وقتی خبر نداشت دشمنش بودی
وقتی خبر نداشت دشمنش بودی
Part:3
+آقایون خوش اومدین چی میل دارین؟
بیش از حد بهش زل زده بودم لبخند دختره کم کم محوتر شد
+مشکلی پیش اومده؟چرا اینجوری نگاه میکنید؟
لویی گوشم گفت ارباب حالتون خوبه؟
برگشتم سمت لویی
چشای پر از اشک منو دید
-بیارش خونه کاری کن فقط بیاد خونه هر کاری میخوای انجام بده ولی تا شب باید بیاد خونه فهمیدی چی گفتم
لویی:چشم ارباب...
از کافه خارج شدم.
نامجون منو دید و نگران از ماشین پیاده شد
ن:ارباب خوبید؟
-خودم برمیگردم خونه تو همراه لویی و اون دخترت میای بدون اون دختر حق نداری برگردید
ن:بله ارباب خیالتون بالهای سیاه مثلاً بیرون اومد من از گونههای قدرت فرشتههای تاریکی بودم و با یه پر زدن سری به طرف آسمون پرواز کردم
لویی:خانم منو یادتون میاد صبح اومده بودم اینجا
آهان آرایه فنجون قهوه سفارش داده بودی درسته
لویی: اون آقایی که کنارم بود دیدید؟
آره چرا اینجوری به من زل زده بود
لویی:بزار خودمو معرفی کنم اسم من لویی هست من برای اون آقا کار میکنم یه جورایی دست راستش هستم
بی تفاوت گفتم آها لویی موبایلشو برداشت و به یکی زنگ زد گفت بیارش چند ثانیه بعد به یه پسر دیگه اومد و دستش کیف سامسونگ بود و اونو گذاشت روی میز
کیفمو باز کرد و دیدن پر از اسکناسهای دلار دهنم باز مونده بود
لویی:این پولا عکس مقاله شماست
+چیییی؟
لویی: حال اینا پیش پیش پرداخت که اگه پیشنهاد ما را قبول کنه قراره بیشتر از اینا به دستت برسه
+چه پیشنهادی؟
لویی: پیشنهاد ما اینه شما فقط قراره برید تو خونه اون آقا زندگی کنید
+بله؟!
سوء تفاهم نشه چیزی نمیشه تازه خونه معمولی نیستی یه قصره
اینقدر پول از سرتو میریزه که حتی نیاز نمیشه تو این کافه کار کنید کمی به فکر فرو رفتم
من کلی به این و اون بدهکار بودم مخصوصاً وقتی این کافه رو باز کردم پول نزول برداشته بودم و هر ماه ۱۰۰ دلار میومد روش پیشنهاد وسوسه کنندهای بود
ادامه دارد سرطان:
5لایک
5کامنت
Part:3
+آقایون خوش اومدین چی میل دارین؟
بیش از حد بهش زل زده بودم لبخند دختره کم کم محوتر شد
+مشکلی پیش اومده؟چرا اینجوری نگاه میکنید؟
لویی گوشم گفت ارباب حالتون خوبه؟
برگشتم سمت لویی
چشای پر از اشک منو دید
-بیارش خونه کاری کن فقط بیاد خونه هر کاری میخوای انجام بده ولی تا شب باید بیاد خونه فهمیدی چی گفتم
لویی:چشم ارباب...
از کافه خارج شدم.
نامجون منو دید و نگران از ماشین پیاده شد
ن:ارباب خوبید؟
-خودم برمیگردم خونه تو همراه لویی و اون دخترت میای بدون اون دختر حق نداری برگردید
ن:بله ارباب خیالتون بالهای سیاه مثلاً بیرون اومد من از گونههای قدرت فرشتههای تاریکی بودم و با یه پر زدن سری به طرف آسمون پرواز کردم
لویی:خانم منو یادتون میاد صبح اومده بودم اینجا
آهان آرایه فنجون قهوه سفارش داده بودی درسته
لویی: اون آقایی که کنارم بود دیدید؟
آره چرا اینجوری به من زل زده بود
لویی:بزار خودمو معرفی کنم اسم من لویی هست من برای اون آقا کار میکنم یه جورایی دست راستش هستم
بی تفاوت گفتم آها لویی موبایلشو برداشت و به یکی زنگ زد گفت بیارش چند ثانیه بعد به یه پسر دیگه اومد و دستش کیف سامسونگ بود و اونو گذاشت روی میز
کیفمو باز کرد و دیدن پر از اسکناسهای دلار دهنم باز مونده بود
لویی:این پولا عکس مقاله شماست
+چیییی؟
لویی: حال اینا پیش پیش پرداخت که اگه پیشنهاد ما را قبول کنه قراره بیشتر از اینا به دستت برسه
+چه پیشنهادی؟
لویی: پیشنهاد ما اینه شما فقط قراره برید تو خونه اون آقا زندگی کنید
+بله؟!
سوء تفاهم نشه چیزی نمیشه تازه خونه معمولی نیستی یه قصره
اینقدر پول از سرتو میریزه که حتی نیاز نمیشه تو این کافه کار کنید کمی به فکر فرو رفتم
من کلی به این و اون بدهکار بودم مخصوصاً وقتی این کافه رو باز کردم پول نزول برداشته بودم و هر ماه ۱۰۰ دلار میومد روش پیشنهاد وسوسه کنندهای بود
ادامه دارد سرطان:
5لایک
5کامنت
- ۱۵۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط