وقتی خبر نداشت دشمنش بودی
وقتی خبر نداشت دشمنش بودی
Part:2
،
اونا در مقابل ما ضعیف هستن ولی خیلی حیله گر و روباه صفت هستن و سعی میکنم با مخفی کردن بالهای سفید و براقشون خودشونو از ما قایم کنم😠
من قسمت خوردم تا وقتی تمام فرشته های روشنایی رو نابود نکنم میمیرم در اتاقمو یکی زد سیگار و گذاشتم جا سیگاری😒
(علامت ا/ت+
و علامت جیمین-
هستن)
-بیا تو لویی
وارد اتاقم شد و نفس زنان در از هیجان
لویی:ارباب
-چیشده؟...
لویی:ارباب باورتون نمیشه ما یه دختری پیدا کردیم که خیلی شبیه خانم جسیکا هستند😃
(جسیکا زن فوت شده جیمین)
گره اخم هام بیشتر شد خودمم نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
لویی سه قدم جلوتر اومد
لویی:ارباب میدونم هیچکس نمیتونه جای خانم جسیکا باشه ولی بهتره به این دختر شانس بدید شاید...
-خفه شود
با حرفم ساکت شد و از ترس نشست روی زمین
لویی:منو ببخشید ارباب
از روی زمین بلند شدم رفتم سمتش
-الان اون دختره کجاست؟
لویی: ت..توی یه کافه کار میکنه احساس میکنم صاحب ک..کافه خودشه
-لویی
لویی:ب..بله ارباب
-اگر شبیهش نباشه من بلایی که سر فرشته های روشنایی میارم سر توهم میارم
آب دهنشو قورت داد
لویی:ارباب هرچی صلاح بدونن
-پاشو راه بیوفته
سریع بلند شد
لویی:ما بیرون منتظریم
و از اتاق رفت کتمو پوشیدم و رفتم بیرون رسیدم
معمولا حتی خدمتکاران از ترس من فقط موقع غذا خودشونو نشون میدادم و تنها کسانی که جرات نزدیک شدن به من رو داشتن لویی و راننده مخصوصم نامجون بود
وارد حیاط عمارتم شدم لویی و نامجون کنار لیموزین سیاهم وایساده بودن نامجون سریع درو باز کرد
نشستم تو ماشین و درو بستن لویی جلو نشست و نامجونم پشت فرمون بین راه دوتاشون از ترس حتی نمیتونستم نفس بکشم😌
چند دقیقه بعد ماسیمو نگه داشتن
لویی:ارباب رسیدیم
-نامجون تو ماشین بمون من همراه لویی میرم
ن: چشم ارباب
لویی یه قدم جلوتر از من میرفت ورودی کافه وایسادم
لویی:این جاست ارباب
-الان داخله؟
لویی:بله
خودم اول وارد کافه شدم و لویی پشت سرم اومد
یه کافه معمولی بود که زوجهای شکارچی و گونه های ضعیف فرشته های تاریکی کنار هم جمع شده بودند و دختری که پشت میز بزرگ وایساده بود و پشتش به ما بود با صدای بلند گفت
+خوش اومدید الان میام پیشتون یه لحظه وایسید🙂
نزدیک تر شدم و دستمو گذاشتم روی میز دختره برگشت اون لحظه حتی صدای کافه رو نتونستم بشنوم
درست شبیه جسیکای من بود
ولی کمی لاغر تر و رنگ پریده تر اما چهره اش و صداش درست مثل جسیکای من بود حتی لبخندی که الان روی صورتش بود درست مثل جسیکا میخندید🥹
ادامه دارد...
Part:2
،
اونا در مقابل ما ضعیف هستن ولی خیلی حیله گر و روباه صفت هستن و سعی میکنم با مخفی کردن بالهای سفید و براقشون خودشونو از ما قایم کنم😠
من قسمت خوردم تا وقتی تمام فرشته های روشنایی رو نابود نکنم میمیرم در اتاقمو یکی زد سیگار و گذاشتم جا سیگاری😒
(علامت ا/ت+
و علامت جیمین-
هستن)
-بیا تو لویی
وارد اتاقم شد و نفس زنان در از هیجان
لویی:ارباب
-چیشده؟...
لویی:ارباب باورتون نمیشه ما یه دختری پیدا کردیم که خیلی شبیه خانم جسیکا هستند😃
(جسیکا زن فوت شده جیمین)
گره اخم هام بیشتر شد خودمم نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
لویی سه قدم جلوتر اومد
لویی:ارباب میدونم هیچکس نمیتونه جای خانم جسیکا باشه ولی بهتره به این دختر شانس بدید شاید...
-خفه شود
با حرفم ساکت شد و از ترس نشست روی زمین
لویی:منو ببخشید ارباب
از روی زمین بلند شدم رفتم سمتش
-الان اون دختره کجاست؟
لویی: ت..توی یه کافه کار میکنه احساس میکنم صاحب ک..کافه خودشه
-لویی
لویی:ب..بله ارباب
-اگر شبیهش نباشه من بلایی که سر فرشته های روشنایی میارم سر توهم میارم
آب دهنشو قورت داد
لویی:ارباب هرچی صلاح بدونن
-پاشو راه بیوفته
سریع بلند شد
لویی:ما بیرون منتظریم
و از اتاق رفت کتمو پوشیدم و رفتم بیرون رسیدم
معمولا حتی خدمتکاران از ترس من فقط موقع غذا خودشونو نشون میدادم و تنها کسانی که جرات نزدیک شدن به من رو داشتن لویی و راننده مخصوصم نامجون بود
وارد حیاط عمارتم شدم لویی و نامجون کنار لیموزین سیاهم وایساده بودن نامجون سریع درو باز کرد
نشستم تو ماشین و درو بستن لویی جلو نشست و نامجونم پشت فرمون بین راه دوتاشون از ترس حتی نمیتونستم نفس بکشم😌
چند دقیقه بعد ماسیمو نگه داشتن
لویی:ارباب رسیدیم
-نامجون تو ماشین بمون من همراه لویی میرم
ن: چشم ارباب
لویی یه قدم جلوتر از من میرفت ورودی کافه وایسادم
لویی:این جاست ارباب
-الان داخله؟
لویی:بله
خودم اول وارد کافه شدم و لویی پشت سرم اومد
یه کافه معمولی بود که زوجهای شکارچی و گونه های ضعیف فرشته های تاریکی کنار هم جمع شده بودند و دختری که پشت میز بزرگ وایساده بود و پشتش به ما بود با صدای بلند گفت
+خوش اومدید الان میام پیشتون یه لحظه وایسید🙂
نزدیک تر شدم و دستمو گذاشتم روی میز دختره برگشت اون لحظه حتی صدای کافه رو نتونستم بشنوم
درست شبیه جسیکای من بود
ولی کمی لاغر تر و رنگ پریده تر اما چهره اش و صداش درست مثل جسیکای من بود حتی لبخندی که الان روی صورتش بود درست مثل جسیکا میخندید🥹
ادامه دارد...
- ۶۷۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط