بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۴۶"
ویو ا.ت
ساعت از یازده شب گذشته بود...
برای چندمین بار پرده رو کنار زدم و به حیاط عمارت نگاه کردم..
هنوز خبری از ماشینهای مشکی نبود.
با کلافگی زیر لب گفتم:
& اصلاً به من چه که نیومده...
همین که از پنجره فاصله گرفتم، صدای باز شدن درِ بزرگ عمارت پیچید..
چند ثانیه بعد نور چراغ ماشینها حیاط رو روشن کرد..
بیاختیار دوباره به سمت پنجره رفتم..
جونگکوک از ماشین پیاده شد..
مینجائه کنارش بود..
نگاهم مستقیم روی بازوی بانداژشدهاش افتاد..
خوشبختانه خون تازهای روی لباسش دیده نمیشد.
نفسی که خودم هم متوجه حبس شدنش نشده بودم، آروم بیرون دادم ..
چند دقیقه بعد صدای قدمهای سنگینش در راهرو پیچید...
سعی کردم خودم رو مشغول کتاب خوندن نشون بدم که ....
تق...
تق...
در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد.
کتش رو دراورد و روی مبل انداخت..
نگاهش کوتاه روی من افتاد..
- هنوز نخوابیدی؟
کتاب رو بستم..
& خوابم نمیاومد..
بدون اینکه چیزی بگه... به سمت کمد رفت.
همین که خواست پیراهنش رو عوض کنه، از درد خیلی کوتاه اخم کرد..
شاید خودش فکر میکرد کسی ندیده...
اما من دیدم..
آروم گفتم:
& بازوت دوباره درد گرفته؟
دکمههای پیراهنش رو باز کرد.
- چیزی نیست.
اخم کردم.
& تو غیر از "چیزی نیست" جواب دیگهای هم بلدی؟
این بار نگاهش رو به من دوخت..
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
- نه..
بیاختیار خندهی کوتاهی از بین لبهایم بیرون آمد.
& بیا بشین بانداژ دستت رو عوض کنم.
- نمی خواد زنگ میزنم دکتر بیاد.
& ساعت رو دیدی ۲ شب هستش هاا...بشین رو تخت الان میام..
از اتاق خارج شدم و رفتم سمت راهرو.
مرتیکه الاغ فکر کرده کیه از خداش باشه من بانداژ دستش رو عوض کنم..
رفتم جعبه کمک های اولیه رو برداشتم و رفتم بالا...
دیدم آستین لباسش رو بالا داده و رگه های برجسته دستش که روی بازوی گندش هست خیلی جذابش کرده بود ... همینجوری ماته نگاه کردن بودم که با صداش به خودم اومدم...
- خودم میدونم تتو های قشنگی دارم.
& اعتماد به سقف نیس که اعتماد به کهکشانه (پوکر)
دیگه چیزی نگفت و اجازه داد که کارمو بکنم ...اول دستش رو با آب تمیز کردم و روی پنبه مواد ضدعفونی ریختم و زدم به دستش..
احساس کردم دردش اومده ولی من به کارم ادامه دادم و با اون چیزه سفید دستش رو بستم
(نمیدونم اسمش چیه)
بعد دراز کشید و من پتو رو کشیدم روش و خواستم برم بخوابم که.......
_____________________
ادامه دارد.....⭐️
هرچقدر میتونید برام کامت قشنگ بزارید😍
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌹
"پارت ۴۶"
ویو ا.ت
ساعت از یازده شب گذشته بود...
برای چندمین بار پرده رو کنار زدم و به حیاط عمارت نگاه کردم..
هنوز خبری از ماشینهای مشکی نبود.
با کلافگی زیر لب گفتم:
& اصلاً به من چه که نیومده...
همین که از پنجره فاصله گرفتم، صدای باز شدن درِ بزرگ عمارت پیچید..
چند ثانیه بعد نور چراغ ماشینها حیاط رو روشن کرد..
بیاختیار دوباره به سمت پنجره رفتم..
جونگکوک از ماشین پیاده شد..
مینجائه کنارش بود..
نگاهم مستقیم روی بازوی بانداژشدهاش افتاد..
خوشبختانه خون تازهای روی لباسش دیده نمیشد.
نفسی که خودم هم متوجه حبس شدنش نشده بودم، آروم بیرون دادم ..
چند دقیقه بعد صدای قدمهای سنگینش در راهرو پیچید...
سعی کردم خودم رو مشغول کتاب خوندن نشون بدم که ....
تق...
تق...
در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد.
کتش رو دراورد و روی مبل انداخت..
نگاهش کوتاه روی من افتاد..
- هنوز نخوابیدی؟
کتاب رو بستم..
& خوابم نمیاومد..
بدون اینکه چیزی بگه... به سمت کمد رفت.
همین که خواست پیراهنش رو عوض کنه، از درد خیلی کوتاه اخم کرد..
شاید خودش فکر میکرد کسی ندیده...
اما من دیدم..
آروم گفتم:
& بازوت دوباره درد گرفته؟
دکمههای پیراهنش رو باز کرد.
- چیزی نیست.
اخم کردم.
& تو غیر از "چیزی نیست" جواب دیگهای هم بلدی؟
این بار نگاهش رو به من دوخت..
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
- نه..
بیاختیار خندهی کوتاهی از بین لبهایم بیرون آمد.
& بیا بشین بانداژ دستت رو عوض کنم.
- نمی خواد زنگ میزنم دکتر بیاد.
& ساعت رو دیدی ۲ شب هستش هاا...بشین رو تخت الان میام..
از اتاق خارج شدم و رفتم سمت راهرو.
مرتیکه الاغ فکر کرده کیه از خداش باشه من بانداژ دستش رو عوض کنم..
رفتم جعبه کمک های اولیه رو برداشتم و رفتم بالا...
دیدم آستین لباسش رو بالا داده و رگه های برجسته دستش که روی بازوی گندش هست خیلی جذابش کرده بود ... همینجوری ماته نگاه کردن بودم که با صداش به خودم اومدم...
- خودم میدونم تتو های قشنگی دارم.
& اعتماد به سقف نیس که اعتماد به کهکشانه (پوکر)
دیگه چیزی نگفت و اجازه داد که کارمو بکنم ...اول دستش رو با آب تمیز کردم و روی پنبه مواد ضدعفونی ریختم و زدم به دستش..
احساس کردم دردش اومده ولی من به کارم ادامه دادم و با اون چیزه سفید دستش رو بستم
(نمیدونم اسمش چیه)
بعد دراز کشید و من پتو رو کشیدم روش و خواستم برم بخوابم که.......
_____________________
ادامه دارد.....⭐️
هرچقدر میتونید برام کامت قشنگ بزارید😍
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌹
- ۴۵۲
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط