بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۴۴"
چند دقیقه بعد، پزشک وارد اتاق شد...
کیفش رو روی میز گذاشت و رو به جونگکوک گفت:
«قربان، لطفاً روی مبل بشینید.»
جونگکوک با بیحوصلگی از پشت میز بلند شد و روی مبل نشست..
پزشک بهآرامی بانداژ رو باز کرد.
همین که پارچه کنار رفت، زخم نمایان شد...
با اینکه گلوله فقط از کنار بازوش رد شده بود، اطراف زخم هنوز سرخ و ملتهب بود.
بیاختیار اخم کردم..
پزشک در حالی که زخم را ضدعفونی میکرد، گفت:
«چند روز نباید به بازوتون فشار بیاد.»
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
- ممکن نیست.
پزشک آهی کشید.
«اگر بخیهها باز بشن، درمان طولانیتر میشه.»
جونگکوک چیزی نگفت..
فقط نگاهش را به روبهرو دوخته بود ..
تمام مدت، بدون اینکه حتی یک بار از درد شکایت کند، اجازه داد پانسمان عوض شود...
وقتی کار پزشک تمام شد، وسایلش رو جمع کرد.
«قربان، لطفاً مراقب باشید.»
جونگکوک فقط سری تکان داد...
پزشک و مینجائه از اتاق بیرون رفتند و در بسته شد.
سکوت دوباره اتاق رو پر کرد.
نگاهم روی بانداژ سفید دور بازویش ماند...
بعد از چند لحظه آرام گفتم:
& ...درد میکنه؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به من انداخت..
- تحملش میکنم.
& این جواب سؤال من نبود..
برای اولین بار، چند ثانیه مکث کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
- آره... درد میکنه.
از شنیدن این جمله جا خوردم...
جونگکوک هیچوقت به این راحتی اعتراف نمیکرد.
آروم گفتم:
& پس حداقل امشب استراحت کن..
جونگکوک از جاش بلند شد و کتش رو روی شانه انداخت.
- وقتی برگردم.
اخم کردم.
& یعنی هنوزم میخوای بری؟
_ آره.
& تو واقعاً دستبردار نیستی....
گوشهی لبش خیلی نامحسوس تکان خورد.
- دیر فهمیدی؟
خواستم جوابش رو بدم که صدای بیسیم مینجائه از پشت در بلند شد...
«قربان... ماشین آمادهست.»
جونگکوک به سمت در رفت..
اما درست قبل از بیرون رفتن، برای لحظهای ایستاد.
بدون اینکه برگردد، فقط گفت:
- تا وقتی من برنگشتم، از عمارت بیرون نرو..
بعد در رو باز کرد و همراه مینجائه از اتاق خارج شد.
من همانجا ایستاده بودم و به در بسته خیره شده بودم..
نمیدانستم این مأموریت قرار است چند ساعت طول بکشد...
اما یک حس عجیب مدام به من میگفت که امشب، شب آرامی نخواهد
__________________________
⭐️ادامه دارد......
شرایط برای پارت بعد
لایک: ۷
کامنت: ۵
بازنشر: ۳
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🫶🏻
"پارت ۴۴"
چند دقیقه بعد، پزشک وارد اتاق شد...
کیفش رو روی میز گذاشت و رو به جونگکوک گفت:
«قربان، لطفاً روی مبل بشینید.»
جونگکوک با بیحوصلگی از پشت میز بلند شد و روی مبل نشست..
پزشک بهآرامی بانداژ رو باز کرد.
همین که پارچه کنار رفت، زخم نمایان شد...
با اینکه گلوله فقط از کنار بازوش رد شده بود، اطراف زخم هنوز سرخ و ملتهب بود.
بیاختیار اخم کردم..
پزشک در حالی که زخم را ضدعفونی میکرد، گفت:
«چند روز نباید به بازوتون فشار بیاد.»
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
- ممکن نیست.
پزشک آهی کشید.
«اگر بخیهها باز بشن، درمان طولانیتر میشه.»
جونگکوک چیزی نگفت..
فقط نگاهش را به روبهرو دوخته بود ..
تمام مدت، بدون اینکه حتی یک بار از درد شکایت کند، اجازه داد پانسمان عوض شود...
وقتی کار پزشک تمام شد، وسایلش رو جمع کرد.
«قربان، لطفاً مراقب باشید.»
جونگکوک فقط سری تکان داد...
پزشک و مینجائه از اتاق بیرون رفتند و در بسته شد.
سکوت دوباره اتاق رو پر کرد.
نگاهم روی بانداژ سفید دور بازویش ماند...
بعد از چند لحظه آرام گفتم:
& ...درد میکنه؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به من انداخت..
- تحملش میکنم.
& این جواب سؤال من نبود..
برای اولین بار، چند ثانیه مکث کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
- آره... درد میکنه.
از شنیدن این جمله جا خوردم...
جونگکوک هیچوقت به این راحتی اعتراف نمیکرد.
آروم گفتم:
& پس حداقل امشب استراحت کن..
جونگکوک از جاش بلند شد و کتش رو روی شانه انداخت.
- وقتی برگردم.
اخم کردم.
& یعنی هنوزم میخوای بری؟
_ آره.
& تو واقعاً دستبردار نیستی....
گوشهی لبش خیلی نامحسوس تکان خورد.
- دیر فهمیدی؟
خواستم جوابش رو بدم که صدای بیسیم مینجائه از پشت در بلند شد...
«قربان... ماشین آمادهست.»
جونگکوک به سمت در رفت..
اما درست قبل از بیرون رفتن، برای لحظهای ایستاد.
بدون اینکه برگردد، فقط گفت:
- تا وقتی من برنگشتم، از عمارت بیرون نرو..
بعد در رو باز کرد و همراه مینجائه از اتاق خارج شد.
من همانجا ایستاده بودم و به در بسته خیره شده بودم..
نمیدانستم این مأموریت قرار است چند ساعت طول بکشد...
اما یک حس عجیب مدام به من میگفت که امشب، شب آرامی نخواهد
__________________________
⭐️ادامه دارد......
شرایط برای پارت بعد
لایک: ۷
کامنت: ۵
بازنشر: ۳
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🫶🏻
- ۵۲۶
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط