سوار بشیم ؟
تهیونگ: باشه
یاد وقتی با کوک اومده بودم شهر بازی افتادم اینکه چجوری ترسیده بود و لرزیدو دستمو گرفت فکر خیال دیونم کرده بود به بهانه سردرد امیلی رو پیچوندم و برگشتم خونه چراغا خاموش بودن
تهیونگ: کوک کجاییی؟ جونکوک؟
چند بار صداش کردم ولی خبری ازش نبود حسابی نگرانش شدم و رفتم تو اتاقش جسم بی جونش کف اتاق پهن بود سریع دوییدم و گذاشتمش رو تخت حسابی تب کرده بود و هزیون میگفت
کوک: شوگولی کجایی؟ داداشت داره میمیره با دست کسی که عاشقش بود مامان پسرت داره از دست میره میخواد بیاد پیشت جینی دیدی راست میگفتی عشقش از زهر تلخ تر بود
تهیونگ: کوک حالت خوب نیست؟ دستمو رو پیشونیش گذاشتم که دستمو پس زد و گفت : به من دست نزن سرفه حالم ازت بهم میخوره سرفه من عاشقت بودم لعنتی بهت اعتماد کردم چرا نابودم کردی ؟ سرفه
تهیونگ: لجبازی نکن کوک برو یه دوش بگیر خیلی تب داری
کوک: به تو ربطی....
ادامه جملش رو نتونست بگه و بی هوش روی تخت افتاد
تهیونگ: کوک کوک
واقعا بی هوش شده بود سریع به جیمین زنگ زد( جیمین دکتری خونده)
ویو یونگی
تو ماشین نشسته بودم و منتظر هوپی بودم که یهو یه ماشین از پشت زد تو ماشینم سریع پیاده شدم یه پسر جون تقریباً همسن کوک با موهای زرد و خوشگل با نگرانی از ماشینش پیاده شد
جیمین: وایی واقعا خاک تو سرت جیمین چرا جای ترمز و گاز و اشتباه گرفتی؟؟ گاوت زاییده
بزور جلوی خندمو گرفتم تازه متوجه من شد
جیمین: سلام آقای مشکی پوش شما باید صاحب ماشین باشین درسته؟
سرمو تکون دادم
جیمین: تروخدا 4 قسطه ازم بگیر بیمه ام تازه تموم شده
به ماشینم نگاه کردم زیاد چیزیش نشده بود ولی مال خودش خیلی آسیب دیده بود
یونگی: ماشین من زیاد آسیب ندیده ولی مال خودتون خیلی خرج داره
جیمین: هزینشو باید داداش خرم بده یکی نیست بهش بگه به من چه دوست پسرش تب داره
ناخودآگاه خندم گرفت
یونگی: باشه بیخیال هزینه ماشین منو نمی خواد بدی
جیمین خوشحال شد و یهو پرید gونشو boسید
جیمین: مرسی اقای سیاه پوش
و سریع سوار ماشینش شد و رفت
یونگی ماتش برده بود که یهو یکی از پشت زد رو شونش
هوپی: سلام عرض کردم مافیای بزرگ مین یونگی اعظم آقا......
یونگی: بابا من غلط کردم جواب سلام نمیخوام
هوپی: چرا مث مربا پهن بودی؟
یونگی: هیچی
ویو تهیونگ
راستش خیلی دلم برای کوک سوخت وقتی که حرفامو شنید و بغض کرد چشمای مظلومش خیلی کیوت و دوست داشتنی بود( خوشت اومده خفه شو بابا خوشت اومده🤣)
امیلی: عزیزم ترن وحشت سوار بشیم ؟
تهیونگ: باشه
یاد وقتی با کوک اومده بودم شهر بازی افتادم اینکه چجوری ترسیده بود و لرزیدو دستمو گرفت فکر خیال دیونم کرده بود به بهانه سردرد امیلی رو پیچوندم و برگشتم خونه چراغا خاموش بودن
تهیونگ: کوک کجاییی؟ جونکوک؟
چند بار صداش کردم ولی خبری ازش نبود حسابی نگرانش شدم و رفتم تو اتاقش جسم بی جونش کف اتاق پهن بود سریع دوییدم و گذاشتمش رو تخت حسابی تب کرده بود و هزیون میگفت
کوک: شوگولی کجایی؟ داداشت داره میمیره با دست کسی که عاشقش بود مامان پسرت داره از دست میره میخواد بیاد پیشت جینی دیدی راست میگفتی عشقش از زهر تلخ تر بود
تهیونگ: کوک حالت خوب نیست؟ دستمو رو پیشونیش گذاشتم که دستمو پس زد و گفت : به من دست نزن سرفه حالم ازت بهم میخوره سرفه من عاشقت بودم لعنتی بهت اعتماد کردم چرا نابودم کردی ؟ سرفه
تهیونگ: لجبازی نکن کوک برو یه دوش بگیر خیلی تب داری
کوک: به تو ربطی....
ادامه جملش رو نتونست بگه و بی هوش روی تخت افتاد
تهیونگ: کوک کوک
واقعا بی هوش شده بود سریع به جیمین زنگ زد( جیمین دکتری خونده)
ویو یونگی
تو ماشین نشسته بودم و منتظر هوپی بودم که یهو یه ماشین از پشت زد تو ماشینم سریع پیاده شدم یه پسر جون تقریباً همسن کوک با موهای زرد و خوشگل با نگرانی از ماشینش پیاده شد
جیمین: وایی واقعا خاک تو سرت جیمین چرا جای ترمز و گاز و اشتباه گرفتی؟؟ گاوت زاییده
بزور جلوی خندمو گرفتم تازه متوجه من شد
جیمین: سلام آقای مشکی پوش شما باید صاحب ماشین باشین درسته؟
سرمو تکون دادم
جیمین: تروخدا 4 قسطه ازم بگیر بیمه ام تازه تموم شده
به ماشینم نگاه کردم زیاد چیزیش نشده بود ولی مال خودش خیلی آسیب دیده بود
یونگی: ماشین من زیاد آسیب ندیده ولی مال خودتون خیلی خرج داره
جیمین: هزینشو باید داداش خرم بده یکی نیست بهش بگه به من چه دوست پسرش تب داره
ناخودآگاه خندم گرفت
یونگی: باشه بیخیال هزینه ماشین منو نمی خواد بدی
جیمین خوشحال شد و یهو پرید gونشو boسید
جیمین: مرسی اقای سیاه پوش
و سریع سوار ماشینش شد و رفت
یونگی ماتش برده بود که یهو یکی از پشت زد رو شونش
هوپی: سلام عرض کردم مافیای بزرگ مین یونگی اعظم آقا......
یونگی: بابا من غلط کردم جواب سلام نمیخوام
هوپی: چرا مث مربا پهن بودی؟
یونگی: هیچی
- ۱۱.۱k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط